خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

پیوندها
۰۳
آذر

کیک شکلاتی پختم و با سعیده (هم‌اتاقیم) و مریم (صمیمی‌ترین دوست دبیرستان و هم‌خوابگاه جدیدم:دی ) چای داغ و کیک خوردیم و گپ زدیم و یاد روزهای دور ترم اول کارشناسی کردیم در یک شب سرد پاییزی...:دی

خداروشکر به خاطر این روزها... :)



۰۱
آذر

مدت‌هاست چیزی ننوشتم از خوابگاه و روزهامون و خاطرات و ... . راستش دیگه اصلا حال و حوصله‌ی اینجور نوشتن‌ها رو ندارم. فکر کنم دارم بزرگ می‌شم:د شایدم دارم دل‌مرده میشم. چه می‌دونم!

خیلی خودم رو مجبور کردم تا بیام و امروز رو بنویسم...بنویسم تا خاطره‌ی خوبش فراموشم نشه.


از چند وقت اخیر اگر بخوام بگم و وضعیت هوای تهران، همین رو بگم فقط که وضعیت تنفسیم به جایی رسید که به تجویز دکتر ناچار به استفاده از اسپری شدم و خروجم از محیط‌های سربسته بدون ماسک ممنوع شد و حتی چند روزی مجبور شدم از خوابگاه نیام بیرون... . حالا اینکه چرا اینقدر مشکل تنفسی پیدا می‌کنم، واقعا نمی‌دونم...

در هرحال، غمگین بودم از اینکه پاییز عزیزم همیشه همراهه با آلودگی و این مشکلات تنفسی شدید من... که خدا در رحمتش رو باز کرد و برف فرستاد برامون و امروز هوای تهران «پاک» بود :) آذر رو با هوای «پاک» شروع کردیم و خدارو شکر امروز حال ریه‌های من هم خیلی خوب بود...

امروز صبح پا شدیم دیدیم برف اومده همه جا رو گرفته...گفتیم خب با سرویس بریم که اذیت نشیم و تو این شیب زمین نخوریم... ولی خیلی زیبا سرویس نیومد. ماشین‌ها هم تو خیابون مونده بودن و خیلی‌هاشون نمیتونستن تکون بخورن. تصادف هم شده بود. خلاصه نتیجه اینکه مجبور شدیم از خوابگاه تا پل مدیریت رو پیاده بریم. ۱ساعت و ۲۰ دیقه پیاده‌روی توی برف و در حالی که هم سرد بود و هم کفشمون نامناسب بود و بارها نزدیک بود لیزبخوریم و ... . حتی توی کفش من آب هم رفته بود و پام یخ زده بود... ولی خب قشنگیش اینجا بود که ۵ نفر بودیم و کاملا با ماجرا مثل سرگرمی برخورد می‌کردیم. دائم کمک هم می‌کردیم و همدیگه رو از جاهای سخت عبور میدادیم تا کسی لیز نخوره. اگرنه قطعا سری، دستی، پایی چیزی میشکست امروز:دی

توی راه کلی عکس گرفتیم. کلی خوش گذروندیم. خیلی قشنگ بود همه چیز...برای رسیدن به یه هدف مشترک آدم‌های خیلییی متفاوت با همدیگه همکاری میکردیم و به هم کمک میکردیم در حالی که اصلا با هم دوست نبودیم از قبل... . حسم نسبت به دانشگاه قله‌ی قاف بود:)) انگار اصن دانشگاه ورسیدن بهش مهم نبود...مهم اون مسیر بود و اون همکاری قشنگ :) کاملا راضیم از امروز و بسیار بهم خوش گذشت توی اون هوای فوق‌العاده پاک :)

بگذریم که وقتی رسیدیم دانشگاه دیدیم همه جا خشکه و فقط سوز و سرمای شدید هست:))‌اصلا کسی باورش نمیشد که ما تو برف رفتیم دانشگاه. واقعا که تهران شهر عجیبیه:دی هر گوشه‌ش یه آب و هوایی داره!

تهران این شکلی رو دوست دارم:) تمیز و پر از عطر دوستی...وقتایی که سیاه میشه و آلوده، ازش بیزار میشم...



۲۲
آبان

دیالوگی که روزی ۴-۵ بار رد و بدل می‌شود بین من و دیگران:

-سلام. چطوری؟ اوضاع خوبه؟

-ای. می‌گذره.

و دیالوگ در همینجا قطع می‌شود...


«می‌گذره. می‌گذره. می‌گذره.» تنها توصیف من از این روزها...


۱۸
آبان

بابا شاکیست از دستم. می‌گوید این همه ما بودیم و تو به خاطر دیدنمان زود به زود نیامدی خانه. حالا برای این بچه‌ی ۲ماه و نیمه زود به زود می‌آیی و دل‌تنگ می‌شوی.

(بگذریم که هر چه می‌گویم قبلا ۴هفته یک‌بار می‌آمدم و الان ۳هفته یک‌بار زیر بار نمی‌رود و می‌گوید تو ۳ماه یک بار می‌آمدی:)) )

می‌گویم: آخه این کوچولوئه خیلی! تندتند بزرگ می‌شه!

بابا نگاهم می‌کند و می‌گوید: من هم تندتند پیر می‌شم هااا...

قلبم تیر می‌کشد.

۰۲
آبان


روزهایم کش می‌آیند و طولانی می‌شوند. جسمم نشسته در آزمایشگاه و پشت میز و روحم در خانه است و مشغول تماشای چهره‌ی آرامش‌بخش خواهرزاده جان. یا جسمم نشسته وسط جلسه با اساتید راهنمای محترم (!) و روحم آهسته و پاورچین پاورچین سر خورده از روی صندلی و از لای در اتاق استاد رفته بیرون و در سایت کارشناسی پرسه می‌زند و هی سعی می‌کند سایت را با همان هم‌کلاسی‌ها و هم‌دوره‌ای‌های خودمان و سال‌بالایی‌هایمان تجسم کند. یا نشسته‌ام سر کلاس درس و ناگاه روحم مثل کودک نوآموزی بی‌تاب می‌شود و مشتاق برای آموختن و یاد گرفتن. یا مثلا تک و تنها نشسته‌ام روی تختم در خوابگاه و روحم در جشن تولدهای شلوغ و پرشور خوابگاه کارشناسی می‌چرخد. این روزهایم کش می‌آید به قدر تمام فقدان‌‌های این یک سال اخیر.

دست و پا می‌زنم در میانه‌ی سردرگمی و ندانستن‌ها. دست و پا می‌زنم در میانه‌ی خواستن‌ها و نرسیدن‌ها، دانستن‌ها و نتوانستن‌ها، بایدها و کم‌آوردن‌ها، آرزوها و واقعیت‌ها... .


خسته‌ام و کم‌آورده... بی‌حوصله و بی‌انگیزه و از پای‌‌افتاده... و حسرت...وای از حسرت... وای که می‌سوزاند روحم را...جانم را...قلبم را...

نمی‌دانم کجای زندگی را اشتباه رفته‌ام. در کدام پیچ بود که خدا پیچید و من نپیچیدم یا خدا مستقیم رفت و من پیچیدم... و بعد از آن دیگر فقط حسرت بود و هی اشتباه و هی زمین خوردن و هی دویدن و نرسیدن...

روزهای عجیبیست...بلند و کش‌دار...پر از حسرت و تردید. پر از مسیرهای تاریک پیش رو که نمی‌دانم هر کدام به کجا می‌رسند...چه فرقی می‌کند؟ اگر یک جایی آن عقب‌ترها راه را عوضی رفته باشم، چه فرقی می‌کند که حالا از کدام طرف بروم؟ همه‌ش اشتباه است. انتهای همه‌ش نرسیدن است انگار...

نمی‌خواهم غر بزنم. نمی‌خواهم از روزهای مزخرف دانشگاه بگویم یا از شب‌های بی‌هیجان خوابگاه یا از بی‌انگیزگی‌های خودم...فقط می‌خواهم بگویم یکی اینجا هست هنوز...یکی که دارد سعی می‌کند هنوز که نفس بکشد. اگر نمی‌نویسد، اگر چیزی نمی‌گوید، دلیلش نداشتن حرف نیست. نمی‌نویسد چون دیگر هیچ اتفاق ساده‌ای هیجان‌زده‌ش نمی‌کند. چون دیگر نه از چیزی آن‌قدر خوشحال می‌شود که بخواهد خوشحالیش را ثبت کند و نه از چیزی آن‌قدر ناراحت می‌شود که بخواهد با نوشتن از بار روی قلبش کم کند...نوشتم تا بگویم‌«یکی اینجا هست که بس دلش تنگ است و هر سازی که می‌بیند بدآهنگ است »





۱۳
مهر

می‌نویسم تا این روزها هم ثبت شوند و بروند جزء خاطراتی که باید ازشان درس گرفت هرچند تلخ باشند...

