خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

۱۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

۳۰
اسفند

الان که دارم می نویسم، 30 ام اسفند است!یعنی نمی توانم بگویم سال پیش این موقع چی کار می کردم!چون سال پیش این موقع در تقویم موجود نیست!یک جورهایی یاد هری پاتر می افتم و ایستگاه نه وسه چهارم که چیزی بود آن وسط های ایستگاه 9 و 10! 30 اسفند هم برای من همین حس را دارد! چیزیست وسط 29 اسفند و اول فروردین! روزی که 3سال وجود ندارد و بعد یکهو هست!

قبل ترها فکر می کردم که چقدر بد است که آدم در این روز به دنیا بیاید!هر 4سال یک بار برایش تولد می گیرند!

اما الان فکر می کنم که جقدر خوب است که آدم 30 اسفند به دنیا بیاید! هر 4سال یک بار پیر می شود! به عبارتی یک چهارم سالهایی که زندگی می کند بر سنش افزوده می شود!

امروز سیم اسفند است!آخرین روز سال 91!

سالی پر از فراز و نشیب های احساسی برای من! و خالی از هیجان های بیرونی! هیچ اتفاقی در زندگیم نیفتاده که بخواهد زندگیم را به قبل و بعد تقسیم کند!(به قول نفیسه مرشد زاده در یادداشت سردبیر همشهری داستان ویژه عید، ما عادت داریم که دنبال چیزی بگردیم که یکهو در  زندگیمان تحول ایجاد کند و بعد بگوییم زندگیمان به قبل و بعد از آن اتفاق تقسیم شده!)

بهترین اتفاقهای من امسال از جنس آدم ها بودند! اردوی جهادی تابستان که یکجورهایی در روح و روان من تغییر و تحول ایجاد کرد...به خاطر صفای همه آدمهایش و به خاطر هم سفران فوق العاده ام در این سفر سخت و شیرین... هم سفرانی که شدند بهترین دوستهایم در دانشگاه تا برایم آسان کنند تفاوت فرهنگیم را با دانشگاهم!

و بعد از آن بهترین اتفاق زندگیم در این سال شاید هم اتاقیهایم بودند و آشناییشان که بینهایت برایم باارزش بود و آرامش بخش...به خصوص مریم عزیزم که روح بی قرار مرا اندکی آرامش داد!

و سفر مشهد که پس از هشت سال پیش آمد و در آخرین روزهای سال 91 این سال را برایم سالی نیکو کرد...

برای سال 92 هنوز برنامه یا نقشه خاصی ندارم! عادت کرده ام بی برنامه زندگی کنم!بی برنامه انگار هیجانش بیشتر است!!

سلامتی میخواهم برای خانواده و دوستان و همه عزیزانم... و سربلندی برای وطنم...نجات از وضع موجود برای همه مان به عبارتی...
دعاهای خوب زیاد است...

یاسمن سپرده آرزوها و دعاهایمان را روی کاغذ بنویسیم و بگذاریم سر سفره هفت سین!

آخر 92 باز کنیم ببینیم به چند درصد آرزوهامان رسیده ایم!

آُمان دلتان بهاری باد...


خیلی بعد نوشت!: نی نی همسایه مان که قرار بود یک هفته دیگر به دنیا بیاید امروز به دنیا آمد... :)درست سیم اسفند...

۲۷
اسفند

پیرمرد "حیران" من و مریم، درست وسط پارک لاله سر و کله اش پیدا شد. روز بعد از برف غیرمنتظره ای که در آستانه بهار یکهو همه را غافل گیر کرد، بی خیال همه درس های نخوانده و تکلیفهای ننوشته، زدیم از خوابگاه بیرون و با نان بربری داغ، راهی پارک لاله شدیم. تازه جایی، نزدیک یک درخت پرشکوفه جاگیر شده بودیم که پیرمرد "حیرانِ" ما سررسید... 

"حیران" ما، آذری بود. من و مریم، دهان باز نکرده بودیم. پیرمرد کنارمان نشست و پرسید: شیرازی هستید؟ زبانم بند آمده بود. با سر به مریم اشاره کردم که یعنی او شیرازیست. پیرمرد رویش  را از از من برنگرداند. پرسید: تو اصفهانی هستی؟ قیافه مبهوت و متعجب من پاسخگوی پیرمرد بود.

