خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۶
تیر
ساعت‌ها با خودم کلنجار رفتم. مغزم می‌گفت: این همه نوشته‌اند، دیگر چه نیازی هست به نوشتنِ تو؟ قلبم کودکانه می‌گفت بنویس... بنویس که حداقل دینی که به گردنت دارد همین نوشتن است...

دوم راهنمایی بودم به گمانم. تازه تابستان شروع شده بود و رها از درس‌های مدرسه پناه برده بودم به کتابخانه‌ی مرکزی شهرداری در دروازه دولت اصفهان. نشسته بودم پشت یک میز و بند و بساط شیمی خواندن را پهن کرده بودم جلویم! شیمی مورتیمر می‌خواندم. آن روزها داشتم شیمی را امتحان می‌کردم. من هم مثل خیلی دیگر از بچه‌های مدرسه، انواع المپیادها را امتحان کردم، زیست و شیمی و کامپیوتر و فیزیک و حتی ادبیات! و البته خیلی قبل از موعد برگزاری امتحان‌های المپیاد، راهم از المپیاد جدا شد و به ربوکاپ و خوارزمی و ... رسید... . آن روزها ولی عجیب در جو شیمی خواندن بودم! آخرین روز مدرسه آخرین فصلنامه‌ی سمپاد را هم بهمان داده بودند. فصلنامه را از کیفم درآوردم تا به عنوان استراحت بخوانمش. یک جایی آن وسط‌ها در میان اخبار، در کمتر از یک سوم یک ستون، اسم مریم میرزاخانی را برای اولین بار دیدم. خبر انتخابش به عنوان یکی از ده ذهنِ جوان برگزیده‌ی سال ۲۰۰۵ از سوی نشریه‌ی پاپیولار ساینس در آمریکا بود. شگفت‌زده شده بودم. دختری از جنس ما، از دبیرستان فرزانگان، رسیده بود به چنین جایگاهی؟! سریع وسایلم را جمع کردم و خودم را رساندم به خانه. با اینترنت دایال‌آپ، اسمش را در گوگل سرچ کردم. سرچ کردن را هم تازه یاد گرفته بودم! در موردش خواندم. در مورد مدال المپیادش. در مورد جان به درد بردنش از حادثه‌ی اتوبوس اهواز، در مورد درس خواندنش در دانشگاه هاروارد و ... . برای منی که آن زمان ریاضیات را تازه کشف کرده بودم، آرزوی مدال المپیاد داشتم و اسامی دانشگاه‌هایی مثل استنفورد و هاروارد برایم مقدس بودند، خواندن این اطلاعات در مورد یک دختر ایرانی به غایت هیجان‌انگیز بود. فکر کنم کمتر از یک هفته بعد کتاب شیمی مورتیمر به انباری منتقل شد و تعداد زیادی کتاب‌های زرد المپیاد ریاضی و کامپیوتر فاطمی جایگزین آن شد! روزهای نوجوانی بود و جوگیری‌های خاص خودش :)‌کتاب‌هایی که هیچی ازشان نمی‌فهمیدم ولی فکر می‌کردم یک روزی قرار است بفهمم. در آن میان عاشق آن کتاب نظریه اعدادی بودم که به نام مریم میرزاخانی مزین بود،‌ هرچند که ترکیبیات را بسیار بیش از آن می‌فهمیدم.
برای همچون منی که در سرزمین «نمی‌شود»ها و «نمی‌توانی‌»ها و «نباید»ها و «دختر را چه به این کارها»ها و ... به دنیا آمده بودم، مریم میرزاخانی اسطوره بود. اسطوره‌ای که در دلِ منِ نوجوانِ مشتاقِ علمِ آن روزها نوری تابانده بود، چراغی روشن کرده بود. چراغی نه در مسیر ریاضیات، بلکه در مسیر «توانستن». توانایی جامه‌ی عمل پوشاندن به هر خواست و هر آرزو و به فعل درآوردن هر استعداد. اسطوره‌ای که بهم در برابر حر‌ف‌های همه‌ی مسئولان کوته‌فکر جاهلِ دبیرستانمان که معتقد بودند «دختر را چه به ریاضی»، نیروی مقاومت می‌داد.