کوی دانشگاه تهران احتمالا جزء بدترین و مزخرف‌ترین ارگان‌هاییه که باهاشون سر و کار داشتم. مشتی آدم بی‌وجدان رو جمع کردن دور هم و اسمشون شده کوی دانشگاه...

سیاست جدیدشون گویا انداختن بچه‌ها به جون همدیگه‌ست!

هنوز به شبانه‌های ما خوابگاه ندادن و هنوز آواره‌ن. در حالی که خوابگاه به اندازه‌ی همه‌شون جای خالی داره. این در حالیه که دانشگاه تهران بخشنامه داره که به دانشجوهای دختر شبانه خوابگاه بدن و بچه‌ها به پشت‌گرمی این بخش‌نامه ثبت نام کردن.

حالا یه سری بچه‌ی ورودی روزانه اومدن خوابگاه که فکر می‌کنن حق ریاست دارن و حق دارن درمورد همه چیز نظر بدن و دخالت کنن تو همه چی. به شدت حق‌به جانبن. دیشب یکیشون اومده بود و اصرار داشت که هم‌اتاقی منو بیرون کنه و بیاد اتاق ما با من هم‌اتاقی بشه و هرچی براش توضیح می‌دادیم که کلی اتاق تو این طبقه هست که فقط یه نفر توشونه و میتونی بری تو اون اتاق‌‌ها اصرار داشت که من روزانه‌م و من تعیین می‌کنم که تو چه اتاقی باشم!!! لابد اونا که تکی هستن، اینقدر بد بودن که هم‌اتاقیشونو فراری دادن!!!! هی می‌گفت من روزانه‌م اون شبانه‌س باید بره!! می‌گفتم ببین تو اگر اونو بیرون کنی منم جمع می‌کنم وسایلم رو و می‌رم فاطمیه. می‌گفت مگه من یزیدم؟! می‌گفتم خب ما می‌خوایم با هم باشیم! می‌گفت نه اون شبانه‌س من روزانه‌م می‌خوام بیام اینجا!! و نکته اینکه اتاق من اصلا اتاق پرفکتی هم نیست! آفتاب‌گیر نیست و به شدت سرده. از هر سه جمله‌‌ی این دختر یکیش این بود «من روزانه‌م!» و بعد اصرار داشت که اصن بیخود به شبانه‌ها خوابگاه دادن قرار نبوده بدن! بعد ما بهش می‌گفتیم ببین ما نمی‌گیم که به تو خوابگاه ندن به شبانه‌ها بدن! ما فقط می گیم وقتی یه تعدادی اتاق خالی وجود داره چرا میای یه نفر دیگه رو بیرون می‌کنی؟! و باز می‌گفت من روزانه‌م...

مورد بدتر از این کسی که اومده بود هم‌اتاقی من رو بیرون کنه، هم‌اتاقی یکی دیگه از دوستای شبانه‌مه که طرف ترجیع‌بند حرفاش اینه:«من روزانه‌م، استریتم!» (استریت به معنی اینکه بدون کنکور اومده ارشد) در این حد که پنجره رو وقتی دوستم باز می‌کنه می‌ره می‌بنده و می‌گه «من استریتم، تو شبانه‌ای. پس من تصمیم می‌گیرم پنجره باز باشه یا بسته»!

و خب من نمی‌دونم یه دختر ۲۳-۴ ساله چطور چنین جملاتی رو میتونه به زبون بیاره و چطور می‌تونه اصلا به ذهنش برسه همچین حرف‌هایی...

از بی‌وجدانی و بی‌شعوری مسئولان کوی که بگذریم، نمیدونیم این بی‌شعوری نهادینه‌شده در دانشجوها رو باید کجای دلمون بذاریم...


۲۹
شهریور

می‌خواهم بنویسم اما نمی‌انم از چه بنویسم. از کجا شروع کنم. از کدام بخش قصه‌ی این روزهایم بگویم. چند روز است که روزی چندین بار صفحه‌ی بیان را باز می‌کنم و ارسال مطلب جدید را می‌زنم و خیره می‌شوم به صفحه‌ی سفیدی که منتظر است تا من پرش کنم. ولی بی آن که کلمه‌ای بنویسم می‌بندمش. حالا اما شروع کردم به نوشتن. کلمات را پشت سر هم ردیف می‌کنم تا شاید اندکی از بار وحشتناک روی مغزم کم شود. اینقدر که ذهنم درهم و برهم است این روزها...شلخته می‌نویسم و بی ارتباط با هم و احتمالا بی‌ارتباط با فکرهای اصلی این روزهام...


۱.

هری پاتر و فرزند نفرین‌شده را که خواندم، یک دفعه‌ای هوس بازخوانی کل هری‌ پاترها افتاد به دلم! روزی یک جلد خواندم تا اینکه ساعت ۴ صبح امروز تمام شد! تمام تخیلات این ۲هفته‌ام و تمام خواب‌های شبانه‌ام حول هری پاتر می‌گشت! بار دیگر شیفته‌اش شدم و در عجب ماندم از ذهن جی کی رولینگ! تمام مفاهیم زیبای عالم را جمع کرده در قالب یک مجموعه کتاب تخیلی! عشق، دوستی، خانواده، جهاد، شهادت (یا همان مرگ به خاطر «منافع برتر»)، ایثار و ... .

بعد داشتم به این فکر می‌کردم که دنیای جادویی هری پاتر با تمام امکانات جادوییش، یک ضعف اساسی دارد نسبت به دنیای واقعی این روزهای ما و آن هم اینترنت است و گوگل!!!‌ یعنی دنیای امروز ما جادویی‌تر است در واقع!

مسئله‌ی دیگر اینکه وقتی برای اولین بار هری پاتر می‌خواندم، قهرمان‌های داستان هم‌سن من بودند. اما حالا در کمال تعجب از من کوچکتر بودند.. و این برایم عجیب و غیرقابل تحمل بود! بار قبل که می‌خواندمش برایم خیلی طبیعی بود که بچه‌هایی در سن دبیرستانی این همه شجاع و ماجراجو باشند. اما این بار که می‌خواندمش با خودم می‌گفتم بچه‌ی ۱۷ ساله چطور می‌تواند این همه شجاع باشد؟!

هری پاتر و فرزند نفرین‌شده را که می‌خواندم حس می‌کردم قهرمان‌هایی که هم‌سن من بوده‌اند بزرگ شده‌اند و دچار روزمرگی شده‌اند و از شجاعت و ماجراجوییشان چیزی باقی نمانده. و این خیلی خیلی حس بدی بود چون دارم تجربه‌اش می‌کنم...


۲.

وضعیت خوابگاه در این یک هفته‌ی اخیر خیلی خیلی بد و ناراحت‌کننده بود. بچه‌های ارشد ورودی روزانه را به زور فرستادند خوابگاه ما (در حالی که می‌خواستند خوابگاه نزدیکتر به دانشگاه را انتخاب کنند) و شبانه‌های ساکن خوابگاه را به این بهانه که جا نیست و روزانه‌ها همه جا را پر کرده‌اند بیرون کردند. هر بار پایم را می‌گذاشتم در راهرو ۲-۳ نفر شبانه را می‌دیدم که در حال گریه کردن دارند وسایلشان را جمع می‌کنند. حس غیریهودی‌های آلمان نازی را داشتم!!
با پیگیری خیلی زیاد و رفتن پیش رئیس دانشگاه و ... امید داریم که مشکل حل شود. تا چه پیش آید...


۳.

مریم، دوست صمیمی دوران دبیرستانم و یارِ رباتیک و خوارزمیم آمده تهران برای ارشد و هم‌خوابگاهی شدیم. حس عجیبیست...وقتی می‌نشینیم کنار هم و حرف می‌زنیم و چای و بیسکوییت می‌خوریم و جوری از دوران دبیرستان حرف می‌زنیم انگار نه انگار که ۶-۷ سال ازش گذشته...مریم عمران اصفهان می‌خواند و حالا عمران تهران...


۴.