ما را ترسو بارآورده اند. من و مریم ترسیده بودیم! پیرمرد، چاقوی ضامن دارش را باز کرد و تکه ای از نان بربری برید. شیشه مربای مریم را باز کرد و نان را با ظرافت آغشته به مربا کرد. چنان با آرامش و طمأنینه این کار را انجام می داد که انگار در آن لحظه مهم ترین کار دنیا همین نان و مربا خوردن اوست! لجمان گرفته بود! ما ترسیده بودیم و می خواستیم زودتر از ما دور شود. و او بی خیالِ دنیا همان جا کنار سفره کوچک ما نشسته بود. چهره های ترسیده ما را که دید، گفت: نترسید! من سهم خودم را می خورم! کاری به سهم شما ندارم!

لبخند یخ زده ای تحویلش دادیم که یعنی اصلا ترسی در کار نیست!! و در دل به "سهم" پیرمرد فکر کردیم!

"حیران" ما با همان آرامش نان و مربایش را خورد و بعد گفت: چقدر عجله دارید!!آرام باشید...در هر لحظه فکر کنید مهم ترین کار دنیا همانیست که دارید انجام می دهید. آن وقت از زندگیتان خیلی لذت می برید!

و بعد ما ترک کرد. سرمان را که برگرداندیم تا ببینیم از کدام طرف می رود، نه خبری از خودش بود و نه خبری از جای پاهایش روی برف ها...

من و مریم تا روزها به پیرمرد "حیران" مان فکر می کردیم و آرامشی که هرگز نداشتیم و همیشه به لحظه های بعد فکر می کردیم، به بقیه کارها، به بعدها. اما دیدار او زندگیمان را به هیچ قبل و بعدی تقسیم نکرد...

۲۶
اسفند

توی خوابگاه، می دانم که محدوده تخت و میزم مال من است!جایی را دارم که خیالم راحت است که مال خودم است!

در خانه جایی ندارم.

امروز نمی دانم چرا یکهو بغضم ترکید.از گریه خودم خنده ام گرفته بود! دلم می خواست جایی برای خودم داشته باشم حتی به وسعت یک تشک! اما خب خانه را باید مرتب نگه داشت دم عیدی!وسط سالن پذیرایی که جای تشک نیست!

بغضم ترکید یهو!!

دلم برای همه آن روزها که آواره نبودم تنگ شده...

