خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

پیوندها
۰۷
تیر

دونستن بعضی حقایق در یک مورد خاص آزارم می‌ده. از اینکه می‌بینم بقیه نمی‌دونن اون حقایق رو و سرسختانه مقاومت می‌کنن در برابر فهمیدنش زجر می‌کشم. یه حسی مثل خدا بودن تو بازی مافیا. همیشه به نظرم خدا سخت‌ترین نقش مافیا بوده. اینکه از یه سطح بالاتر حقیقت رو بدونی و ببینی و مجبور باشی به روی خودت نیاری...

خیلی سخته!

۱۵
خرداد


تصمیم‌های بزرگ اراد‌ه‌های بزرگ می‌خواهند. اراده‌های بزرگ از کجا می‌آیند؟ شاید از آرمان‌های بزرگ. شاید از ایمان‌های قوی. شاید از امیدهای زیاد...

۳۰
ارديبهشت


از جوانه‌های امید و باور توی دلتون محافظت کنین... نذارید که امید و باور به راهی که دارید می‌رید رو از دست بدید...

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی

ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم.

۰۸
فروردين


۲۸ اسفند:

نشسته‌ام جلوی مامان و دستم را گذاشته‌ام زیر چانه و بی‌‌حوصله با گوشیم بازی می‌کنم. به مامان نگاه می‌کنم. مامان هم بی‌حوصله‌‌ست. می‌گویم: مامان چرا امسال من اصلا حس عید ندارم؟! مامان میگوید: من هم اصلا ندارم حسش رو. هیچ سالی اینطور نبودم!


۳۰ اسفند- ناهار بعد از تحویل سال:

مامان خاطره تعریف می‌کند از کودکی‌هایشان و خواهر‌ها و برادرشان. بیشتر از برادرش می‌گوید. از شیطنت‌هایش، هوشش، از خاطرات مشترکشان و روزهای تلخ بعد از از دست دادن مادر و پدرشان که همدم هم شده بودند. می‌خندیم. دلم تنگ می‌شود برای دایی.


۳۰ اسفند- بعدازظهر:

خاله‌ام زنگ می‌زند برای تبریک عید. مامان سراغ دایی را می‌گیرد. مکالمات ترکیست و من سردرنمی‌آورم چه شده. فقط می‌فهمم که چهره‌ی مامان وحشت‌زده‌ست و دستش را محکم و چندباره می‌زند توی صورتش و صورتش را می‌پوشاند. نگران می‌شوم. تلفن تمام می‌شود. آب به دهان مامان خشک شده. «دایی توی کماست.» دایی سالم بود. همین چندهفته‌ی پیش خوبِ خوب بود. حتما یک چیزی این وسط اشتباه است. خبررا باور نکردم. ازش گذشتم.


۱فروردین- ظهر:

خاله زنگ می‌زند به مامان. دایی برای بار دوم دیالیز شده. هر دو کلیه از کارافتاده‌اند و کبد نیز. با یک سری دستگاه زنده است. مامان گریه می‌کند. می‌گوید می‌روم ببینمش. باید ببینمش. بابغض و استفهام انکاری‌طور اضافه می‌‌کند: «برای آخرین بار؟»

باور نمی‌کنم. هیچ چیزراباور نمی‌کنم. برایم مثل روز روشن است که زود خوب می‌شود. از کما می‌آید بیرون. می‌خندد دوباره. می‌رویم خانه‌اش و هی خاطرات قدیمی تعریف می‌کند برایمان و اخبار سیاسی روزنامه‌ها را تحلیل می‌کند. مثل روز روشن است. نگرانی مامان را نمی‌فهمم.


۲فروردین- بعدازظهر:

به مامان زنگ می‌زنیم. رفته تهران، پیش دایی. حال دایی رامی‌پرسیم. می‌گوید خیلی بد. سه بار تکرار می‌کند. برای اولین بار دلم می‌لرزد. دایی برای بار سوم دیالیز شده. وحشت می‌کنم.


۳ فروردین- صبح:

مامان صبح زود رسیده اصفهان. حالش خوب نیست. می‌گوید حال برادرم خیلی بد است. با یک سری لوله و دستگاه زنده است. درجه‌ی هوشیاری: ۳. می‌ترسم. یخ می‌کند بدنم. تلفن زنگ می‌زند. بابا جواب می‌دهد. از میان مکالماتشان، کلمه‌ی «تسلیت» را که می‌شنوم، بغضم می‌ترکد. آرام به مامان می‌گویم: «تمام شد». مامان می‌زند تو سرش. گریه می‌کنیم. آرام. مامان می‌گوید: «دیدی چرا حس عید نداشتیم؟ دیدی؟ دیدی چه به سرم آمد؟» به خواب پناه می‌برد. خواب می‌بیند دایی زنگ زده. از پشت تلفن صدایش می‌‌آید که می‌گوید خوبم. خیلی خوب. و آرام. مامان می‌‌گوید: «آخرین صدایش نشست به تک تک سلولهای وجودم».


۴فروردین- صبح- بهشت زهرا:

همه گریه می‌کنند. سیاه‌پوشانی هستیم که اشک امانمان نمی‌دهد. من هنوز در شوکم. نمازمیت. تدفین. تلقین. دایی را می‌سپاریم به خاک سرد. فکر می‌کنم بعد از تشییع بهتر می شوم. نمی‌شوم. حالم خوش نیست. می‌خوابم. دلم نمی‌خواهد بیدار شوم.