استاد جدیدی آمده برای دانشکده که بسیار پرانرژی و «خفن» است! UIUC درس خوانده و در گوگل، آمازون و adobe کار کرده و حالا برگشته ایران و سودای خدمت به وطن در سر دارد!! برای ما شاید این همه انرژیش برای خدمت به وطنی که ویرانه است و قصد آباد شدن هم ندارد عجیب باشد اما این آدم واقعا پرانرژیست...شاید خیلی زود خسته شود و بگذارد برود...ولی فعلا از انرژیش استفاده می‌کنیم...


۵.

خودم تهرانم و دلم اصفهان پیش خواهرزاده‌ی عزیز دل...آخر این عشق و علاقه‌ی وحشتناک من به بچه‌ها کار دستم می‌دهد و از درس می‌اندازدم بس که هی می‌گذارم می‌روم اصفهان...


۶.

حالِ درسیم هیچ خوب نیست این روزها...هیچ...


۷.

عید غدیر مبارک...از محبوب‌ترین اعیاد من...


۸.

اگر به خانه‌ی من آمدی ای مهربان، چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم...

#فروغ_فرخزاد


۹.

به تازگی با خودِ لج‌بازِ بی‌شعورِ درونم آشنا شدم :((


۱۰.

...

۱۹
شهریور


در راستای این پست سعیده


می‌روم که هجدهمین سال تحصیلیم را آغاز کنم. عدد هجده مرا می‌ترساند. روزهای مدرسه وقتی به پایان ۱۲ سال مدرسه فکر می‌کردم، قلبم فرو می‌ریخت. ۱۲ سال؟! شما تصور کنید به بچه‌ی ۷ ساله‌ای بگویند ۱۲ سال قرار است همه‌ی زندگیت در مدرسه خلاصه شود. برای بچه‌ی هفت ساله، ۱۲ سال از عددِ سنش هم بیش‌تر است! حالا اما می‌فهمم که ۱۲ سال مدرسه گذشته. ۴سال کارشناسی گذشته. حتی ۱ سال ارشد هم گذشته. و هنوز راه باقیست... باور عدد هجده برایم دشوار است. و دشوارتر این است که از پایانش می‌ترسم. مثلا از اینکه سال تحصیلی بعدی درسی ندارم برای گذراندن و احتمالا شوقی ندارم برای شروع سال تحصیلی وحشت‌زده‌ام می‌کند. همیشه عاشق مدرسه و دانشگاه بوده‌ام و بی‌صبرانه آغازش را انتظار می‌کشیده‌ام. اما الان شک کرده‌ام به این دوست داشتنم. من درس و علم را دوست دارم یا شوق من از چیز دیگریست؟! حالا که دوستی برایم نمانده که بخواهم انتظاربکشم برای ساعت‌های درسی درکنار هم و مشق نوشتن‌های دورهمی و ... . پس علتش هرچه که هست دوست هم نیست. اما راستش بعید می‌دانم که علم باشد دلیل این همه علاقه‌ی من به تحصیل. و اگر بخواهم صادق باشم با خودم، باید بگویم که حس می‌کنم دلیل علاقه‌ام به تحصیل خودِ تحصیل نیست. بلکه ترس است از روبه رو شدن با زندگی واقعی. مقصودم اززندگی واقعی جاییست که قرار باشد برای اولین بار فکر کنم به اینکه حالا که درس نمی‌خوانم و سرم گرم مشق و تمرین نیست، چه باید بکنم؟ اولین جایی که لازم باشد بروم سرکاری مثلا. پیش‌تر هم کار کرده‌ام اما تحمل روزهای بودن در شرکت، تنها با تخیل کردن درمورد روزهای بودن در دانشگاه برایم ممکن بود. انگار دانشگاه به من احساس امنیت می‌دهد و درس خواندن بهم اطمینان می‌دهد که دارم «کار»ی انجام می‌دهم.کاری که احتمالا از هر کار دیگر در این دنیا بیشتر بلدش هستم. دلم می‌خواهد گذر از این امنیت دانشگاه را تا جایی که در توان دارم به تعویق بیندازم. یکی از وحشت‌های این روزهایم همین است. اگر اپلای نکنم، قصد ادامه‌ی این راه را ندارم و می‌خواهم از دانشگاه بیایم بیرون. اما بعد چه کنم!؟ در دنیای ناامن خارج از دانشگاه چه کنم؟! روزهایم را چگونه بگذرانم؟! در دنیای واقعی هم آدم‌هایی هستند که دغدغه‌هایشان در حد ما بچه مدرسه‌ای-دانشگاهی‌ها باشد؟! شاید مهم‌ترین مشوقم برای اپلای همین فکرهاست... اپلای کنم و بروم و باز چند سالی به تعویق بیندازم پرتاب شدن به زندگی واقعی را. 

شاید زود باشد برای این حرف‌ها. شاید یک سال بعد باید این‌ها را بنویسم و بگویم. امروز اما وقتی پست سعیده را خواندم با خودم گفتم چه چیز دانشگاه را اینقدر دوست دارم؟! دانشگاهی که دیگر نه دوست‌هایم را دارد نه تفریحات دورهمیش را نه شیطنت‌هایمان را و نه معاشرت کردن با آدم‌های جالب را! و نه حتی آن یادگرفتن‌های از سرِ شوق و علمِ ناب را. و بعد دیدم انگار ماجرا دوست داشتن دانشگاه نیست. فرار است از ناشناختگی دنیای بیرون آن. دنیای واقعی!

فعلا علی‌الحساب این‌ها را نوشتم برای مدتی بعد. فعلا هنوز فرصت دارم برای نفس کشیدن در امنیت دانشگاه... :)

۰۷
شهریور

خواب عجیبی دیدم. سرشار از غم و اندوه. خواب دیدم مادربزرگم را از دست داده‌ام. مهراد بی‌امان گریه می‌کرد و من مدام تنگ‌تر در آغوشش می‌گرفتم و نوازشش می‌کردم. مامان می‌گفت: چه کم دیدند مهراد را. حیف... . غمگین بودم. مدت‌ها بود چنین حسی را تجربه نکرده بودم. چنین غرق شده در میانه‌ی اندوه و ناآرامی. قلبم فشرده شده بود و عذاب می‌کشیدم. تمام مدت شب در خواب سوگواری می‌کردم. از فشار غم و سنگینی و درد قلب‌ ناشی از اندوه بدون آلارم و بی‌آن که که خوابم به سرآمده باشد، بیدار شدم. قلبم درد می‌کرد. تحت فشار بودم. بلند شدم لیوانی آب بنوشم. قلبم مچاله شده بود و بی‌اندازه احساس خستگی می‌کردم. از پا نشستم. کمی که گذشت و به حالت طبیعی برگشتم، به یاد آوردم که مادربزرگم را ۱۳ سال پیش از دست داده‌ام. پیش از طلوع آفتاب یک روز سرد پاییزی.

خواب عجیبی بود و این حجم از اندوه را مدت‌ها بود که تجربه نکرده بودم. تجربه‌ی اندوه هربار من را آدم جدیدی می‌کند. آدمی که بیش‌تر تلاش می‌کند اطرافیانش را دوست بدارد...