بار بعدی که نام مریم میرزاخانی را شنیدم، ۱۸ ساله بودم و تازه کنکورِ ریاضی داده. دوست خواهرم که به تازگی تخصص پزشکیش تمام شده بود از تهران مهمان خانه‌ی ما شده بود در اصفهان. از قدیمی‌های فرزانگان تهران بود. یکی دو سالی کوچکتر از مریم میرزاخانی بود وسال‌پایینیش در دبیرستان. ازش تعریف می‌کرد. از نبوغش. از تلاشش در حل مسئله و از گروه‌ حل مسئله‌ای که در مدرسه تشکیل داده بود و همه را به چالش می‌کشید. وقتی اسمش را می‌آورد قند در دلم آب می‌شد. آن روزها هنوز فکر می‌کردم مسئله‌ای در علم ریاضیات جایی منتظر من نشسته که قدم‌رنجه کنم و با حلش مرزهای علم را جابه‌جا کنم!!
بار سوم که اسم اسطوره‌ی دوران نوجوانیم را شنیدم، ۳ سال پیش بود. مدال فیلدز برده بود و حالا اسمش همه جا پیچیده بود. اسطوره‌ی من جهانی شده بود. همه می‌شناختندش. کمی لجم گرفته بود. می‌خواستم قهرمانم مال خودم باشد... .
بار چهارم...
۶ روز پیش بود که یکی از دوستان فرزانگان تهرانیم، پیامی فرستاد مبنی بر بیماری شدید مریم میرزاخانی و حال وخیمش و التماس دعا برای جانش... . قلبم درد گرفت ناگهان. یک چیزی در دلم فرو ریخت. نشستم به گریه. نشستم به دعا کردن. نشستم به تضرع به درگاه خدا. آآآی خدا! قهرمان نوجوانی من را چه کار داری!!؟
بار پنجم؟ دیروز صبح پیامی برایم فروارد شد مبنی بر شایعه‌ی درگذشت مریم میرزاخانی. با شدت هرچه تمام‌تر تکذیبش کردم و عصبانی شدم از این شایعه‌پراکنی‌ها. با دوستم نشستیم به ریفرش کردن سایت‌ها و خبرگزاری‌های داخلی و خارجی و در آرزوی نیامدن خبری... . خبری که آخر آمد و در میانه‌ی تکذیب‌ها وناباوری‌های ما همه را به سوگ نشاند.
مریم میرزاخانی عزیز رفت. عزیزِ نادیده‌ای که اسمش نوجوانیم را ساخت و سقف آرزوهایم را بالا برد و بهم اجازه‌ی رویاپردازی داد. از دیروز که این خبر ناگوار همه را بهت‌زده کرده، یک به یک دختران دور و برم پست گذاشته‌اند در اینستاگرام و از روزهای نوجوانیشان گفته‌اند که چطور این اسم، بهشان قدرت و نیروی اراده داده وچطور بهشان شجاعت داده... . از دیروز فهمیده‌ام که مریم میرزاخانی عزیز قهرمان مشترک خیلی از دختران ایران بوده. کسانی از این نوشته‌اند که اسمش را روی کتاب نظریه اعدادش خط زده بودند و اسم خودشان را نوشته بودند،‌ در آرزوی آن که روزی به جایش باشند. کسانی نوشته بودند از قدرتی که خاطره‌ی توانستنِ او بهشان داده بوده برای حل مسائل ریاضی. من اما می‌خواهم از ورای ریاضیات حرف بزنم. از ورای چیزی که این روزها نقطه‌ی مشترکی با آرزوها و هدف‌هام ندارد. آن قدر ریاضی نمی‌دانم که درک کنم این ریاضیدان بزرگ چه خدماتی به دنیای ریاضیات رسانده، ولی اینقدر زندگی کرده‌ام که بتوانم به قطع و یقین بگویم، خدمتی که به خودباوری دختران ایران،‌ بلکه هم جهان کرده، فراموش‌نشدنیست... . روزی برای دخترم از مریم میرزاخانی خواهم گفت و چراغی را که در دل من روشن شده،‌ در دلش روشن خواهم کرد.
یادش گرامی...