۴ فروردین- عصر- شام غریبان:

وارد خانه‌ی دایی می‌شویم. دور تا دور همه نشسته‌اند و گریه می‌کنند. «چرا گریه می‌کنند؟ چه شده است مگر؟» می‌نشینم. صدای قرآن. بهت‌زده‌ام هنوز. آهنگ «عجب رسمیه، رسم زمونه» که پخش می‌شود، منفجر می‌شوم. فکر می‌کنم بهتر می‌شوم. نمی‌شوم.


۴ فروردین- نیمه شب:

خواب به چشمم نمی‌آید. الان دایی کجاست؟ جاش خوب است؟ آرام است؟ نترسیده؟ من اگر بودم نمی‌ترسیدم؟ یعنی آن جا چه شکلیست؟


۵فروردین- صبح- مسجد:

دختر دایی‌هام گریه می‌کنند. زن‌داییم. «چرا گریه می‌کنند؟! چه شده مگر؟!»می‌نشینم جایی دور از همه. فکر می‌کنم. یادم می‌آید به همه سلام کرده‌ام جز دایی. به ذهنم می‌سپارم که بعد از مراسم دایی را پیدا کنم. حتما عزادار است دایی هم. مثل مامان. مثل خاله‌هام. باید بهش تسلیت بگویم. باید بغلش کنم. در فکر‌های خودم هستم که عکس روی میز را می‌بینم. عکس دایی تپل مهربانم را. با یک روبان مشکی مورب در گوشه ی سمت چپش. یک لحظه، یک باره، تمام واقعیت هوار می‌شود روی سرم. 

اینکه در مراسم ختم یک نفر، دنبالش بگردید تا بهش سلام کنید، بغلش کنید و بهش تسلیت بگویید، و بعد یکباره با واقعیت روبه‌رو شوید، نقطه‌ی اوج سوگ است...


امروز:

باور نکرده‌ام هنوز انگار. فکر می‌کنم همه چیز موقتیست. شوخیست. برمی‌گردد دایی. فکر می‌کنم بار بعد که برویم تهران، دایی را می‌بینیم. می‌آید بغلم می‌کند و می‌بوسدم و برایم خاطره می‌گوید. خاطره‌های تکراری. قول می‌دهم این بار از شنیدن هزاران باره‌ی خاطره‌ها ملول نشوم. قول می‌دهم این بار بنشینم و کلمه به کلمه‌ی حرف‌های دایی را ببلعم. قول می‌دهم دیگر غر نزنم از بوس‌های آبدارش. قول می‌دهم دیگر... و می‌دانید؟ چه خوب گفت قیصر جان امین‌پور که «ناگهان چقد زود دیر می‌شود». دیر است برای این قول‌ها. برای این کنار گذاشتن خودخواهی‌ها. برای این غنیمت شمردن وجود عزیزش و مهربانیش. خیلی دیر است...



۱۴
اسفند


فهم پیر شدن پدر و مادر، یک فرایند تدریجی نیست. همه‌ چیز در یک  لحظه اتفاق می‌افتد. چشمت را باز می‌کنی و برای اولین بار متوجه چروک‌های صورت مادر و خمیدگی قامت پدر موقع راه رفتن می‌شوی. در همان یک لحظه ناگهان دنیا برایت تیره و تار می‌شود.

۳۰
دی

پس از۱۷سال و نیم یک روند درس خواندن و سر کلاس رفتن و تمرین نوشتن و امتحان دادن، حس عجیبیست که یک باره کلاسی در کار نباشد و تمرینی و امتحانی... قرار است اولین عیدی را تجربه کنم که بعدش میان‌ترم‌ها و ددلاین‌های بی‌شمار قرار نیست فرو بریزند روی سرم  و خردادی را تجربه کنم که دیگر بوی امتحان ندارد...

اولین دی‌ماهی که به دنبال کسب اطلاعات برای انتخاب واحد نیستم...

حس عجیبیست و فکر کردم خوب است که ثبت شود.

پس از ۱۷ سال و نیم...


۰۳
دی

همین روزها بالاخره باید شروع کنم به زبان خوندن.

کنار اومدم دیگه با این واقعیت که باید شروع کنم پروسه‌ی سخت، طولانی و جانفرسای اپلای رو و چون وقتم خیلی محدوده و نمیتونم ۲ ماه کامل بذارم برای زبان خوندن، باید شروع کنم به تدریجی خوندن... .

اینجا نوشتمش که تصمیمم جایی مکتوب بشه تا برای خودم جا بیفته و محکم بشه. تصمیمی که گرفته شد بالاخره بعد از ۵سال و نیم  بلاتکلیفی و تردید و هی پایین و بالا کردن آرزوها و هدف‌ها و آرما‌ن‌ها و ارزش‌ها و (بالاخره اعلام رضایت قطعی پدر و مادر) بالاخره بعد از چند ماه جرئت کردم بنویسمش. امیدوارم تهش خیر باشه...

:)


پی‌نوشت: داستان کوتاه غم‌انگیز: قیمت دلار!

بی‌ربط‌نوشت: می‌شه فال حافظ شب یلدام تعبیر بشه واقعا؟ می‌شه لطفا؟


۰۳
دی

۱- نشسته بودیم در آزمایشگاه و ا. (چیف‌تی‌ای درس ای‌پی) آمده بود برایمان درمورد نحوه‌ی تحویل پروژه‌ها توضیح دهد. سه تایی گرم صحبت بودیم که بسیار غیرمنتظره ام‌جی(ورودی ۸۲) آمد داخل آزمایشگاه! همینطور که داشتیم در مورد پروژه‌ی نهایی ای‌پی صحبت می‌کردیم، من و م. شروع کردیم به دوره‌ کردن خاطره‌ی تحویل پروژه‌‌ی ای‌پی خودمان به ام‌جی. ۵سال پیش.