۰۶
شهریور
ولو شده‌ایم روی تخت و در فاصله‌ای که مهراد خوابیده و نه گرسنه‌ است و نه نیاز به عوض کردن دارد، فرصت کرده‌ایم آلبوم‌های قدیمی را نگاه کنیم به این بهانه که شباهت‌های پنهان مهراد را با مادرش در عکس‌های نوزادی مادرش کشف کنیم. حالا که می‌نویسم «مادر»ش برایم کلمه‌ی غریبیست! «مادر» مهراد «خواهر» من است و باور اینکه نقش جدیدی گرفته برایم سخت است. همینطور که آلبوم را ورق می‌زنیم و بی‌خیالانه به عکس‌های نوزادی خواهرم می‌خندیم و توی هر عکسی توهم می‌زنیم که: چشمش شبیه این عکس توست یا مثلا چروکی که میفتد روی صورتش وقت خندیدن شبیه آن یکی عکس توست یا ... ، می‌رسیم به عکس مادرم در حالی که خواهرم در بغلش نشسته. زل می‌زنم به این عکس و نمی‌گذارم خواهرم ردش کند و برود صفحه‌ی بعدی. مادرم در این عکس ۲۳ ساله است و خواهر یک ساله‌ام را در بغل گرفته. مادرم ۲۳ ساله است. یعنی هم‌سن امروز من. نه که بخواهم بگویم تصور اینکه مادرم هم روزی هم‌سن من بوده برایم عجیب است یا اینکه مثلا تصور اینکه وقتی هم‌سن من بوده فرزندی داشته عجیب و غریب است یا ... . نه. مسئله این نیست. مسئله آن نگاه نافذ مادرِ ۲۳ ساله‌ام است. نگاهی امیدوار. نگاهی که بهت می‌گوید: روزهای خوب زندگی من جلوی رویم هستند. نگاهی که می‌گوید آماده است برای در آغوش کشیدن خوشبختی جایی در آینده. نگاه مادرم منقلبم می‌کند. خواهرم اصرار دارد برود صفحه‌ی بعدی آلبوم و چشمش به مهراد است که هر آن ممکن است بیدار شود و دوباره گرسنه‌اش باشد و این فرصت خلوتِ خواهرانه‌مان را به انتها برساند. من اما اینقدر مجذوب نگاه مادرم شده‌ام که نمی‌توانم به چیز دیگری فکر کنم. به ۲۳ سالگی خودم فکر می‌کنم. به امروزِ خودم. به این که چقدر خسته‌ام. چقدر وامانده‌ام. به این که هر روز فکر می‌کنم روزهای خوب زندگیم را پشت سر گذاشته‌ام و آن‌ چه در پیش رو دارم، زندگی اجباریست که باید به آن تن بدهم. باز به عکس مادرم نگاه می‌کنم و باز به آن نگاه امیدوارِ پرقدرتش غبطه می‌خورم. چرا من در ۲۳ سالگی احساس خمودگی و پیری می‌کنم؟ چرا مادرم حتی امروز در اواخر دهه‌ی پنجاه سالگی، از منِ ۲۳ ساله پرامیدتر و پرهدف‌تر است؟ چرا مادرم دنبال مبارزه است و من دنبال نشستن و خستگی در کردن؟ این‌ها را از خودم می‌پرسم. بعد فکر می‌کنم به اینکه مادرم در ۲۳ سالگی چه داشته؟ در ۹سالگی پدر و در ۱۸ سالگی مادرش را از دست داده بوده. بعد وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شده بوده. مبارز سیاسی بوده. بعد انقلاب شده و بعد انقلاب فرهنگی تحصیلش را نیمه‌تمام گذاشته و اتفاقات بعدی مملکت تمام مبارزات سیاسیش را به سخره گرفته. مادرم در این عکس که خواهرم را بغل گرفته و نگاهش امیدوارانه به آینده است، کسیست که همه‌ی گذشته‌اش پر از از دست دادن بوده است. پدر، مادر، تحصیلات دانشگاهی، آرمان‌ها و هدف‌های انقلابی و ... . و باز پرامید بوده. پرانرژی. من چه؟ من همه چیز دارم. خانواده‌ای دارم که عاشقشان هستم. بدون هیچ دغدغه‌ای لیسانسم را گرفته‌ام و دارم ارشد می‌خوانم. در سنی که مادرم که شاگرد اول دبیرستان بوده و در بهترین رشته و دانشگاه پذیرفته شده بوده، یک دیپلمه‌ی بچه به بغل بوده. طنز ماجرا اینجاست که هرکه می‌رسد از راه و این عکس را می‌بیند،‌ شوکه می‌شود از میزان شباهت ظاهری من و مادر. چشم‌ها. ابروها.گونه‌ها. حالت چهره. عینا همان است. اما کسی حواسش به تفاوت نگاه‌هایمان نیست. به آن‌چه در چشم‌هایمان دیده می‌شود. این‌ها را فقط من می‌بینم. من می‌بینم که مادرم آرمان دارد. هدف دارد. معنا دارد برای زندگیش.من چه دارم؟ هیچ! هنوز غرق در عکسم که مهراد با صدای ناله‌ی ریزی، چشم‌هاش را باز می‌کند و زل می‌زند به من. خواهرم می‌گوید: ما را نمی‌بیند. هرچه می‌بیند هاله‌ایست از یک سری شیء. ما هم برایش شیء هستیم. من اما دوست دارم فکر کنم که دقیقا دارد من را می‌بیند. دوست دارم فکر کنم که دقیقا زل زده به من و دقیقا می‌داند که در ذهنم چه می‌گذرد و دارد با چشم‌هاش بهم می‌گوید من را ببین! همه‌ی زندگی در پیش روی من است. در پیش روی تو هم هست. چون تو خیلی جوانی و هنوز راه پر پیچ و خمی در پیش داری...
گاهی فراموش می‌کنم که جوانم. گاهی فراموش می‌کنم که در سنی هستم که باید سودای تغییر دنیا در سر بپرورانم. من از اینی که هستم که می‌ترسم. می‌ترسم.
۰۱
شهریور
دیدمش و ناگهان عشقی و دوست داشتنی در من ایجاد شد که پیش از آن هرگز تجربه‌اش نکرده بودم. موجود کوچک ظریف و ضعیفی که حتی توانایی گریه کردن نداشت و من بی‌نهایت دوستش داشتم. یک جور دوست داشتن جدید. متفاوت با آن‌ حسی که نسبت به مادر و پدرم دارم یا نسبت به خواهر و برادرهام. و این عشق جدید به زانودرم آورد و به گریه‌ام انداخت. این عشق مرا سوزاند و همچون ققنوس مهسای جدیدی از خاکستر من متولد شد. مهسای جدیدی که برای خودم و برای خانواده غریبه بود. مهسای جدیدی که بسیار بیش‌تر از مهسای قبلی دوستش می‌دارم. 
حسی دارم غیرقابل توصیف. حسی که از بیمارستان و از لحظه‌ی دیدن «مِهراد» کوچک ایجاد شد و در اولین شب زندگیش در بیمارستان تشدید شد طی روزهای بعد قوت گرفت. حسی که باعث می‌شد از تصور درد کشیدنش موقع گرفتن  سه بار آزمایش خون پابه‌پایش درد بکشم و موقع زرد شدنش غمگین شوم و ار تصور نبودنش زار زار گریه کنم.
من خاله شدم  :)
۱۷
مرداد

دریافت
حجم: 8.53 مگابایت

 بشنویدش. داستان شب هست با صدای آرش بابایی. متنش رو هم نوشتم. متنش هم از خودشون هست.


به موجب این سند، شش دانگ صدای معصوم بماند برای وارثان داستان شب که در گذر سالها خواهد ماند. ارادتمند، داستان شب.

«برای تمام چمدان‌بسته‌ها»

کنایه به تلخی رفتن دارد فعل بستن برای چمدان.

هر چمدان‌بسته‌ای قصه‌ای دارد پشت انجام این فعل پرغصه‌اش. غصه از قصه‌ای که به پایان روزهای خوشش دارد می‌رسد شاید. لحظه‌هایش مرور دارد، تا کردن خاطره دارد،‌ چیدن نمی‌دانم‌ها کنار قاب عکس و یادگاری‌ها دارد و جا دادن ای‌کاش‌ها در پستوی چمدان. هزار و یک دلیل کم‌زور و پرزور دارد هر چمدان‌بسته‌ای. تاب ادامه‌ی قصه‌اش را ندارد که عزم رفتن کرده حتماً. اما، هیچ قصه‌ای با بستن چمدان تمام نمی‌شود. این کنایه‌ی تلخ همیشه میانه‌ی زندگیمان رخ می‌دهد. همان‌‌جا که خستگی سرت داد می‌کشد. برو و پشتت را هم نگاه نکن. خسته از نشدن‌ها، نرسیدن‌ها، نداشتن‌ها. خسته از بی‌مهری‌ها و کج‌سلیقگی‌ها. خستگی، سکوت دارد، بغض دارد، چمدان بستن دارد. بی جنگ و دعوا، بی‌سروصدا. خستگی یک مرحله قبل از چمدان بستن است. قبل از آن، زورت را زدی، بالا رفتی، پایین آمدی، جنگیدی، رفته‌ای و نرسیدی، خواسته‌ای و نشده. شنیدن قصه‌ی یک چمدان‌بسته را انتظار نکش. از صفحه‌ی آخر به بعد یک داستان را می‌نویسد، از ورق خستگی به بعد. این‌جا دیگر پایین و بالاهای قصه تمام شده، گره‌ها رنگ بسته‌اند از اهمیت. از لحظه‌ای که یک تصمیم بیشتر برای گرفتن نمانده: سراغ گرفتن از چمدان خاک خورده‌ی کنار انباری که تمام رسالتش جمع کردن تکه‌های مهم زندگی هر چمدان‌بسته‌ایست. تکه‌هایی که هرکدامشان زبان اگر باز کنند، گوشه‌های قصه‌ی از اینجا به قبل‌اند برایش. از این‌جا به قبل. از این‌جا به بعد. هر دو سمتش یک اندوه و سردرگمیست. یک آمدن و یک رفتن به نمی‌دانم‌هاست. شک، خوره می‌شود آن لحظه‌ها که اگر بیاید، زنگ بزند، دستت را بگیرد، زل بزند در چشمانت و بگوید که نرو، جمع می‌کنی تکه‌‌های قصه های از اینجا به قبل را؟ چمدان می‌بندی به سمت ناکجاآباد؟ شک خوره می‌شود آن لحظه‌ها که اگر نیاید،‌زنگ نزند، دستم را نگیرد، زل نزند در چشمانم و نگوید که نرو، تکه‌های قصه‌ی از این‌جا به قبل، به چه کارت می‌آید؟ به کدامین امید چمدان پر کنی،‌ خاطره تا کنی، تنهاییت را در طول این رفتن چطور میان از اینجا به بعد تقسیم کنی؟ آری. هر چمدان‌بسته‌ای را چشمی بلکم چشم‌هایی انتظار میکشد. مادری، فرزندی، همسری، رفیقی، همدمی. سمت دیگر لحظه‌های آشفته‌ی یک چمدان‌بسته‌اند این‌ها. منفعل‌ترین پریشانی و اضطراب عالم دودستی یقه‌اش را محکم می‌گیرد. تصمیم‌هایش سفت و شل می‌شود. غرورش را چرتکه می‌اندازد که می‌روم، دستش را می‌گیرم و زار می‌زنم که نرو. نه. نمی‌روم. در چشمانش زل نمی‌زنم. می‌رود. سبک که شد بازمی‌گردد. نکند سبک نشود سنگینی آزردگیش؟ زنگ می‌زنم. زنگ نمی‌زنم .می‌رود، می آید. می‌رود، نمی‌آید.