۲۵
اسفند
هر روز سر می زدم به دکه روزنامه فروشی دم دانشکده و سراغ می گرفتم از همشهری داستان ویژه نامه نوروز.روزی که ویژه نامه آمد، از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. اما تا آخرین روز در خوابگاه بودن پیش از عید، فرصتی برای خواندنش نداشتم.
این بود که به محضی که نشستم در اتوبوس تا آن جاده همیشگی تهران-اصفهان را طی کنم، همشهرید استانم را باز کردم و مشغول خواندن شدم.هنوز اتوبوس حرکت نکرده بود که من 12-13 صفحه اش را خوانده بودم...
یک نفس می بلعیدم صفحات این مجله محبوبم را تا آنکه تاریکی هوا دیگر مجالم نداد.من صفحات داستان را بلعیدم. عاشق آنم چون به من رویا هدیه می دهد و ذهن داستان پرداز مرا به پرواز در می آورد و شوق نوشتن را در من بیدار می کند.
هوا که تاریک شد، لپ تاپ را روشن کردم و سی دی همراه این شماره را گذاشتم و داستانهای صوتی را یکی پس از دیگری شنیدم. داستانی که با صدای خود نویسنده خوانده شود، نهایت رویا را به آدم هدیه می دهد!تو می توانی پاهات را روی هم بندازی ، چشمانت را ببندی و غرق خیالات شوی.
سفر این بار من همه اش با همشهری داستان گذشت...آن هم پس از مدتها دور بودن از مطالعه...هر مطلب را که شروع می کردم آرزو می کردم هرگز تمام نشود و مرا از خیالاتم جدا نکند. خواندن چند تا از مطالبش، ذهنم را شدید فعال کرد و پس از مدتها شور و شوق نوشتن را در بر من بر انگیخت. خواهم نوشت...
۲۵
اسفند
از قدیم ها یک رسم هست که من خیلی دوستش دارم. 5شنبه آخر سال و رفتن سر خاک گذشتگان و حتی بعضا بردن سبزه سر مزارشان!
بچه تر که بودم فکر می کردم مگر مرده ها چیزی می فهمند که مردم در این روزهای پرمشغله آخر سال، هرجوری که هست، رفتن سر خاک عزیزانشان را در برنامه شان می گنجانند؟! برایم رفتار بزرگترها بی معنی بود.
بعدها وقتی 11 ساله بودم، مادربزرگ عزیزم که او را در خیالم نامیرا ترین فرد تاریخ می دانستم، ترکمان کرد. من تا مدتها در دفتر کوچکم که در اسباب کشی های نوجوانی گم شد، برای مادربزرگم نامه می نوشتم و معتقد بودم او همه نامه های مرا می خواند و جواب می دهد. من حتی جواب نامه هایم را با قلبم می گرفتم.
از همان روزها بود که فهمیدم مرده ها حتی اگر واقعا دیگر نباشند، روح ماست که به دنبالشان می گردد و دوست دارد فکر کند هنوز با ما هستند.
وقتی سر خاک عزیز از دست رفته ای می رویم، به خاطر خودمان است که دوست داریم عزیزمان را در روزمرگی هامان شریک کنیم.
من هنوز سر خاک مادربزرگم که می ایستم، فکر می کنم دارد مرا نگاه می کند، نوه محبوبش را...
در حالی که شاید این منم که دوست دارم فکر کنم او مرا نگاه می کند. شاید آدمها وقتی میمیرند دیگر وقتی برای آدمهای زنده نداشته باشند. اما چون صبورانه سکوت می کنند ، از تحملشان سوء استفاده می کنیم و هروقت دلمان می گیرد خلوت تنهاییشان را به هم می زنیم و فکر می کنیم آنها خوشحال می شوند از اینکه ما به دیدنشان برویم و شروع کنیم به نالیدن از روزهای سخت و شبهای طولانیمان.
امسال 5شنبه آخر سال را در اتوبوس و در جاده همیشگی تهران-اصفهان بودم. پسر جوانی وسط راه از اتوبوس پیاده شد و با بسته ای سوهان قم سوار اتوبوس شد. جوان بسته سوهان را باز کرد و به تک تک مسافران تعارف کرد. خیرات مادربزرگش بود و جوان،غمگین از آنکه نتوانسته آخرین 5شنبه سال را بر سر مزار مادربزرگ حاضر شود، به خیرات سوهان در اتوبوس بسنده کرده بود. ذهن رویا پرداز من شروع کرد به قصه ساختن برای پسر و مادربزرگش و اینکه حتما مادربزرگ سوهان دوست داشته و یا اینکه جوان، در سن و سال بلوغش و در اوج بداخلاقیهاش یکهو مادربزرگش را از دست داده و همیشه احساس گناه می کند به خاطر اینکه در آخرین سالها دل مادربزرگ را با احترام نگذاشتن به سنتها شکانده و حالا به خاطر رها شدن از همان احساس گناه است که اینجا، درست در وسط جاده تهران اصفهان،سوهان خیرات می کند برای مادربزرگش...
اینها همه را ذهن داستان پرداز من ساخته!همه را هم در کم تر از دو دقیقه ای که جوان به همه مسافران سوهان تعارف کند و برسد به انتهای اتوبوس. حتی حالا که فکر می کنم، می بینم به یاد ندارم که جوان حرفی از مادربزرگش زده باشد.فقط گفته بود خیرات است...فاتحه ای بخوانید... همین!مهم نیست که جوان برای چه کسی خیرات می داد و مهم نیست که ذهن داستان پرداز من دوباره وسط اتوبوس شروع کرده به داستان ساختن!
مهم این رسم هاست...می خواستم به پسر بگویم که مطمئن باش این برای مادربزرگت خیلی باارزش تر است از اینکه بروی سر خاکش.. این به یاد بودنت ارزشش خیلی بیشتر است. اما چیزی نگفتم....و گذاشتم ذهن رویا پرداز من جزئیات زندگی پسر جوان را ترسیم کند...
روز بعد، یعنی دقیقا همین امروز صبح، با خانواده رفتم سر مزار مادربزرگ. سر خاک مادر بزرگم که می روم، ذهنم دیگر از رویا باز می ایستد...شروع می کند به خاطره بازی...هی خاطره می گوید و خاطره می گوید... شاید گاهی هم خاطره می سازد...نمی دانم! همه ذهن من پر است از این خاطرات پر از عطر حضور مادربزرگم...


۲۳
اسفند

دیروز ساعت 7 شب توی کتابخانه قلمچی، من بودم و من!همه رفته بودند...دیگر کسی درس نمی خواند!من بودم و کوئیز سیستم عامل...