۲- دیروز در حالی که نشسته بودم در سایت کارشناسی و منتظر بچه‌های ای‌پی بودم که قرار بود برایشان پروژه را توضیح بدهم، پ. را دیدم. سلامی کرد و توضیحاتی درمورد پروژه داد و رفت. پ. یک ۹۲ی خیلی خیلی خیلی خفن است. یکهو یاد اولین روزهای ترم اولش افتادم که با هم صحبت کردیم در مورد دانشگاه و ازم راهنمایی می‌گرفت. ۳سال پیش، اگر کسی بهم در مورد این روزها حرفی می‌زد، باور نمی‌کردم. چقدر دور بودند این روزها برایم...روزهایی که در حال گذراندن آخرین واحدهای درسی کارشناسی ارشدم (و خدا را چه دیدید؟ شاید کلا آخرین واحدهای درسی که می‌گذرانم...) باشم...


۳- می‌رویم مهمانی ناهار به عنوان شیرینی عقد دوستانمان (م. و ع.).بزرگ شده‌ایم. با کوله و مقنعه از دانشگاه نیامده‌ایم. درمورد بازی کامپیوتری، تمرین و پروژه، یا پشت سر استادها حرف نمی‌زنیم. لباس‌های شیک پوشیده‌ایم. حواسمان هست که به قدر کافی خانوم/آقا باشیم. درمورد تجربه‌های زندگی حقیقی حرف می‌زنیم. درمورد کار حرف می‌زنیم. بچه‌ها از ماجراهای شرکت‌هایی که در آن‌ها کار می‌کنند حرف می‌نند. من مثل همیشه ساکتم و آرام. اصولا حرفی ندارم که در جمع بزنم. در تمام مدت بغض غریبی چسبیده ته گلویم. ما کی اینقدر بزرگ شدیم؟!  

من از بزرگ شدن می‌ترسم...

۲۷
آذر

این چند وقت با کظم غیظ در برابر سوال اطرافیان مبنی بر اینکه: «چرا کنکور دکتری ثبت‌ نام نکردی؟!!!» گذشت. از کظم غیظ و تلاش برای فرار از توضیح دادن اهداف و آرزوهام که بگذریم، چیزی که خیلی برایم وحشت‌زا بود درک این مسئله بود که به صورت بالقوه آدمی در سن من می‌تواند کم‌تر از یک سال بعد دانشجوی دکتری باشد. وحشتناک است!!! دانشجوهای دکتری همیشه در ذهن من آدم‌های بزرگ و پخته‌ای بوده‌اند. تصور اینکه به چنین سنی رسیده باشم، دیوانه‌ام می‌کند!

۰۳
آذر

کیک شکلاتی پختم و با سعیده (هم‌اتاقیم) و مریم (صمیمی‌ترین دوست دبیرستان و هم‌خوابگاه جدیدم:دی ) چای داغ و کیک خوردیم و گپ زدیم و یاد روزهای دور ترم اول کارشناسی کردیم در یک شب سرد پاییزی...:دی

خداروشکر به خاطر این روزها... :)


۰۱
آذر

مدت‌هاست چیزی ننوشتم از خوابگاه و روزهامون و خاطرات و ... . راستش دیگه اصلا حال و حوصله‌ی اینجور نوشتن‌ها رو ندارم. فکر کنم دارم بزرگ می‌شم:د شایدم دارم دل‌مرده میشم. چه می‌دونم!

خیلی خودم رو مجبور کردم تا بیام و امروز رو بنویسم...بنویسم تا خاطره‌ی خوبش فراموشم نشه.


از چند وقت اخیر اگر بخوام بگم و وضعیت هوای تهران، همین رو بگم فقط که وضعیت تنفسیم به جایی رسید که به تجویز دکتر ناچار به استفاده از اسپری شدم و خروجم از محیط‌های سربسته بدون ماسک ممنوع شد و حتی چند روزی مجبور شدم از خوابگاه نیام بیرون... . حالا اینکه چرا اینقدر مشکل تنفسی پیدا می‌کنم، واقعا نمی‌دونم...

در هرحال، غمگین بودم از اینکه پاییز عزیزم همیشه همراهه با آلودگی و این مشکلات تنفسی شدید من... که خدا در رحمتش رو باز کرد و برف فرستاد برامون و امروز هوای تهران «پاک» بود :) آذر رو با هوای «پاک» شروع کردیم و خدارو شکر امروز حال ریه‌های من هم خیلی خوب بود...

امروز صبح پا شدیم دیدیم برف اومده همه جا رو گرفته...گفتیم خب با سرویس بریم که اذیت نشیم و تو این شیب زمین نخوریم... ولی خیلی زیبا سرویس نیومد. ماشین‌ها هم تو خیابون مونده بودن و خیلی‌هاشون نمیتونستن تکون بخورن. تصادف هم شده بود. خلاصه نتیجه اینکه مجبور شدیم از خوابگاه تا پل مدیریت رو پیاده بریم. ۱ساعت و ۲۰ دیقه پیاده‌روی توی برف و در حالی که هم سرد بود و هم کفشمون نامناسب بود و بارها نزدیک بود لیزبخوریم و ... . حتی توی کفش من آب هم رفته بود و پام یخ زده بود... ولی خب قشنگیش اینجا بود که ۵ نفر بودیم و کاملا با ماجرا مثل سرگرمی برخورد می‌کردیم. دائم کمک هم می‌کردیم و همدیگه رو از جاهای سخت عبور میدادیم تا کسی لیز نخوره. اگرنه قطعا سری، دستی، پایی چیزی میشکست امروز:دی

توی راه کلی عکس گرفتیم. کلی خوش گذروندیم. خیلی قشنگ بود همه چیز...برای رسیدن به یه هدف مشترک آدم‌های خیلییی متفاوت با همدیگه همکاری میکردیم و به هم کمک میکردیم در حالی که اصلا با هم دوست نبودیم از قبل... . حسم نسبت به دانشگاه قله‌ی قاف بود:)) انگار اصن دانشگاه ورسیدن بهش مهم نبود...مهم اون مسیر بود و اون همکاری قشنگ :) کاملا راضیم از امروز و بسیار بهم خوش گذشت توی اون هوای فوق‌العاده پاک :)

بگذریم که وقتی رسیدیم دانشگاه دیدیم همه جا خشکه و فقط سوز و سرمای شدید هست:))‌اصلا کسی باورش نمیشد که ما تو برف رفتیم دانشگاه. واقعا که تهران شهر عجیبیه:دی هر گوشه‌ش یه آب و هوایی داره!

