خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

۲۹
آذر
تا قبل از امروز که دم غروب برسم اصفهان، داشتم دم غروبهای اصفهان را از یاد می بردم. این تصویر گرم از دم غروب و مردم اکثرا عبوس و خسته ولی بامعرفت اصفهان در ذهنم آرام آرام کم رنگ شده بود. دو سال و نیم از اصفهان فقط بعد از نیمه شبش را دیده بودم. بعد از نیمه شبهای آرام و مرموزش را که به خاکستر زیر آتش می ماند...
دم غروبهای اصفهان شبیه تهران نیست. شبیه هیچ کجای دیگر نیست. شبهای تهران ترسناکند. شلوغی دم غروبهای مترو  و مردمی که همیشه در حال دویدن اند و هرگز لحظه ای آرام نمی گیرند، نماد انسان معاصریست که دارد در هیاهوی زندگی شهری مدفون می شود. آدمی که گاهی حس می کنم مقصدش را نمی داند، و بی هدف می دود دنبال چیزی که "هیچ" است.
تهران برای من خلاصه می شود در چند قاب تصویر(فریم) به شدت سیاه. اینکه از کی و از کجا تصویر تهران برایم این همه ترسناک و سیاه شد، اصلا به یادم نمی آید.
اصفهان ولی یک زمانی برایم پر بود از حس های خوب. فریمهای به شدت روشن و گرم و زنده. که حالا کم کم دارد بی روح و بی رنگ می شود. زنده رود که مرد، من هم آرام آرام آغاز به مردن کردم. 
شبهای خوابگاه که با خودم تنها می شوم، با یک حس عمیقا نامطلوب و نامطبوع درگیر می شوم. احساس می کنم اصفهان دارد در من می میرد. همچنان که زنده رود در من مرد.  تهران برف می بارد. مامان می گوید اصفهان خشک خشک است. خشکی اصفهان یادم نمی آید. به ذهنم فشار می آورم. تصویر اصفهان در ذهنم دارد کم کم محو می شود. محو و کم رنگ و بی روح... 
واقعیتی که هست این است که من دارم با اصفهان غریبه می شوم. بی آنکه با تهران انس گرفته باشم. من دارم "بیوتن" می شوم.  وقتی اصفهانم، همه چیز انگار مصنوعیست. حتی خنده هام. حتی خوشحالیم. وقتی تهرانم، تهران را نمی فهمم. ناامنی شبهاش را نمی فهمم. بی قراری روزهاش برایم بی معناست. من با تهران غریبه ام. با اصفهان دارم غریبه می شوم. دارم "بی مکان" می شوم. 
وقتی خانه ام، حرفهای اعضای خانواده را با هم نمی فهمم. درمورد مسائلی حرف می زنند که در غیاب من اتفاق افتاده و من ازشان بی خبرم. حتی گاهی سر شام، احساس می کنم حرفی برای گفتن ندارم. آنها با هم حرف میزنند. از ته دل می خندند. و خیلی از من خوشبخت ترند. ولی من حرف مشترکی پیدا نمی کنم که سرصحبت را باز کنم. چیزهایی که برای من جذابند، برای آنها خسته کننده و بی روح است. آدمهایی که دنیای مرا می سازند برای آنها غریبه اند.حتی مکانها و خیابانهایی که ازشان حرف می زنم برای آنها بی شکل اند و خلاصه می شوند در یک اسم که از من شنیده اند. حرفهام برایشان مثل یک کتاب بدون عکس می ماند!
اصفهان دارد در من می میرد. هنوز اما آرامش و حس امنیتی که در مطلقِ بودنم در اصفهان تجربه اش می کنم، پابرجاست. تنها چیزی که مرا هنوز و تا همیشه به اصفهان پیوند می دهد، این احساس آرامش ناشی از بودن خانواده ام است.بی هیچ حرفی. یک تصویر صامت که در آن، "آنها" هستند. فقط هستند! حتی اگر هیچ کلمه مشترکی بینمان نباشد! 
و حتی اگر آنها هم از این شهر بروند باز هم هنوز یک چیز هست که اصفهان را با تمام غریبگی اش، برایم از تمام شهرهای دنیا متمایز می کند...و آن آرامگاه مادربزرگم است که روزی همه زندگیم بود و سایه نبودنش را تا سالها روی سرم احساس می کردم. آرامگاه مادربزرگم تا ابد در این شهر خواهد ماند... و حس عجیبیست که پیوند من با زادگاهم، با بخشی از وجودم که هی آرام آرام کم رنگتر می شود، بوی مرگ می دهد...
این یک اصل در زندگی من است. چیزهای آشنا همینطور آرام آرام بی آنکه بفهمم غریبه می شوند. آدم ها، مکان ها، علاقه ها،... . 
وقتی آدم ها در زندگیم زیاد بهم نزدیک می شوند، از یک جایی به بعد شروع می کنند به غریبه شدن... بعد یک روز نگاه می کنم و می بینم آنقدر دورند که انگار هیچ وقت نزدیک نبوده اند! 
من از این غریبه شدنهای تدریجی می ترسم... ترسم از این است که روزی با خودم هم غریبه شوم. خودِ بی مکانِ بی زمانم...
۲۸
آذر