امروز صبح دانشگاه...کوئیز سیستم عامل...بعد هم تحویل پروژه سیستم عامل که ...

:(

بعد هم با دوستان عزیزی رفتن به سینما و دیدن حوض نقاشی در اولین روز اکران عمومی...

کلی گریه زاری...خیلی راضیم از دیدن این فیلم...خیلی!

و بعد تا شب تنهایی گشت زدن تو کتابفروشی های انقلاب و گشتن به دنیال چیزی که به رسم سوغات و یادگاریو  عیدی و اینها برای خانواده ببرم...

چقدر یکهو بیتاب شدم...

دیروز که کاملا بی مقدمه دلم شروع کرد بهانه بابا را گرفتن و سر کلاس نظریه بغضم گرفت!


امروز هم که همه....


پ.ن: روز خوبی نبود... تازه فهمیدم دلم بدجوری زخم برداشته است... بغض...هنوز دلم می لرزد...


پ.ن 2: مریم رفت شیراز...مهزاد هم رفت مشهد تا بعد برگردد و برود تبریز...

۲۳
اسفند
سعیده که گفت 6 نفر در جریان تظاهرات علیه قانون مسخره جدید، لغو خوابگاه شده اند، آن قدر شوکه شدم که طول کشید تا حرفش را هضم کنم...
نه تنها رsسیدگی نمی کنند به ماجرای پیش آمده، تنها پناهگاه این بچه های خوابگاهی را هم در این شهر غریب می گیرند...
دیروز که مائده گفت رئیس دانشگاه گفته ما از این قضیه نمی گذریم و حتما مطلب را پیگیری می کنیم(تا دانشجویان خاطی را به سزای عملشان برسانیم)، واقعا دیگر برایم قابل فهم نبود...
و از منی که در خوابگاه های دانشگاهی درس می خوانم که روزگاری ماجراهای کوی دانشگاه در آن به وقوع پیوسته(چه آن 18 تیر کذایی و چه انتخابات 88)، واقعا بعید است که باور نکنم این روزها را...این روزهای دوباره نزدیک انتخابات را که من معتقدم دارند از بچه ها پیش پیش زهر چشم می گیرند...
حتی با وجود لغو قانون احمقانه ای که تصویب شده بود، پی بردم به حرف همکلاسیمان که می گفت همه این ماجراها مسخره است...الان وقت اینجور اعتراض کردن با تظاهرات نیست وقتی همه چیز را سیاسی می کنند...
قانون لغو شد اما بهای آن خیلی سنگین بود...در خوش بینانه ترین حالت که هیچ اتفاق دیگری نیفتد، لغو خوابگاه شدن 6 نفر یعنی شاید از دست دادن فرصت تحصیل برای 6 نفر... و این خیلی خیلی سنگین است...

۲۱
اسفند

این روزهای آخر باقی مانده تا بازگشت به آغوش خانواده، خیلی سخت و دیر می گذرند.

با کلی درس و کوئیز و پروژه و تحویل و ...

دلم شدید تنگ است.

این روزها که غمگین و نگران حال همکلاسیمان هم هستیم که بیمارستان است...سخت تر می گذرد...

دلم تنگ خانه است...خیلی زیاد...



پ.ن بی ربط: دلم هنوز آرام نگرفته...یکهو دلم می لرزد...یکهو دلم بی تاب می شود...دست خودم که نیست...دل است دیگر...یکهو تنگ می شود...

کاش اینقدر بد فکر نمی کرد...




۱۸
اسفند

دلم گرفته ای دوست...

خدا می داند در دل من چه ها که نمی گذرد...

خدایا من این حرفها و کارهارا به خاطر تو تحمل می کنم...ستار باش همه گناهانم را...

۱۷
اسفند
قانون جدید:
بعد از ساعت 10:30 کسی به خوابگاه راه داده نخواهد شد!
برید همونجا که بودید تا اون وقت شب!!
مسئول محترم خوابگاه به معترضین به این قانون: کسی که اون ساعت برمیگرده خوابگاه معلومه که تا اون وقت شب کجا بوده!!!!!!!

دعوا،ضرب و شتم چند نفر از دانشجوها توسط نگهبانهای خوابگاه، ادامه پیدا کردن تظاهرات با وجود سرمای وحشتناک به خاطر برف...
۱۶
اسفند

آن روز که الهه در اردوی جهادی از "درنگ" برایم حرف می زد و دعوتم می کرد به پیوستن به درنگ، هرگز فکر نمی کردم به فاصله کمتر از 6 ماه از آن، تا این حد دلبسته ی این نشریه کوچک دانشکده بشوم؛ نشریه ای که تنها با عشق بینهایت اعضای آن پابرجاست و هیچ کمک مالی از سمت دانشکده دریافت نمی کند و دارد با هزینه های شخصی به چاپ می رسد.