تهران این شکلی رو دوست دارم:) تمیز و پر از عطر دوستی...وقتایی که سیاه میشه و آلوده، ازش بیزار میشم...



۲۲
آبان

دیالوگی که روزی ۴-۵ بار رد و بدل می‌شود بین من و دیگران:

-سلام. چطوری؟ اوضاع خوبه؟

-ای. می‌گذره.

و دیالوگ در همینجا قطع می‌شود...


«می‌گذره. می‌گذره. می‌گذره.» تنها توصیف من از این روزها...


۱۸
آبان

بابا شاکیست از دستم. می‌گوید این همه ما بودیم و تو به خاطر دیدنمان زود به زود نیامدی خانه. حالا برای این بچه‌ی ۲ماه و نیمه زود به زود می‌آیی و دل‌تنگ می‌شوی.

(بگذریم که هر چه می‌گویم قبلا ۴هفته یک‌بار می‌آمدم و الان ۳هفته یک‌بار زیر بار نمی‌رود و می‌گوید تو ۳ماه یک بار می‌آمدی:)) )

می‌گویم: آخه این کوچولوئه خیلی! تندتند بزرگ می‌شه!

بابا نگاهم می‌کند و می‌گوید: من هم تندتند پیر می‌شم هااا...

قلبم تیر می‌کشد.

۰۲
آبان


روزهایم کش می‌آیند و طولانی می‌شوند. جسمم نشسته در آزمایشگاه و پشت میز و روحم در خانه است و مشغول تماشای چهره‌ی آرامش‌بخش خواهرزاده جان. یا جسمم نشسته وسط جلسه با اساتید راهنمای محترم (!) و روحم آهسته و پاورچین پاورچین سر خورده از روی صندلی و از لای در اتاق استاد رفته بیرون و در سایت کارشناسی پرسه می‌زند و هی سعی می‌کند سایت را با همان هم‌کلاسی‌ها و هم‌دوره‌ای‌های خودمان و سال‌بالایی‌هایمان تجسم کند. یا نشسته‌ام سر کلاس درس و ناگاه روحم مثل کودک نوآموزی بی‌تاب می‌شود و مشتاق برای آموختن و یاد گرفتن. یا مثلا تک و تنها نشسته‌ام روی تختم در خوابگاه و روحم در جشن تولدهای شلوغ و پرشور خوابگاه کارشناسی می‌چرخد. این روزهایم کش می‌آید به قدر تمام فقدان‌‌های این یک سال اخیر.

دست و پا می‌زنم در میانه‌ی سردرگمی و ندانستن‌ها. دست و پا می‌زنم در میانه‌ی خواستن‌ها و نرسیدن‌ها، دانستن‌ها و نتوانستن‌ها، بایدها و کم‌آوردن‌ها، آرزوها و واقعیت‌ها... .


خسته‌ام و کم‌آورده... بی‌حوصله و بی‌انگیزه و از پای‌‌افتاده... و حسرت...وای از حسرت... وای که می‌سوزاند روحم را...جانم را...قلبم را...

نمی‌دانم کجای زندگی را اشتباه رفته‌ام. در کدام پیچ بود که خدا پیچید و من نپیچیدم یا خدا مستقیم رفت و من پیچیدم... و بعد از آن دیگر فقط حسرت بود و هی اشتباه و هی زمین خوردن و هی دویدن و نرسیدن...

روزهای عجیبیست...بلند و کش‌دار...پر از حسرت و تردید. پر از مسیرهای تاریک پیش رو که نمی‌دانم هر کدام به کجا می‌رسند...چه فرقی می‌کند؟ اگر یک جایی آن عقب‌ترها راه را عوضی رفته باشم، چه فرقی می‌کند که حالا از کدام طرف بروم؟ همه‌ش اشتباه است. انتهای همه‌ش نرسیدن است انگار...

نمی‌خواهم غر بزنم. نمی‌خواهم از روزهای مزخرف دانشگاه بگویم یا از شب‌های بی‌هیجان خوابگاه یا از بی‌انگیزگی‌های خودم...فقط می‌خواهم بگویم یکی اینجا هست هنوز...یکی که دارد سعی می‌کند هنوز که نفس بکشد. اگر نمی‌نویسد، اگر چیزی نمی‌گوید، دلیلش نداشتن حرف نیست. نمی‌نویسد چون دیگر هیچ اتفاق ساده‌ای هیجان‌زده‌ش نمی‌کند. چون دیگر نه از چیزی آن‌قدر خوشحال می‌شود که بخواهد خوشحالیش را ثبت کند و نه از چیزی آن‌قدر ناراحت می‌شود که بخواهد با نوشتن از بار روی قلبش کم کند...نوشتم تا بگویم‌«یکی اینجا هست که بس دلش تنگ است و هر سازی که می‌بیند بدآهنگ است »





۱۳
مهر

می‌نویسم تا این روزها هم ثبت شوند و بروند جزء خاطراتی که باید ازشان درس گرفت هرچند تلخ باشند...