فارغ از تمام درسها و همورکها و پروژه ها و کوئیزهای دنیا، یه روز صبح از خواب پاشی، کوله پشتیتو بندازی پشتت و راه بیفتی سمت انقلاب. بعد بری بگردی یه دکه روزنامه فروشی پیدا کنی. یه نفس عمیق بکشی و همشهری داستان یلدا رو بخری. بعد همچین تنگ در آغوشش بکشی انگار که میخوان از چنگت درش بیارن! بعد هم راه بیفتی طرف ترمینال و بعد راه دوست داشتنی اصفهان...

بعد هم تمام راه صدای سیاوش باشه تو گوشت و هی داستان ببلعی و ببلعی و تو ذهنت کلی رویا و خیال ببافی...

این یه لذت واقعیه...واقعی واقعی!

بعد یهو ببینی ماشین داره یه تکونهای وحشتناکی می خوره و داره می زنه تو خاکی و وسط جاده داره لنبر می خوره و ببینی دهن آدمای اطرافت بازه و احتمالا دارن جیغ می کشن ولی جای صدای جیغشون صدای سیاوش رو بشنوی که میگه: "واسه زنجیر پیوستگی قانونه...". بعد فشار کمربند ایمنی رو روی عضلات شکمت حس کنی که به زور میخوان تو رو به صندلی بچسبونن تا پرت نشی رو صندلی مقابل... 

بعد یهو ببینی یه مشت خاک دور و برته و اتوبوس پیروزمندانه وایساده تو خاکی و یه تیکه آهن پاره اونور روی هم تل انبار شده که ظاهرا قبلا ها پراید بوده. بعد آروم هندزفری رو از گوشت دربیاری و کم کم بفهمی چی شده! بفهمی تایر اتوبوس ترکیده.بفهمی آتیش نگرفتن اون یکی ماشینه از معجزه بوده.بفهمی چپ نشدن اتوبوس از مهارت راننده بوده و از شانس و رحمت خدا و ...

بعد ببینی که وایسادی وسط جاده با یه ساک کوچیک دستت! و باورت نشه که این تویی که تو این موقعیت قرار گرفتی... همیشه فکر می کردم این چیزها قرار نیست واسه من پیش بیاد. و خب اگر بچه ترم اولی بودم واقعا همونجا وایمیسادم و گریه می کردم! ولی خودمو جمع و جور کردم...باید محکم می بودم. حتی تو اون حالت بهت و شوک. یه مینی بوس اومد سوارش شدیم! جاده تهران اصفهان رو آدم با مینی بودس میاد آخه؟! خطرناکتر از مینی بوس فقط موتور سیکلته!