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

که گفته هر رفتنی مقصدی دارد، رسیدنی دارد؟ چمدان‌بسته بیرون که می‌زند، هیچ نمی‌داند از این‌جا به بعدش را. دل خوش کرده به سوت قطاری که فقط دورش کند از قصه‌ی از این‌جا به قبلش. قطاری که فقط برود. قطاری که آرزو می‌کند نایستد هیچ وقت. سمت دیگر ماجرا اما، فقط به از این‌جا به بعدش فکر می‌کند. به سفرکرده‌اش. به بی‌مقصدیش. به قطاری که کاش سوت نکشد، نرود. ذکر امید تسبیح می‌اندازد به برگشتنی، به ساختن از اینجا به بعدی، به فراموش کردن از این‌جا به قبلی. قطار سوت می‌کشد به سمت ناکجاآباد. چمدان‌بسته، آهی برمی‌آورد از ته دل خستگی از این‌جا به قبلش را. چشمانی خیره می‌ماند به در، از این‌جا به بعدش را. این شروع ضیافت کائنات است برای هر دو سمت ماجرا. این خیرگی‌ها به در، چمدان‌بستنها از فرط خستگی و آزردگی، این رفتن‌ها و نرسیدن‌ها، شروعی می‌شود برای یک جستجوی درونی. یک سفر به اعماقِ ازاین‌جا به قبل‌هایمان. همین، تنها نقطه‌ی تلاقی سودمند دو سر ماجراست. این موازیان به ناچاری، سر همین نقطه به هم می‌رسند و قطع می‌کنند هم را. چمدان‌بسته‌ها، جایی میان رفتنشان دستی که به چمدان می‌برند، تکه‌های پازل قصه‌‌یشان را یک بار دیگر دقیق‌تر که می‌چینند، ای‌کاش‌ها را که از پستوی چمدان بیرون می‌آورند، تای خاطرات را که باز می‌کنند، خستگیشان شروع به دررفتن می‌کند. آزردگیشان فرومی‌نشیند کم‌کم. نگران سرعت قطارشان می‌شوند که با عجله به سمت کدام ناکجا آباد دارد می‌رود؟ مهم نیست. مهم نیست چند روز و ماه و حتی سال به درازا می‌کشد رفتنشان. مهم‌تر آن است قطارشان را که نگه می‌دارند، پلی پشتشان نریخته باشد، دیر نکرده باشند حال چشم انتظارانشان را.

آن سمت ماجرا، چشم‌انتظاران خیره به در، چمدان‌نبسته سفر می‌کنند با قطار بی‌حرکتشان در ایستگاه‌های انتظار، بلاتکلیفی، بی‌خبری. با همان چرتکه‌ی غرورشان، بی‌مهری تفریق می‌کنند، راه حل جمع می‌بندند، اشتباهاتشان را تقسیم می‌کنند بر حال امروزشان و عشقشان را به توان بی‌نهایت می‌رسانند. ضیافت کائنات را اگر به جان و دل پذیرا باشند هر دوسمت ماجرا در سفر باچمدان و بی‌چمدانشان در اعماق خود، خیرگی به در نمی‌ماند، پلی فرو نمی‌ریزد، معادله‌های چرتکه‌ی غرور حل می‌شود، ساختن دقیق‌تر پازلی بانیِ دررفتن خستگی‌ها می‌شود و ادامه قصه شان را مینویسند از صفحه‌ی آخر به بعد برای جلد بعدی شاید. باغشان را آباد می‌کنند. گاهی اما قطاری نمی ایستد، پل‌ها را می‌شکند، انتظاری کاسه‌اش لبریز می‌شود، معادله‌ی چرتکه‌ها پر از مجهول می‌ماند. خستگی و آزردگی بر بندبند جان انس می‌گیرد، سفری به بی‌راهه ادامه می‌یابد. بلا به دور، باغشان ویران می‌شود. کاش هیچ چمدانی بسته نشود الا به جمع، الا به سلامت‌سفری، به خوشیِ لحظه‌های چند نفری.

اما برای تو که چمدان نبردی که بهانه‌ی برگشتنت باشد. همان ساک دستیت را که تبلیغ جوراب واریس رویش نقش بسته را باز کن. چند مشت دریایت را به صورتت بپاش. چند وجب جنگلت را نفس بکش و دو جرعه هوای دم کرده‌ی تهرانت را بنوش. خستگی در کن رفیق. آزردگی کم کن. که این‌جا چشم انتظارانی خیره به این سندهای یک سال و اندی شبانه، چرتکه‌هایشان را انداخته‌اند. گوش تیز کرده‌اند با جان و دل، برای شنیدن شش دانگ صدای معصومت. رفیقم، باغمان آباد می‌شود همین روزها. دل بد نکن.

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم‌انگیزترین حالت تهران چه کنم

داستان شب، بهانه است برای با هم بودن، دور هم نشستن، شنیده شدن.

صدای افسانه هارو می‌شنوی؟



۱۱
مرداد


کتاب کم‌عمق‌ها رو که می‌خوندم، یکی از مسائلی که مطرح کرده بود این بود که چون وقتی داریم یه مطلبی رو در وب می‌خونیم، هزارتا هایپرلینک و اینا داره تو متنش و ما هی از یه لینک به لینک دیگه می‌ریم، مطالعه‌مون کم‌عمق و سطحی می‌شه و روی چیزی که داریم می‌خونیم متمرکز نمی‌شیم و ... و کلی توضیحات و استدلال و آزمایش‌های واقعی که انجام شده بود آورده بود در تایید این مسئله.

چند روز قبل داشتم مقاله‌ای می‌خوندم در راستای موضوع پایان‌نامه‌م که در این مورد بود که ورودی یه متن بگیره و خودش هایپرلینک‌های توى متن رو ایجاد کنه. مثل متون ویکی‌پدیا که هر کلمه‌شون لینک می‌شه به صفحه‌ی دیگه‌ای در ویکی‌پدیا. درواقع می‌خواست این کار رو به صورت اتوماتیک انجام بده. با خوندن مقاله و هدفش و یادآوری چیزی که تو کم‌عمق‌ها خونده بودم، به شدت به فکر فرورفتم و به این فکر کردم که آیا واقعا ما داریم در راستای بهتر شدن زندگی بشر گام برمی‌داریم؟ یا داریم بشر رو تبدیل به یه موجود مسخ شده با تکنولوژی و به شدت احمق و سطحی می‌کنیم؟ یا هیچ کدوم؟

اصلا دنبال این نیستم که بگم یکی از این دو درسته. مسئله خودمم. اینکه آیا من دارم در مسیر درستی گام برمی‌دارم؟ آیا من واقعا دارم در راستای هدف‌های زندگیم حرکت می‌کنم با موضوعاتی که روشون کار می‌کنم؟ آیا من اگر به دیدگاه مطرح‌شده در کتاب کم‌عمق‌ها اعتقاد دارم، درسته که روی موضوع مقاله‌ی دوم کار کنم؟!