کوی دانشگاه تهران احتمالا جزء بدترین و مزخرف‌ترین ارگان‌هاییه که باهاشون سر و کار داشتم. مشتی آدم بی‌وجدان رو جمع کردن دور هم و اسمشون شده کوی دانشگاه...

سیاست جدیدشون گویا انداختن بچه‌ها به جون همدیگه‌ست!

هنوز به شبانه‌های ما خوابگاه ندادن و هنوز آواره‌ن. در حالی که خوابگاه به اندازه‌ی همه‌شون جای خالی داره. این در حالیه که دانشگاه تهران بخشنامه داره که به دانشجوهای دختر شبانه خوابگاه بدن و بچه‌ها به پشت‌گرمی این بخش‌نامه ثبت نام کردن.

حالا یه سری بچه‌ی ورودی روزانه اومدن خوابگاه که فکر می‌کنن حق ریاست دارن و حق دارن درمورد همه چیز نظر بدن و دخالت کنن تو همه چی. به شدت حق‌به جانبن. دیشب یکیشون اومده بود و اصرار داشت که هم‌اتاقی منو بیرون کنه و بیاد اتاق ما با من هم‌اتاقی بشه و هرچی براش توضیح می‌دادیم که کلی اتاق تو این طبقه هست که فقط یه نفر توشونه و میتونی بری تو اون اتاق‌‌ها اصرار داشت که من روزانه‌م و من تعیین می‌کنم که تو چه اتاقی باشم!!! لابد اونا که تکی هستن، اینقدر بد بودن که هم‌اتاقیشونو فراری دادن!!!! هی می‌گفت من روزانه‌م اون شبانه‌س باید بره!! می‌گفتم ببین تو اگر اونو بیرون کنی منم جمع می‌کنم وسایلم رو و می‌رم فاطمیه. می‌گفت مگه من یزیدم؟! می‌گفتم خب ما می‌خوایم با هم باشیم! می‌گفت نه اون شبانه‌س من روزانه‌م می‌خوام بیام اینجا!! و نکته اینکه اتاق من اصلا اتاق پرفکتی هم نیست! آفتاب‌گیر نیست و به شدت سرده. از هر سه جمله‌‌ی این دختر یکیش این بود «من روزانه‌م!» و بعد اصرار داشت که اصن بیخود به شبانه‌ها خوابگاه دادن قرار نبوده بدن! بعد ما بهش می‌گفتیم ببین ما نمی‌گیم که به تو خوابگاه ندن به شبانه‌ها بدن! ما فقط می گیم وقتی یه تعدادی اتاق خالی وجود داره چرا میای یه نفر دیگه رو بیرون می‌کنی؟! و باز می‌گفت من روزانه‌م...

مورد بدتر از این کسی که اومده بود هم‌اتاقی من رو بیرون کنه، هم‌اتاقی یکی دیگه از دوستای شبانه‌مه که طرف ترجیع‌بند حرفاش اینه:«من روزانه‌م، استریتم!» (استریت به معنی اینکه بدون کنکور اومده ارشد) در این حد که پنجره رو وقتی دوستم باز می‌کنه می‌ره می‌بنده و می‌گه «من استریتم، تو شبانه‌ای. پس من تصمیم می‌گیرم پنجره باز باشه یا بسته»!

و خب من نمی‌دونم یه دختر ۲۳-۴ ساله چطور چنین جملاتی رو میتونه به زبون بیاره و چطور می‌تونه اصلا به ذهنش برسه همچین حرف‌هایی...

از بی‌وجدانی و بی‌شعوری مسئولان کوی که بگذریم، نمیدونیم این بی‌شعوری نهادینه‌شده در دانشجوها رو باید کجای دلمون بذاریم...


۲۹
شهریور

می‌خواهم بنویسم اما نمی‌انم از چه بنویسم. از کجا شروع کنم. از کدام بخش قصه‌ی این روزهایم بگویم. چند روز است که روزی چندین بار صفحه‌ی بیان را باز می‌کنم و ارسال مطلب جدید را می‌زنم و خیره می‌شوم به صفحه‌ی سفیدی که منتظر است تا من پرش کنم. ولی بی آن که کلمه‌ای بنویسم می‌بندمش. حالا اما شروع کردم به نوشتن. کلمات را پشت سر هم ردیف می‌کنم تا شاید اندکی از بار وحشتناک روی مغزم کم شود. اینقدر که ذهنم درهم و برهم است این روزها...شلخته می‌نویسم و بی ارتباط با هم و احتمالا بی‌ارتباط با فکرهای اصلی این روزهام...


۱.

هری پاتر و فرزند نفرین‌شده را که خواندم، یک دفعه‌ای هوس بازخوانی کل هری‌ پاترها افتاد به دلم! روزی یک جلد خواندم تا اینکه ساعت ۴ صبح امروز تمام شد! تمام تخیلات این ۲هفته‌ام و تمام خواب‌های شبانه‌ام حول هری پاتر می‌گشت! بار دیگر شیفته‌اش شدم و در عجب ماندم از ذهن جی کی رولینگ! تمام مفاهیم زیبای عالم را جمع کرده در قالب یک مجموعه کتاب تخیلی! عشق، دوستی، خانواده، جهاد، شهادت (یا همان مرگ به خاطر «منافع برتر»)، ایثار و ... .

بعد داشتم به این فکر می‌کردم که دنیای جادویی هری پاتر با تمام امکانات جادوییش، یک ضعف اساسی دارد نسبت به دنیای واقعی این روزهای ما و آن هم اینترنت است و گوگل!!!‌ یعنی دنیای امروز ما جادویی‌تر است در واقع!