بقیه راه رو یادم نیست...صد بار سوار ماشین شدم و پیاده شدم تا رسیدم خونه...رسیدم خونه و درو باز کردم و بابا و مامانم بهت زده فقط نگاهم کردن. باورشون نمی شد من خونه م! مامانم گفت همین الان الان بابات گفت دلم واسه مهسا تنگ شده کاش اینجا بود... بعد همون لحظه تو درو باز کردی... اصلا شوکه بودن...بابام اونقدر تنگ منو در آغوش گرفت که ... و مامان...

اینجا خونه ست...

به قول ناصرعبداللهی "هیچ جای دنیا واسمون مثل خونه صمیمی نیست...یا هیچ کسی مثل خونه دوستیهامون قدیمی نیست..."

۱۶
آذر

-
"ترم زندگیتون بی مشروطی دغدغه پیشرفتتون همیشه پاس حذف موفقیت ازتون دور و معدل کامیابیتون بیست باد"! "روز دانشجو مبارک!"
خود smsه اصلا مهم نیست! مهم اینه که در ادامه ش نوشته بود:"معاون دانشجویی دانشگاه تهران"!!!
یک چنین معاونت دانشجویی مثلا دوستانه و صمیمی داریم ما!!!

-
قدیمترها روز دانشجو رو ملت دانشجو غنیمت می شمردن واسه نشون دادن اعتراضشون به همه چیز و کلی شلوغ بازی راه می نداختن و اینا...بعد حالا ما فقط نشستیم که تبریک بگن بهمون! ته تهش هم به اون شیرینی که تو سلف داده شد قانعیم! بعد از تموم شدن کلاسهامونم عین بچه خوب سرمونو انداختیم پایین و رفتیم کتابخونه. انگار نه انگار که امروز...
احتمالا پردیس مرکزی شلوغ پلوغ باشه البته. ولی دانشکده فنی بالاُ‌اگه دنیا رو هم آب ببره توش کسی سرشو از رو کتاب یا لپ تاپ نمیاره بالا که ببینه چی شده!
دانشجو هم دانشجوهای قدیم :(

۱۳
آذر
من  روزهای کشدار و تبدار تهران را با دلخوشی همین دیدارهای کوتاه دو-سه ساعته با "مادر" و ناهار خوردنهایی که می شوند بهترین نهارهای دنیا (یقینا شیرین تر از عاشقانه ترین ناهارها) سر می‌کنم...
وقتی دیدار کوتاه است و فرصت اندک، حتی مغازه گردیهای هرباره‌ی هفت تیر هم می شوند بهترین سرگرمی دنیا برای منی که از مغازه و خرید و ... متنفرم!

غمگین ترین لحظه های من، لحظه خداحافظی و جدایی اند...همه این لحظه های لعنتی که همیشه در هفت تیر به وقوع می پیوندند و من چقدر از این هفت تیر متنفرم که مادرم را هربار از من می گیرد! هفت تیری که کودکی های مامان در کوچه پس کوچه هایش می دوند و پشت در خانه قدیمی که حالا شده یک ساختمان چند طبقه، متوقف می شوند...

پ.ن: خاطره می شوند این روزها...مگر نه؟
پ.ن2: یک لحظه لبخند مامان را با تمام زرق وبرق دنیا عوض نمی کنم... اصلا مرا چه به اپلای؟!
پ.ن3: نشسته بودم روبه روی مامان و زل زده بودم به روی ماهش...به تمام چینهای صورتش...یکی از خوشبختیهای من این است که کپی مادرم هستم...بدون چینهای صورتش...آن قدر که گاهی که دلم بدجور بهانه اش را میگیرد توی آینه زل می زنم به خودم و سعی میکنم مامان را ببینم...
پ.ن4: مامان آمد دانشگاه...ولی نرفت دانشکده حقوق...من هروقت می خواهم جوانیهای مامان را تصور کنم، می روم حقوق! و زل می زنم به آن سقفهای بلندش... ولی مامان نرفت حقوق! گفت نه...گفت نمی خواهم همه چیز برایم تکرار شود... مامان از جوانیهاش فرار می کند... از روزهای پرتب و تاب قبل انقلاب و همه دوستانیش که دیگر بین ما نیستند... و سالهاست که نیستند... 
پ.ن5: من بابا را می خواهم...