چند روز پیش از دوستی شنیدم که درمورد کسی صحبت می‌کرد که در رشته‌ی Creative Writing در دانشگاه کمبریج تحصیل می‌کرد. من تا پیش از اون نمی‌دونستم Creative Writing رشته‌ی دانشگاهیه. با شنیدن اسمش عمیقا دلم به حال خودم سوخت. واقعیت اینه که هرروز که می‌گذره، بیشتر حس می‌کنم که چقدر اشتباهی دارم مهندسی می‌خونم. در تمام سال‌های دبیرستان عشق این رو با خودم یدک کشیدم که «مهندس» کامپیوتر بشم و دائم با «کد‌»ها سر و کله بزنم. جزء معدود آدم‌هایی بودم بین دوست‌هام که واقعا رشته‌ای که دوست داشتم قبول شدم و واقعا هم از خوندنش راضی بودم و هرچی که گذشت نه تنها دلم رو نزد، بلکه بهش علاقه‌مندتر شدم. الان هم مطمئنم که رشته‌ی درستی رو با توجه به «موقعیت» خوندم. اما مشکلم با همین «موقعیت»ه... اگر تو یه کشور پیشرفته به دنیا اومده بودم که علوم انسانی جایگاه درستی داشت و کسی که درس‌خون بود لزوما به دنبال دکتر یا مهندس شدن نبود، هرگز مهندس کامپیوتر نمی‌شدم! قطعا می‌رفتم سمت رشته‌های علوم انسانی. شاید حتی هیچ موقع به ذهنم هم خطور نمی‌کرد که کامپیوتر بخونم...

شاید هم دارم چرند می‌گم و تا وقتی دانشجو هستم، نباید موقع خوندن مقاله یا موقع انجام کار ریسرچی، از خودم بپرسم که چی!؟ یا همون so what؟! این سوال‌ها یاس فلسفی به همراه میارن...

جالب این که راهکار ذهنیم واسه خارج شدن از این استیت، دائما فکر کردن به اینه که بعد از ارشد اپلای می‌کنم و پی‌اچ‌دی می‌خونم و ... . دارم رسما مشکل اصلیم رو با ریسرچ ایگنور می‌کنم... نمی‌دونم چقدر از این فکر کردنا خوبه و چقدرش صرفا به خاطر فرار از انجام مسئولیته. کمی گیج شدم این وسط...

:)

۰۶
مرداد

۱.

خسته و کوفته از دانشگاه برمی‌گردم. مسیر در پشتی تا گیشا همیشه خسته‌ام می‌کند. بی‌تاب از گرما سوار بی‌آرتی‌ می‌شوم. دارم کیفم را می‌گذارم روی سکوی آخر بی‌آرتی که خانم مسنی هلم می‌دهد و وسایل خودش را می‌گذارد (جا به اندازه‌ی وسایل ۵- نفر دیگر هم هست). برمی‌گردم نگاهش می‌کنم. می‌گوید: شما داهاتیا اومدین تهران رو به گند کشیدین. هرجام برین نشون میدین داهاتی‌این. نمی‌تونین پنهانش کنین.

شوکه می‌شوم. در واقع در یک لحظه به طور کامل هنگ می‌کنم. نه تا به حال چنین رفتاری دیده‌ام و نه هیچ ایده‌ای دارم که منشا این حرف‌ها چیست!؟ خشم عجیبی می‌نشیند روی دلم و تمام وجودم را پر می‌کند. ولی سعی می‌کنم کظم غیظ کنم. تا خود پل مدیریت یک لبخند گنده تحویلش می‌دهم. کفرش که درمی‌آید، باز رو می‌کند به دختر دیگری و می‌گوید: این داهاتیا اومدن تهرانو شلوغ کردن. خب برین بشینین شهر خودتون! دانشگاه رفتنتون چیه! برین شهر خودتون دانشگاه! فکر کردن تهران حلوا قسم می‌کنن مثلا...شهر شلوغ شده. هواش بد شده و ... . دختر برمی‌گردد و محجوبانه و شرمیگنانه لبخندی تحویلم می‌دهد. موقع پیاده شدن می‌خواهم برگردم بگویم: عوضش «داهات» ما هواش خیلی خوبه. تشریف بیارین. خوشحال می‌شیم. ما «داهاتیا» مهمون‌نوازیم.

ولی جلوی خوٕم را می‌گیرم و پیاده می‌شوم.


۲.

خودم را می‌رسانم به ایستگاه پل مدیریت و در آخرین لحظه سوار بی‌آرتی شلوغ درحال حرکت می‌شوم. خانم مسن زیبایی که مشخص است موقع جوانی چقدر زیباتر هم بوده، دارد با یک عده دختر صحبت می‌کند. شوهرش رهایش کرده ورفته دنبال دختر جوانی... دارد می‌گوید که از دختر جوان که خودش را پرت کرده وسط زندگیش شکایتی ندارد چون تقصیرها گردن او نیست. به مملکت و آخوندها و سپاه و هرکسی که باعث شده قفل و بست خانواده‌ها سست شود. بلند بلند نفرین می‌کند و فحش می‌دهد. بعد برمی‌گردد می‌گوید: لعنت به این آخوندا و اونایی که پشت سرشون نماز می‌خونن و اینارو مرجع تقلیدشون قرار میدن.

این‌ها را می‌گوید و ساکت می‌شود. موقعی که می‌خواهم پیاده شوم، خانم کناریش به من اشاره می‌کند و می‌گوید: این از همون‌‌ها بود ها. خانم اولی سر تکان می‌دهد و می‌گوید آره. این از همونا بود که نفرینش کردم. با این «حجاب»ش. جمله‌ی آخر را با ادا و تمسخر خاصی ادا می‌کند.

قلبم تیر می‌کشد و اشک می‌دود تو چشم‌هام. از این همه قضاوت‌های نابه‌جا. اولین بار نیست که به خاطر حجابم مورد قضاوت قرار می‌گیرم. یا بهم اهانت می‌شود. حتی توی دانشگاه...بارها و بارها این حرف‌ها را شنیده‌ام. اما اینقدر روشن و علنی، آن هم این‌قدر بی هیچ شناختی و توی بی‌آرتی(!) برایم خیلی سنگین تمام می‌شود.

به روی خودم نمی‌آورم. اشک‌هام پشت شیشه های سیاه عینک آفتابی گم می‌شوند و لبخند از روی لبم محو نمی‌شود. آخ نمی‌گویم و سرافراشته راه می‌روم. کیست اما که بداند توی دلم از آن وقت چه می‌‌گذرد؟

۰۱
مرداد

#تذکر: این نوشتار در نکوهش تکنولوژی نیست و تنها در باب سردرگمی نگارنده در مواجهه با مظاهر تکنولوژیست!

من از عصر تکنولوژی می‌ترسم. نه چون خطرناک است، نه چون مضر است، نه چون چیز بدی در آن هست. من از عصر تکنولوژی می‌ترسم چون در آن به دنیا نیامده‌ام اما نوجوانی و جوانیم مصادف شده با غرق شدن در آن. از آن می‌ترسم چون من آدمِ عصر تکنولوژی نیستم.

کودکیم در لذت این گذشت که سه طبقه پله را بدوم و بروم تو اتاق‌های زیرزمین دنبال بابا بگردم و وقتی پیدایش کردم بپرم تو بغلش وصدایش کنم برای ناهار. بابا هم من را بگذارد پشت گردنش و تا خود طبقه‌ی سوم کیف کنم.  یا سر ظهر که همه خوابند با برادرجان تو حیاط فوتبال بازی کنیم و با دوچرخه دنبال هم کنیم. یا اینکه من بنشینم و ساعت‌ها هی نقاشی‌های شکل هم بکشم. بی هیچ تغییری. یا من بنشینم کارتون«یکی برای همه، همه برای یکی» ببینم و برادرجان قبل از کلاس زبان برود با دوچرخه نان بگیرد و بیاورد و من نصف نان‌ها را پای برنامه کودک خالی خالی بخورم! یا ...