مسئله‌ی دیگر اینکه وقتی برای اولین بار هری پاتر می‌خواندم، قهرمان‌های داستان هم‌سن من بودند. اما حالا در کمال تعجب از من کوچکتر بودند.. و این برایم عجیب و غیرقابل تحمل بود! بار قبل که می‌خواندمش برایم خیلی طبیعی بود که بچه‌هایی در سن دبیرستانی این همه شجاع و ماجراجو باشند. اما این بار که می‌خواندمش با خودم می‌گفتم بچه‌ی ۱۷ ساله چطور می‌تواند این همه شجاع باشد؟!

هری پاتر و فرزند نفرین‌شده را که می‌خواندم حس می‌کردم قهرمان‌هایی که هم‌سن من بوده‌اند بزرگ شده‌اند و دچار روزمرگی شده‌اند و از شجاعت و ماجراجوییشان چیزی باقی نمانده. و این خیلی خیلی حس بدی بود چون دارم تجربه‌اش می‌کنم...


۲.

وضعیت خوابگاه در این یک هفته‌ی اخیر خیلی خیلی بد و ناراحت‌کننده بود. بچه‌های ارشد ورودی روزانه را به زور فرستادند خوابگاه ما (در حالی که می‌خواستند خوابگاه نزدیکتر به دانشگاه را انتخاب کنند) و شبانه‌های ساکن خوابگاه را به این بهانه که جا نیست و روزانه‌ها همه جا را پر کرده‌اند بیرون کردند. هر بار پایم را می‌گذاشتم در راهرو ۲-۳ نفر شبانه را می‌دیدم که در حال گریه کردن دارند وسایلشان را جمع می‌کنند. حس غیریهودی‌های آلمان نازی را داشتم!!
با پیگیری خیلی زیاد و رفتن پیش رئیس دانشگاه و ... امید داریم که مشکل حل شود. تا چه پیش آید...


۳.

مریم، دوست صمیمی دوران دبیرستانم و یارِ رباتیک و خوارزمیم آمده تهران برای ارشد و هم‌خوابگاهی شدیم. حس عجیبیست...وقتی می‌نشینیم کنار هم و حرف می‌زنیم و چای و بیسکوییت می‌خوریم و جوری از دوران دبیرستان حرف می‌زنیم انگار نه انگار که ۶-۷ سال ازش گذشته...مریم عمران اصفهان می‌خواند و حالا عمران تهران...


۴.

استاد جدیدی آمده برای دانشکده که بسیار پرانرژی و «خفن» است! UIUC درس خوانده و در گوگل، آمازون و adobe کار کرده و حالا برگشته ایران و سودای خدمت به وطن در سر دارد!! برای ما شاید این همه انرژیش برای خدمت به وطنی که ویرانه است و قصد آباد شدن هم ندارد عجیب باشد اما این آدم واقعا پرانرژیست...شاید خیلی زود خسته شود و بگذارد برود...ولی فعلا از انرژیش استفاده می‌کنیم...


۵.

خودم تهرانم و دلم اصفهان پیش خواهرزاده‌ی عزیز دل...آخر این عشق و علاقه‌ی وحشتناک من به بچه‌ها کار دستم می‌دهد و از درس می‌اندازدم بس که هی می‌گذارم می‌روم اصفهان...


۶.

حالِ درسیم هیچ خوب نیست این روزها...هیچ...


۷.

عید غدیر مبارک...از محبوب‌ترین اعیاد من...


۸.

اگر به خانه‌ی من آمدی ای مهربان، چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم...

#فروغ_فرخزاد


۹.

به تازگی با خودِ لج‌بازِ بی‌شعورِ درونم آشنا شدم :((


۱۰.

...

۱۹
شهریور


در راستای این پست سعیده


می‌روم که هجدهمین سال تحصیلیم را آغاز کنم. عدد هجده مرا می‌ترساند. روزهای مدرسه وقتی به پایان ۱۲ سال مدرسه فکر می‌کردم، قلبم فرو می‌ریخت. ۱۲ سال؟! شما تصور کنید به بچه‌ی ۷ ساله‌ای بگویند ۱۲ سال قرار است همه‌ی زندگیت در مدرسه خلاصه شود. برای بچه‌ی هفت ساله، ۱۲ سال از عددِ سنش هم بیش‌تر است! حالا اما می‌فهمم که ۱۲ سال مدرسه گذشته. ۴سال کارشناسی گذشته. حتی ۱ سال ارشد هم گذشته. و هنوز راه باقیست... باور عدد هجده برایم دشوار است. و دشوارتر این است که از پایانش می‌ترسم. مثلا از اینکه سال تحصیلی بعدی درسی ندارم برای گذراندن و احتمالا شوقی ندارم برای شروع سال تحصیلی وحشت‌زده‌ام می‌کند. همیشه عاشق مدرسه و دانشگاه بوده‌ام و بی‌صبرانه آغازش را انتظار می‌کشیده‌ام. اما الان شک کرده‌ام به این دوست داشتنم. من درس و علم را دوست دارم یا شوق من از چیز دیگریست؟! حالا که دوستی برایم نمانده که بخواهم انتظاربکشم برای ساعت‌های درسی درکنار هم و مشق نوشتن‌های دورهمی و ... . پس علتش هرچه که هست دوست هم نیست. اما راستش بعید می‌دانم که علم باشد دلیل این همه علاقه‌ی من به تحصیل. و اگر بخواهم صادق باشم با خودم، باید بگویم که حس می‌کنم دلیل علاقه‌ام به تحصیل خودِ تحصیل نیست. بلکه ترس است از روبه رو شدن با زندگی واقعی. مقصودم اززندگی واقعی جاییست که قرار باشد برای اولین بار فکر کنم به اینکه حالا که درس نمی‌خوانم و سرم گرم مشق و تمرین نیست، چه باید بکنم؟ اولین جایی که لازم باشد بروم سرکاری مثلا. پیش‌تر هم کار کرده‌ام اما تحمل روزهای بودن در شرکت، تنها با تخیل کردن درمورد روزهای بودن در دانشگاه برایم ممکن بود. انگار دانشگاه به من احساس امنیت می‌دهد و درس خواندن بهم اطمینان می‌دهد که دارم «کار»ی انجام می‌دهم.کاری که احتمالا از هر کار دیگر در این دنیا بیشتر بلدش هستم. دلم می‌خواهد گذر از این امنیت دانشگاه را تا جایی که در توان دارم به تعویق بیندازم. یکی از وحشت‌های این روزهایم همین است. اگر اپلای نکنم، قصد ادامه‌ی این راه را ندارم و می‌خواهم از دانشگاه بیایم بیرون. اما بعد چه کنم!؟ در دنیای ناامن خارج از دانشگاه چه کنم؟! روزهایم را چگونه بگذرانم؟! در دنیای واقعی هم آدم‌هایی هستند که دغدغه‌هایشان در حد ما بچه مدرسه‌ای-دانشگاهی‌ها باشد؟! شاید مهم‌ترین مشوقم برای اپلای همین فکرهاست... اپلای کنم و بروم و باز چند سالی به تعویق بیندازم پرتاب شدن به زندگی واقعی را. 