امروز، به فاصله کمتر از 6 ماه از آن روز، من خودم را با افتخار یک "درنگی" حساب می کنم و بهترین دوستانی که داشته ام با مشترک ترین دغدغه ها با من، دوستان نشریه هستند.


امروز "درنگ" در حالی منتشر شد که کل کار در چیزی کمتر از 10 روز انجام شده بود با بیشترین تعداد صفحه تا به حال و شاید با بهترین کیفیت.این بار اما تفاوتی وجود داشت.مدیران هیئت تحریریه دو عضو جدید و بی تجربه گروه بودند! من و مریم دو دوست و هم اتاقی بسیار صمیمی :)

هرچند به خاطر درگیری های شدید این روزهای من بیشتر بار کار این آخری ها افتاد روی دوش مریم، اما تا حد خوبی هردومان مسئولیت جدید را چشیدیم.

اعضای درنگ با این اعتمادشان به ما دو عضو بی تجربه فرصت یک تجربه بی نظیر و همچنین جرئت پذیرفتن مسئولیت ها و تجربه های جدید را هدیه کردند...

:)


۱۱
اسفند

گفت و گوی یک برق 90ی با یک برق 88ی در اتاق ما:

-لینوکس چیه؟

به طور کاملا جدی:

-لینوکس، یه جور windows ه!

قیافه من در اون لحظه: :|

۱۱
اسفند

مریم، ترم 8 برق، اتاق روبه رویی!

آمده بود از من جزوه بگیرد(طبق معمول!) که حدود 1 ساعت پیش ما ماند!(باز هم طبق معمول :دی )

بعد برگشت و یک جمله ساده گفت قبل از رفتن که خیلی به دلمان نشست!

گفت: اتاقتون اینقده گرم و صمیمیه که آدم که میاد توش دیگه نمیخواد بره! بعد هی هم میخواد بیاد اصلا پیشتون :)


همین :)

۱۱
اسفند

تبدیل به عادت شده انگار!

از کنار هم که می گذریم، یا در آشپزخانه که همدیگر را میبینیم، این گفت و گو رد و بدل می شود: "سلام خوبی؟" یا نهایتش "چه خبرا؟"! و جالب اینکه نه کسی از گفتن این ها انتظار پاسخی دارد و نه کسی پاسخی می دهد!فقط عینا این جملات رد و بدل می شود! 2نفر همزمان، یکی می گوید: "سلام چطوری؟ "و دیگری می گوید: "سلام خوبی؟! "

بی هیچ جوابی!

من از این عادت کردن ها متنفرم.

از این تعارفات معمول

از این جملات کلیشه ای تکراری

از این...

شاید این جملات بین دو همسایه هم صبح به صبح در پارکینگ و در حالی که هر دو عجله دارند رد وبدل شود

شاید بین بچه ها در دانشگاه هم

اما وای به روزی که این کلیشه های بی معنی به داخل خانه هامان راه پیدا کنند...

یا در مقیاس کوچکتر به داخل اتاق هامان!

شاید دوستمان به خاطر افتادن به همین تکرار ها اتاقش را وسط سال عوض کرد...

خدا را شکر می کنم که اتاق ما پر از همدلیست...پر از دوستی!

وقتی بعد از یک روز کسل کننده ی سنگین با کوله باری از خستگی بر میگردم خوابگاه، همین لبخند مریم، همین "خسته نباشی" مهسا، همین "امتحان چطور بود؟" مهزاد، کافیست تا همه خستگیهام را از یاد ببرم...


این که مقیاس کوچکش است...ای کاش داخل خانه هامان هم همین هم دلی ها همیشه در جریان باشد :)

۱۱
اسفند
درباره رضایت از زندگی بحث می کردیم، ذهنم این روزها درگیر همین مسئله شده.
مریم نوشته بود که گاهی مجبوریم کارهایی بکنیم که باعث رنجش و دلخوری دیگران می شود. "اما رضایت او مهم تر است..."
یا مولانا در فیه ما فیه می گوید:
"می باید که گنج نرنجد، اگر اینان برنجند، اوشان بگرداند ...

اما اگر او برنجد ...