اولین کامپیوتر خانه‌ی ما موقعی خریده شد که برادرم راهنمایی بود و تبعا من۵-۶ ساله بودم. بابا داشت کارهای پایان‌نامه‌اش را می‌کرد و کامپیوتر احتیاج داشتیم. کامپیوتری که خریدیم،‌ شیء مقدسی بود که حق نداشتیم بهش نزدیک شویم و فقط مال بابا بود. ما همان منچ و ماروپله‌ی خودمان را بازی می‌کردیم و دلمان خوش بود. برادرم عاشق تله تکست تلویزیون بود و وقتی من می‌خواستم تلویزیون ببینم می‌آمد و بی‌توجه به جیغ‌های من تله تکست می‌خواند و می‌گفت صدای تلویزیون مال تو، تصویرش مال من! بعداها خودم عاشق دنیای تودرتوی تله‌تکست شدم. هر دو روز یک بار مطالبش جدید می‌شد و من تمام مطالبش را از سر تا ته می‌خواندم. فقط از مطالب پزشکیش سردرنمی‌آوردم و حس می‌کردم این‌ها حیطه‌ی ممنوعه است و نباید واردش شوم و به همین خاطر ازش صرف نظرمی‌کردم.

نتایج کنکور کارشناسی ارشد مادرم را توی روزنامه دیدیم. خاطرم هست که با مادرم و خواهر و برادر بزرگترم رفته بودیم پارک و سر راه از دکه‌ی روزنامه‌فروشی روزنامه‌ی کنکور را گرفتیم و دنبال شماره‌ی داوطلبی مادرم گشتیم. نتیجه ناباورانه بود و مادرم قبولیش را باور نمی‌کرد :)

نتیجه‌ی کنکور کارشناسی خواهرم را در تله‌تکست تلویزیون دیدیم. ساعت‌ها زل زدیم به تله‌تکست و منتظر شدیم که اسم‌های جدیدتر را بگذارد. به ترتیب حروف الفبا اسم‌ها را قرار می‌داد و این تنها راهی بود که می‌توانستیم قبل از چاپ روزنامه از نتیجه مطلع شویم.

نتیجه‌ی کنکور کارشناسی برادرم را خودش توی اینترنت دید و من نمی‌دانستم اینترنت چیست و فقط شنیده بودم که دنیای بزرگ عجیب و غریبیست. برادرم با دوستش رفته بود کتابخانه مرکزی شهرداری،‌ در دروازه دولت و ساعت‌ها نشسته بود و کامپیوتر رزرو کرده بود تا بتواند اسمش را توی اینترنت ببیند.

نتیجه‌ی کنکور ارشد خواهرم را با اینترنت دایا‌ل‌آپ خانه و نتیجه‌ی کنکور کارشناسی من را توی خانه وبا اینترنت ADSL دیدیم. لابد نتیجه‌ی کنکور برادر کوچکترم از طریق تلگرام بهش اطلاع داده می‌شود! :|

من آدم عصر تکنولوژی نیستم چون در عصری به دنیا آمدم عاری از تکنولوژی و بعد با پیشرفت گام به گام آن بزرگ شدم.

اولین موبایل خانه‌ی ما در ۹ سالگی من خریده شد آن هم به خاطر نقل مکان به خانه‌ای که خط تلفن نداشت. یک موبایل آلکاتل دکمه‌ای. شیء هیجان‌انگیزی بود! چیزی که می‌شد باهاش تایپ کرد و sms زد.

حالا هرکداممان لپ‌تاپ و گوشی هوشمند و تبلت داریم.

بابا از همه‌مان بیش‌تر در برابر تکنولوژی مقاومت کرده و حتی الان هم وقتی با بابا کار داریم یا وقتی بابا میخواهد احوالمان را بپرسد،‌ بی بروبگرد سراغ تلفن می‌رود و چت‌های تلگرامی برایش بی‌رنگ و بی‌معنی‌اند. اوایل از این همه مقاومت بابا متعجب می‌شدم. حالا اما حق را به پدرم می‌دهم. دلم می‌خواهد خودم هم همینطور باشم. همینقدر مقاومت کنم. دلم می‌خواهد همه چیز را مثل گذشته نگه دارم.

هنوز تو ذهن من زندگی خانوادگی اینطوری تعریف شده که وقتی با هم کار داریم برویم سراغ هم. موقع غذا خوردن یکی یکی هم‌دیگر را صدا کنیم و بنشینیم سر یک سفره. نه اینکه از توی آشپزخانه به  هرکدام در هر اتاقی پیام تلگرام بدهیم که پاشو بیا! وقتی پدروارد خانه می‌شود، درهای اتاق‌ها یکی یکی باز شود و هرکدام به استقبال پدر برویم، ببوسیمش و خسته نباشید بگوییم. وظیفه‌ای که تا همین آخری‌ها همه‌مان با خوشحالی و بی فکر به اینکه می‌شود انجامش نداد، انجام می‌دادیم. عصرهای جمعه بنشینیم دور هم توی هال. یکی میوه بیاورد یکی چای بریزد. بنشینیم دور هم و گپ بزنیم از روزهای هفته‌مان و از دغدغه‌هایمان و خوش وبش کنیم. خانواده برای من هنوز معنای سنتی خودش را دارد. در خانواده‌ی توی ذهن من، نمی‌شود که هرکس یک گوشه‌ای و به میل خودش و پشت لپ‌تاپ یا تبلتش غذا بخورد. توی ذهن من استفاده از هرگونه دیوایس هوشمند که حواس را از خانه پرت کند و ببرد بیرون خانه سر سفره‌ی غذا ممنوع است. در ذهن من هنوز شطرنج و راز جنگل بازی کردن با خواهر و برادرها در محوریت است.

دبیرستانی که بودم، هر شنبه در راه برگشت از مدرسه می‌رفتم دم دکه‌ی روزنامه‌فروشی سر دروازه شیراز و می‌گفتم: همون همیشگی :))) آقای روزنامه‌فروش هم یک چلچراغ می‌گذاشت تو دستم. بعضی وقت‌ها هم چندین بار می‌رفتم و می‌گفت نرسیده. سه شنبه مثلا تازه می رسید. هربار شاکی می‌شدم می‌گفت «خانوم توزیعش از تهران به شهرستانا طول میکشه..». دانشجو که شدم و آمدم تهران، فهمیدم مجله‌ای که بعضی وقت‌ها سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد به دست ما می‌رسید، اینجا پنج‌شنبه‌ها توزیع می‌شده...دلم سوخت خیلی برای انتظارهای دوران نوجوانیم و برای اینکه همیشه توزیع همه چیز از تهران به شهرستان‌ها خیلی طول می‌کشد...

مجله خواندن و ورق زدنش به من حس واقعی بودن می‌دهد. بعد از چلچراغ دوران نوجوانی، در دوران دانشجویی همشهری داستان عزیز دل جای چلچراغ را گرفت. دم دکه‌ی روزنامه‌فروشی نزدیک دانشگاه که می‌روم، خودش بی هیچ حرفی شماره‌ی جدید را می‌‌گذارد جلویم.

من در عصر تکنولوژی زندگی می‌کنم اما آدمِ عصر تکنولوژی نیستم. من هنوز مجله‌ی کاغذی می‌خوانم،‌ کتاب کاغذی می‌خرم، برای پیدا کردن مسیر سر از مپ گوگل درنمی‌آورم و باید یک نقشه‌ی کامل کاغذی را پهن کنم جلویم. من دانشجوی کامپیوترم، احتمالا مرتبط‌ترین رشته به تکنولوژی. اما اندروید گوشیم جزء قدیمی‌ترین نسخه‌هاست و هیچ اپلیکیشن ارتباطی رویش نصب نیست و خارج از خانه تنها راهم برای ارتباط زنگ و اس‌ام‌اس است. من pokemonGo بازی نمی‌کنم و هنوز مار و پله و منچ را ترجیح می‌دهم و از غرق شدن در فضای مجازی بی‌اندازه می‌ترسم. زبان را به روش قدیمی فلش کارتی میخونم و از سایت‌ها و اپلیکیشن‌هایی مثل ممرایز استفاده نمی‌کنم. و ...
من آدم عصر تکنولوژی نیستم و هنوز لبخند آقای روزنامه‌فروش در روزهای آخر و اول ماه وقتی مکث می‌کنم دم دکه‌ش و با چشم دنبال چیزی می‌گردم، بهم زندگی می‌دهد.

بنا به انتخاب طبیعی، منِ خنگ در تکنولوژی، محکوم به حذف از چرخه‌ی زندگیم.

۱۹
تیر


۱۸ تیر سال قبل نوشته بودم: "خدا کند در تولد ۲۳ سالگیم بنویسم «امسال خوشبخت بودم و خوشحال بودم و حال دلم خوب بود و در حوالی دلم هم پر از خدا بود.»"

و این همه‌ی چیزیست که امروز می‌توانم در مورد سال گذشته بگویم. امسال سالی بود که به لطف خدا «حالم» خیلی بهتر از سال‌های قبل بود و خیلی آرام‌تر بودم...