شاید زود باشد برای این حرف‌ها. شاید یک سال بعد باید این‌ها را بنویسم و بگویم. امروز اما وقتی پست سعیده را خواندم با خودم گفتم چه چیز دانشگاه را اینقدر دوست دارم؟! دانشگاهی که دیگر نه دوست‌هایم را دارد نه تفریحات دورهمیش را نه شیطنت‌هایمان را و نه معاشرت کردن با آدم‌های جالب را! و نه حتی آن یادگرفتن‌های از سرِ شوق و علمِ ناب را. و بعد دیدم انگار ماجرا دوست داشتن دانشگاه نیست. فرار است از ناشناختگی دنیای بیرون آن. دنیای واقعی!

فعلا علی‌الحساب این‌ها را نوشتم برای مدتی بعد. فعلا هنوز فرصت دارم برای نفس کشیدن در امنیت دانشگاه... :)

۰۷
شهریور

خواب عجیبی دیدم. سرشار از غم و اندوه. خواب دیدم مادربزرگم را از دست داده‌ام. مهراد بی‌امان گریه می‌کرد و من مدام تنگ‌تر در آغوشش می‌گرفتم و نوازشش می‌کردم. مامان می‌گفت: چه کم دیدند مهراد را. حیف... . غمگین بودم. مدت‌ها بود چنین حسی را تجربه نکرده بودم. چنین غرق شده در میانه‌ی اندوه و ناآرامی. قلبم فشرده شده بود و عذاب می‌کشیدم. تمام مدت شب در خواب سوگواری می‌کردم. از فشار غم و سنگینی و درد قلب‌ ناشی از اندوه بدون آلارم و بی‌آن که که خوابم به سرآمده باشد، بیدار شدم. قلبم درد می‌کرد. تحت فشار بودم. بلند شدم لیوانی آب بنوشم. قلبم مچاله شده بود و بی‌اندازه احساس خستگی می‌کردم. از پا نشستم. کمی که گذشت و به حالت طبیعی برگشتم، به یاد آوردم که مادربزرگم را ۱۳ سال پیش از دست داده‌ام. پیش از طلوع آفتاب یک روز سرد پاییزی.

خواب عجیبی بود و این حجم از اندوه را مدت‌ها بود که تجربه نکرده بودم. تجربه‌ی اندوه هربار من را آدم جدیدی می‌کند. آدمی که بیش‌تر تلاش می‌کند اطرافیانش را دوست بدارد...