۲۳
تیر


بابا صدام می‌کنه: نمیخوای یه چای بدی به من؟ داری می‌ری امشب ها...

 تو استکان کوچک لب برگشته‌ی کمرباریک مورد علاقه‌ی بابا چای می‌ریزم و بلورهای نبات را در آن هم می‌زنم.

بابا می‌گه: نمی‌شه اینجور که... حالا از فردا ما هر هندونه‌ای می‌بینیم باز یاد تو می‌افتیم. نمی‌شه تو یاد ما نیفتی که! تو هم چای میخوری یاد ما بیفت.

می‌خندم.

-راستش بابا اصلا موقع چای خوردن یادتون نمیفتم. آخه از چای کیسه‌ای متنفرین شما...

تو ترمینال، بعد از خداحافظی و در حال سوار شدن به اتوبوس زرد همسفر، پام روی پله‌ی اول است که بابا صدام می‌کند:

-چای خشک بخر. یادت نره ها. چای خشک بخر و به جای چای کیسه‌ای دم کن.

غنج می‌رود دلم. می‌خواهد موقع خوردن تمام لیوان‌های چای به یادش باشم. نمی‌داند که در لحظه‌لحظه‌هام به یادش هستم...

۱۸
تیر
هر سال از اول تیر شمارش معکوس من شروع می‌شد... شمارش معکوسی که به ۱۸ تیر ختم می‌شد. شوق تولدم را داشتم. شوق رسیدن روزی که مال من است. روزی که در آن همه بهم لبخند می‌زنند و مهربانانه نگاهم می‌کنند. تولد پارسالم، حال دلم خیلی خوش بود... امسال شاید اولین تولدی بود که فراموشش کرده بودم. نه تنها شمارش معکوس نکردم برایش، که حتی دیشب که دوستان عزیزم بهم تبریک تولد گفتند متعجب شدم. فکر می‌کردم اینکه کسی روز تولدش را فراموش کند فقط در قصه‌ها و فیلم‌های آبکی اتفاق می‌افتد. من اما واقعا تولدم را از یاد برده بودم. شاید حتی دوست نداشتم کسی بهم یادآوریش کند. امروز صبح بلند شدم و به تمام پیام‌های تبریک، تلگرامی، توییتری، پیامکی و ... محترمانه و متشخصانه جواب‌های هم‌شکل دادم. «مرسی»، «ممنون»، «متشکرم»، «لطف کردید». چه چیز دیگری باید می‌گفتم؟ ولی در دلم حتی یک ذره هم خوشحال نبودم. حتی یک ذره هم دوست نداشتم کسی بهم یادآوریش کند... ولی مقتضای زندگی اجتماعی همین روادار‌ی‌هاست. کسی گناهی نکرده که بخواهد بداند کی باید بهم تبریک بگوید و تبریک نگفتنش ناراحتم می‌کند و کی بالعکس!
اما چرا اینقدر تولد امسالم ناخوشم؟ وقتی به کل اتفاقات این یک سال فکر می‌کنم، می‌بینم که احتمالا بهترین اتفاق زندگیم در این یک سال اخیر تولد خواهرزاده‌ی عزیزم بوده. تجربه‌ی یک جور حس دوست داشتن عمیق شدید جدید... :) . به جز آن، کلش بی‌اتفاق، بی‌پستی و بلندی و بی هیچ هیجانی گذشت. دوست نداشتم ۲۳ سالگیم را. اصلا دوست نداشتم. یک مجموعه اتفاقات عجیب و غیرقابل باور هم برایم پیش آمد که مدت ۷ ماه طول کشید...یک جریانی شروع شد و هرروز تعجبم را بیش از روز قبل برانگیخت و کمتر از ۷ ماه بعد به ناگاه تمام شد... (هشدار: ماجرای عشقی نبوده :) )
کاش می‌شد یک بار دیگر ۲۳ سالگی را زندگی کنم... حس می‌کنم لذتی از آن نبرده‌ام...خوشحال نیستم که سنم ++ شده... ولی خوب می‌دانم که ناگزیر است... خیلی حرف‌ در دلم هست برای نوشتن و گفتن...ولی مدتهاست با وبلاگم غریبه شده‌ام. با همه‌ی آدم‌های دور و برم غریبه شده‌ام. دیگر دلم نمی‌خواهد از درونیاتم بنویسم.
۲۴ سالگی‌ام قاعدتا و طق برنامه باید سخت و پرچالش باشد...و احتمالا پرهیجان. امیدوارم که این گونه باشد و امیدوارم که پایان خوشی داشته باشد :)

۰۷
تیر

دونستن بعضی حقایق در یک مورد خاص آزارم می‌ده. از اینکه می‌بینم بقیه نمی‌دونن اون حقایق رو و سرسختانه مقاومت می‌کنن در برابر فهمیدنش زجر می‌کشم. یه حسی مثل خدا بودن تو بازی مافیا. همیشه به نظرم خدا سخت‌ترین نقش مافیا بوده. اینکه از یه سطح بالاتر حقیقت رو بدونی و ببینی و مجبور باشی به روی خودت نیاری...

خیلی سخته!