از خوبی‌های اینکه تولد آدم درست پشت سر عید فطر باشد این است که در جایی قرار دارد که تصمیم‌های بزرگ گرفته. کاش سال بعد در حالی ۲۴ ساله شوم که به بخشی از هدف‌هایی که این ماه مبارک برای خودم مشخص کردم، رسیده باشم...

کاش :)



۱۲
تیر


یک وقت‌هایی این‌قدر می‌دوم این طرف و آن طرف و این‌قدر می‌خورم به در بسته که خسته می‌شوم. یک وقت‌هایی این‌قدر همه طرفم پر می‌شود از قفل‌های بدون کلید، که دلم می‌خواهد دریک لحظه تمام شوم. در یک لحظه زمین دهان باز کند و ببلعدم. در یک لحظه از پا بنشینم و بزنم زیر گریه. هق‌هق گریه کنم و بین اشک‌هام غرق شوم...

وقتی برنامه‌هایی که چیده‌ام برای زندگی‌ام، هی یکی یکی شکست می‌خورند و خراب می‌شوند، کم می‌آورم... دوستی بود که می‌گفت درهر شکستی در برنامه‌هایی که «خودت» برای آینده‌ی «خودت» چیده‌ای، یک قدم به خدا نزدیک‌تر می‌شوی چون می‌فهمی که چقدر ناتوانی در برنامه‌ریزی حتی برای یک لحظه بعدت... من اما این‌قدر قوی نیستم که به شکست‌هام اینقدر معنوی نگاه کنم!


حالا هزار نفر هم بیایند و بگویند که در بسته‌ای وجود ندارد، که قفل‌ها ساخته‌ی ذهن من است،‌ که توهم شکست دارم، فرقی به حال دلِ شکسته‌ی من نمی‌کند...

حالا تا باز من بخواهم دستم رابگیرم سر زانوهام و از جا بلند شوم و باز شروع کنم به دویدن و پیدا کردن درهای باز و شکستن قفل‌ها و التیام زخم‌ها، به گذر زمان نیاز هست...

بگذرند این روزهای تلخ دوست‌نداشتنی...


پ.ن: دوست ندارم برگردم تهران...دوست ندارم...

۰۷
تیر

ذهنم عجیب به هم ریخته.یک جور دل‌‌تنگی خاصی وجودم را پر کرده. خاطرات قدیمی آمده‌اند پر کرده‌اند ذهن و دلم را.

توی فکر و خیالم، «خانوم» می‌آیند دستم را می‌گیرند می‌برندم توی حیاط، کنار درخت‌ها و می‌گذارند گل مروارید بچینم. گل‌ مروارید را می‌گذارم روی موهام انگار که گل سر باشد. بعد دستم را می‌گیرند می‌برندم کنار حوض. خم می‌شوم روی حوض. طرح چهره‌ام می‌افتد توی آب. ماهی‌ها بی‌توجه به من شنا می‌کنند. طرح صورتم را خط‌خطی می‌کنند و موج می‌اندازند رویش. بعد دستم را می‌گیرند و می‌برندم مسجد. همه‌ی خانم‌های مسجد من را می‌شناسند بس که دنبال «خانوم» راه افتاده‌ام رفته‌ام آن‌جا. فکرهام عطر سیب دارند. همان سیب‌های سر درخت‌های تو حیاط که وقتی از خوابهای ظهرانه بیدار می‌شدم و مامان هنوز از دانشگاه برنگشته بود، زیر بالشم پیدا می‌کردمشان.

فکرهام به رنگ عنابند. رنگ همان عناب‌های درخت‌های بزرگ حیاط، که سالی یک بار ملحفه پهن می‌کردیم زیرشان و بابا می‌‌رفت روی نردبان و می‌تکاندشان. عاشق عنابم. عاشق عطرش. عاشق طعمش. عاشق رنگش که رنگ بچگی‌هام را دارد.

فکرهام طعم شیرین انگور دارند. همان انگورهای درخت‌های راهروی سمت راست حیاط. همان انگورهایی که من فکر می‌کردم گوشواره‌های خدان. همان انگورهایی که وقتی بابا درختشان را هرس می‌کرد و شروع می‌کرد ازشان شیره چکیدن (که ما بهش می‌گفتیم اشک) من پابه پایشان، یواشکی و در خفا اشک می‌ریختم.

توی ذهنم کوچه‌ی سنگ‌تراش‌هام هست. دبستان شهید منتظری هم هست. با مامان از زیر یک راهروی مسقف کاهگلی رد می‌شدیم تا برسیم به مدرسه. کنار یک کلیسا بود. همه‌ی این‌هام تو فکرهام هست. الان سنگ‌تراش‌ها را سنگ‌فرش کرده‌اند  که طرح قدیمی بگیرد. اما توی ذهن من همان شکل ساده‌ی آن روزهاش را حفظ کرده. مامان ممنوع کرده بود که برگشتنی از کوچه‌ی سنگ‌تراش‌ها بیایم. من اما در برابر وسوسه‌ی هرروز دیدن کشیش و سلام کردن بهش ولبخند زدنش به خودمان نمی‌توانستم مقاومت کنم. هرروز دست در دست بچه‌های مدرسه، ازسنگ‌تراش‌ها برمی‌گشتیم و هرروز کشیش را می‌دیدیم وبرای سلام کردن بهش مسابقه می‌گذاشتیم و وقتی بهمان لبخند می‌زد، تا خودِ شب کیفور بودیم. آن روزها، من بچه‌ی خیلی معمولی بودم توی درس و این را هرروز از نمره‌های نصفه و نیمه‌ی املا و ریاضیم بیش‌تر از روزقبل اثبات می‌کردم. من یک بچه‌ی خیلی معمولی بودم در درس که نه کسی ازش توقع زیادی داشت و نه خودش چیزی از ایده‌آل‌گرایی می‌دانست. روزش را همین لبخند کشیش کلیسای محل می‌ساخت ودلش به همان سیب‌ها و گردو و بادام‌های زیر بالشش خوش بود... من هنوز توی فکرهام و رویاهام همین «خود»م را به یاد می‌آورم. همین خودِ همیشه‌ی خدا سرخوشی که وقتی بابا صداش می‌کرد «گلِ من» از ته حیاط خودش را می‌رساند تو بغل بابا. همان خودِ خجسته‌ی بی‌دغدغه‌ای که عروسکش را با خودش می‌برد سر کلاس‌های خیلی بزرگ مامان تو دانشگاه اصفهان و وقتی می‌دید عروسکش بیسکوییتی را خورده، بی‌ملاحظه جیغ می‌زد و کلاس را به هم می‌ریخت.

فکرم به هم ریخته و ذهنم پر شده از تصاویر و عطرها و رنگ‌ها و طعم‌های کودکی‌هام درخانه‌ی «خانوم». اینکه الان دیگرجلفا شکل قدیمش نیست و خاقانی عوض شده و درخت‌های عناب و مروارید و موهای بلند تبدیل به کود شده‌اند و جای خانه‌ی مادربزرگم یک پاساژ چندین طبقه سبز شده و خبری از حوض ماهی‌ها نیست و ... و حتی اینکه «خانوم» مدت‌هاست که نیستند، فرقی به حال ذهن من ایجاد نمی‌کند.



۳۰
خرداد

من در حالی که دارم کاپوچینو می‌خورم و هنوز یک عالمه از مباحث امتحان فردامو نخوندم (و البته دارم می‌خونم) و دارم موسیقی گوش می‌دم و حالم کلییییی خوبه، دارم فکر می‌کنم که چقدر این ۹ماه تو زندگی شخصی من و حال من و نوع مواجهه‌م با استرس امتحان و درس و ... تاثیر مثبت داشته و چقدر زندگی کردن رو به معنای حقیقی کلمه یاد گرفتم. یه دفعه در حالی که وسط کلی درس که باید تا سحر تموم بشه احساس خوشبختی و خوشحالی کردم، حس کردم باید بیام حسم رو ثبت کنم برای خودم. بهترین تصمیمی که توی زندگیم گرفتم، بی‌شک تصمیمی بوده که اردیبهشت پارسال گرفتم:) و این رو این روزها بیش از هر زمان دیگه‌ای دارم با تمام وجود حس می‌کنم...خدا رو به خاطر این همه تغییرات مثبت شاکرم...

:)

۲۹
خرداد



تنها در خوابگاه!

سفره‌ی افطار ساده‌ی من در حالی که فردا عصر، پس‌فردا صبح و پسین‌فردا عصر امتحان دارم!!!

دعا دعا دعا!