او را که گرداند ؟"
یک جورهایی یعنی باید رضایتمان از زندگی را در طول رضایت خدا از نحوه زندگی کردنمان قرار دهیم.
اینکه خدا در چه صورتی از ما راضیست به دین برمی گردد واعتقادات دینی هر شخص.

این روزها که گذاشتم "نامرد" بخوانندم به خاطر آنکه "رضایت او" را شیرین تر دیدم، این احساس رضایت در من برانگیخته شده.حس می کنم خدا راضیست پس من هم راضیم.

یک چیز دیگر به توقعمان از زندگی برمی گردد.

4شنبه ساعت 7 صبح با بچه ها قرار گذاشته بودیم برویم برای صبحانه حلیم بخوریم!
از آنجا که من 4شنبه ها کلاس ندارم، از ساعت 8 تا 4 بعد از ظهر که قبل از جلسه Doo بود فقط درس خواندم!ولی با نشاط و شادابی!
و بعد حس کردم چقدر این زود بیدار شدن تاثیر مثبت دارد در زندگی.
و اینکه درس خواندنم چقدر بازده پیدا می کند.
کلا اینکه این رضایت تا حد زیادی دست خودمان است.اگر من از زندگیم راضی نیستم، مشکلی نیست! تغییرش می دهم!
و الان من تصمیمی گرفته ام آن تغییر را آغاز کنم.
شاید پذیرفتن مسئولیت دبیر تحریریه درنگ (نشریه صنفی دانشکده) هم در راستای همین تغییرات باشد...
همین نماز خواندن! وقتی نمازم را تند و تند و کلی بعد از اذان میخوانم احساس رضایت نمی کنم!خب پس چرا تغییرش ندهم؟!
الان هی دارم سعی می کنم شرایط را برای بهتر شدن فراهم کنم و شروعش هم می تواند از همین نماز ها باشد یا از همین زود بیدار شدن ها یا همین ریسک کردن ها در پذیرفتن مسئولیت های جدید و ناشناخته!
اولین قدم را برای رضایت از زندگی ،خودمان باید برداریم!خودمان!

۱۰
اسفند
با اس ام اس دیروز داداشم تازه فهمیدم که چقدر وقته جای خانواده م تو وجودم خالیه...یهویی دلم تنگشون شد عجیب...
هیچی تو دنیا جای خانواده ر واسه آدم نمیگیره...کاش حواسمون باشه...
هرچند برادرم رو در اتفاقاتی که واسم افتاد بی تقصیر نمیدونم، چون نبود کنارم که نذاره این اتفاق بیفته واسم...اما الان که همه چیز تموم شده واقعا خوشحالم که قدرشونو از ته ته دل فهمیدم...
2هفته دیگه ان شاءالله همه شونو میبینم... :)

حالا که همه چیز واسه من بهتر شده، دارم تازه عین آدم درس میخونم! ان شاءالله که خوب پیش بره همه چی...ایمان دارم که همه چیز قابل جبرانه... و اینکه من میتونم :) میخوام از حالا به بعد دیگه خودم باشم...خود خودم...
ایشاللا که خدا کمکم میکنه :)

۰۹
اسفند

وصیت نامه دکتر شریعتی را برای اول بار خواندم...بسیار باارزش بود خواندنش.از اینجا متن کامل را می توانید بخوانید.

توصیه می کنم چند دقیقه ای برای خواندن آن وقت بگذارید.

بخشی از آن را در ادامه مطلب می توانید ببینید که به شخصه برایم جالب بود.

۰۵
اسفند
وقتی 8 سال باشد برای زیارت بی تابی کرده باشی، ثانیه ثانیه های بودن در حرم برایت همراه می شود با اوج احساس خوشبختی...
پیچیدن نسیم در چادر در صحن حرم، اشک به چشمت می آورد وقتی به یاد می آوری که اکنون...اینجا...در حرم امامت ایستاده ای...
بیان احساسم در آن لحظات در کلمات نمی گنجد...
و اینجا هم قرار نیست دل نوشته بنویسم...

موقع خریدهای کوچک از مغازه های اطراف حرم، همه به یاد افراد خانواده هستند و برای هر عضوی چیزی به نشانه به یاد بودن می خرند...و تو در هر لحظه درست به همان اندازه به فکر هم اتاقانت هستی که به فکر خانواده...
این می شود که از هرچیز یکی هم برای هم اتاقیهایت برمیداری و می گذاری بقیه همسفرانت درک نکنند رابطه هم اتاقی بودن را...