۰۶
شهریور
ولو شده‌ایم روی تخت و در فاصله‌ای که مهراد خوابیده و نه گرسنه‌ است و نه نیاز به عوض کردن دارد، فرصت کرده‌ایم آلبوم‌های قدیمی را نگاه کنیم به این بهانه که شباهت‌های پنهان مهراد را با مادرش در عکس‌های نوزادی مادرش کشف کنیم. حالا که می‌نویسم «مادر»ش برایم کلمه‌ی غریبیست! «مادر» مهراد «خواهر» من است و باور اینکه نقش جدیدی گرفته برایم سخت است. همینطور که آلبوم را ورق می‌زنیم و بی‌خیالانه به عکس‌های نوزادی خواهرم می‌خندیم و توی هر عکسی توهم می‌زنیم که: چشمش شبیه این عکس توست یا مثلا چروکی که میفتد روی صورتش وقت خندیدن شبیه آن یکی عکس توست یا ... ، می‌رسیم به عکس مادرم در حالی که خواهرم در بغلش نشسته. زل می‌زنم به این عکس و نمی‌گذارم خواهرم ردش کند و برود صفحه‌ی بعدی. مادرم در این عکس ۲۳ ساله است و خواهر یک ساله‌ام را در بغل گرفته. مادرم ۲۳ ساله است. یعنی هم‌سن امروز من. نه که بخواهم بگویم تصور اینکه مادرم هم روزی هم‌سن من بوده برایم عجیب است یا اینکه مثلا تصور اینکه وقتی هم‌سن من بوده فرزندی داشته عجیب و غریب است یا ... . نه. مسئله این نیست. مسئله آن نگاه نافذ مادرِ ۲۳ ساله‌ام است. نگاهی امیدوار. نگاهی که بهت می‌گوید: روزهای خوب زندگی من جلوی رویم هستند. نگاهی که می‌گوید آماده است برای در آغوش کشیدن خوشبختی جایی در آینده. نگاه مادرم منقلبم می‌کند. خواهرم اصرار دارد برود صفحه‌ی بعدی آلبوم و چشمش به مهراد است که هر آن ممکن است بیدار شود و دوباره گرسنه‌اش باشد و این فرصت خلوتِ خواهرانه‌مان را به انتها برساند. من اما اینقدر مجذوب نگاه مادرم شده‌ام که نمی‌توانم به چیز دیگری فکر کنم. به ۲۳ سالگی خودم فکر می‌کنم. به امروزِ خودم. به این که چقدر خسته‌ام. چقدر وامانده‌ام. به این که هر روز فکر می‌کنم روزهای خوب زندگیم را پشت سر گذاشته‌ام و آن‌ چه در پیش رو دارم، زندگی اجباریست که باید به آن تن بدهم. باز به عکس مادرم نگاه می‌کنم و باز به آن نگاه امیدوارِ پرقدرتش غبطه می‌خورم. چرا من در ۲۳ سالگی احساس خمودگی و پیری می‌کنم؟ چرا مادرم حتی امروز در اواخر دهه‌ی پنجاه سالگی، از منِ ۲۳ ساله پرامیدتر و پرهدف‌تر است؟ چرا مادرم دنبال مبارزه است و من دنبال نشستن و خستگی در کردن؟ این‌ها را از خودم می‌پرسم. بعد فکر می‌کنم به اینکه مادرم در ۲۳ سالگی چه داشته؟ در ۹سالگی پدر و در ۱۸ سالگی مادرش را از دست داده بوده. بعد وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شده بوده. مبارز سیاسی بوده. بعد انقلاب شده و بعد انقلاب فرهنگی تحصیلش را نیمه‌تمام گذاشته و اتفاقات بعدی مملکت تمام مبارزات سیاسیش را به سخره گرفته. مادرم در این عکس که خواهرم را بغل گرفته و نگاهش امیدوارانه به آینده است، کسیست که همه‌ی گذشته‌اش پر از از دست دادن بوده است. پدر، مادر، تحصیلات دانشگاهی، آرمان‌ها و هدف‌های انقلابی و ... . و باز پرامید بوده. پرانرژی. من چه؟ من همه چیز دارم. خانواده‌ای دارم که عاشقشان هستم. بدون هیچ دغدغه‌ای لیسانسم را گرفته‌ام و دارم ارشد می‌خوانم. در سنی که مادرم که شاگرد اول دبیرستان بوده و در بهترین رشته و دانشگاه پذیرفته شده بوده، یک دیپلمه‌ی بچه به بغل بوده. طنز ماجرا اینجاست که هرکه می‌رسد از راه و این عکس را می‌بیند،‌ شوکه می‌شود از میزان شباهت ظاهری من و مادر. چشم‌ها. ابروها.گونه‌ها. حالت چهره. عینا همان است. اما کسی حواسش به تفاوت نگاه‌هایمان نیست. به آن‌چه در چشم‌هایمان دیده می‌شود. این‌ها را فقط من می‌بینم. من می‌بینم که مادرم آرمان دارد. هدف دارد. معنا دارد برای زندگیش.من چه دارم؟ هیچ! هنوز غرق در عکسم که مهراد با صدای ناله‌ی ریزی، چشم‌هاش را باز می‌کند و زل می‌زند به من. خواهرم می‌گوید: ما را نمی‌بیند. هرچه می‌بیند هاله‌ایست از یک سری شیء. ما هم برایش شیء هستیم. من اما دوست دارم فکر کنم که دقیقا دارد من را می‌بیند. دوست دارم فکر کنم که دقیقا زل زده به من و دقیقا می‌داند که در ذهنم چه می‌گذرد و دارد با چشم‌هاش بهم می‌گوید من را ببین! همه‌ی زندگی در پیش روی من است. در پیش روی تو هم هست. چون تو خیلی جوانی و هنوز راه پر پیچ و خمی در پیش داری...
گاهی فراموش می‌کنم که جوانم. گاهی فراموش می‌کنم که در سنی هستم که باید سودای تغییر دنیا در سر بپرورانم. من از اینی که هستم که می‌ترسم. می‌ترسم.
۰۱
شهریور
دیدمش و ناگهان عشقی و دوست داشتنی در من ایجاد شد که پیش از آن هرگز تجربه‌اش نکرده بودم. موجود کوچک ظریف و ضعیفی که حتی توانایی گریه کردن نداشت و من بی‌نهایت دوستش داشتم. یک جور دوست داشتن جدید. متفاوت با آن‌ حسی که نسبت به مادر و پدرم دارم یا نسبت به خواهر و برادرهام. و این عشق جدید به زانودرم آورد و به گریه‌ام انداخت. این عشق مرا سوزاند و همچون ققنوس مهسای جدیدی از خاکستر من متولد شد. مهسای جدیدی که برای خودم و برای خانواده غریبه بود. مهسای جدیدی که بسیار بیش‌تر از مهسای قبلی دوستش می‌دارم. 
حسی دارم غیرقابل توصیف. حسی که از بیمارستان و از لحظه‌ی دیدن «مِهراد» کوچک ایجاد شد و در اولین شب زندگیش در بیمارستان تشدید شد طی روزهای بعد قوت گرفت. حسی که باعث می‌شد از تصور درد کشیدنش موقع گرفتن  سه بار آزمایش خون پابه‌پایش درد بکشم و موقع زرد شدنش غمگین شوم و ار تصور نبودنش زار زار گریه کنم.
من خاله شدم  :)