خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۱۸
آذر
دیدم پست‌های آخرم پر از غر شده :))
گفتم کمی هم بنویسم از روزهای خوبی که دارم.
دیروز سر ناهار با ح و ش حرفمان رسید به H1N1 و کشته‌هایش در کرمان! حانیه گفت: من نمی‌خوام بمیرم! اگه ۳ ماه پیش بود یه چیزی! ولی الان تافل دادم! جی‌آرای دادم! کلی سختی کشیدم. نمی‌خوام بمیرم!
منم فکر کردم ببینم الان از مردنم ناراحت می‌شم یا نه. دیدم الان زندگیم خیلی در حالت stable به سر می‌بره. اگر پارسال بود خب ناراحت می‌شدم چون هنوز لیسانسم رو تموم نکرده بودم و هم اینکه داشتم واسه کنکور می‌خوندم!
اما امسال وضعیتم stableه. یه جور رضایت خوبی دارم از زندگیم. خوشحالم. خوبم. آرامش دارم. فعلا آدم‌های دوست‌داشتنی در کنارم دارم. از طرفی هنوز تزم را شروع نکرده‌ام که وارد سختی‌هاش شده باشم. الان اگر بمیرم، یک جورهایی در «اوج» مرده‌ام! :)) هرچند هنوز کلی چیزهای خوب زندگی را تجربه‌ نکرده‌ام و دوست ندارم بمیرم اما از مردنم در هر حال حسرت نخواهم خورد! :دی
و من فکر می‌کنم این خوب است. این‌که آدم در لحظه بتواند همه چیز را رها کند و بمیرد. این یعنی در زندگی‌اش حسرت چیزی را به دل خودش نگذاشته و خوب است...

آخر هفته‌ی قبل برای من شاید اولین آخر هفته‌ی واقعی از بدو ورودم به دانشگاه بود. آخر هفته‌ای که فارغ از درس و کار و فقط به تفریح و استراحت گذشت.
پنج‌شنبه با بچه‌های آزمایشگاه رفتیم درکه گمانه بازی کردیم و جوجه زدیم:)) واقعاااا خوش گذشت. فکر نمی‌کردم اصلا بتوانم با بچه‌های ارشد ارتباط خوبی برقرار کنم(به خاطر این‌که رفتارهای من از سنم، کم‌سال‌تر هستند!) که اشتباه می‌کردم و الان واقعا خوشحالم :)
جمعه هم با دوست‌های لیسانس جمع شدیم خانه‌ی پریسا به قول خودش «شله‌زردپارتی» گرفتیم.ی شیله‌زرد پختیم و خوردیم و بازی کردیم :) مونوپولی و قاشق‌بازی جمعه هم بسیار لذت بخش بود و بعد از مدت‌ها دور هم جمع شدنمان خالی از غیبت بود! فهمیدیم کلا باید در تمام جمع شدن‌هایمان بازی وارد کنیم تا بی‌نهایت خوش بگذرد و پای غیبت هم باز نشود. :)

فعلا روزهای خوبیست و من هم خوب و خوش‌حالم. هرچند وحشت‌زده‌م از گیر افتادن در روزمرگی‌ها و می‌ترسم دست و پایم به خوشی‌های معمول بسته شود، اما فعلا آرامم و آرامشم را بیش از هر چیز دیگر دوست دارم...
۱۴
آذر
۱.
- می‌خوای اپلای کنی؟
- بازم این سوال تکراری :((
- می‌خوای یا نه؟
- آره. شاید. احتمالا.
- چرا؟
- می‌خوام تجربه کنم.
- ۴سال یه کم زیاد نیست واسه تجربه کردن؟!
- دیگه کاریه که از دستم برمیاد!
- خب بعدش چی؟
- بعدش می‌خوام برگردم.
- بعدش چی؟
- بعدش می‌‌خوام تدریس کنم.
- همین؟
- یعنی چی همین؟
- منظورم اینه که هدفت چیه؟
- هدفم چیه؟
- زندگی کردن بدون هدف خیلی راحته! ولی درست‌ترین کار نیست ها!
- من بی‌هدف نیستم ها!
- نیستی؟ خعله خب! خوبه! همین که خودت بدونی هدفت چیه از همه‌ی این‌ها خودش کافیه.


۲.
امروز تو سلف دانشگاه دو تا از ۹۱ی‌ها رو دیدم. ازم در مورد ارشد پرسیدن و اینکه راضیم یا نه و ... .
بهشون گفتم که از نظر درسی نه راستش راضی نیستم. وقتی آدمای اطراف آدم همه‌شون آدم‌های غیرعلاقه‌مند و بی‌انگیزه‌ای باشن تو هم کم‌کم شور و هیجانت رو برای کار از دست می‌دی و کم‌کم دچار رکود می‌شی. واسه همینم نه راضی نیستم.
بعد اونا گفتن خب عوضش داری زندگی می‌کنی و فشار روت کم‌تره و ...
آه کشیدم از اینکه درک نمی‌کنن من چقدر آدم هایپراکتیوی بودم که حالا داره بال‌های بلندپروازیم بسته می‌شه. ولی بعد با خودم کمی فکر کردم تا ببینم چه جوری زندگی این روزهام رو توصیف کنم واسشون. و در نهایت گفتم: الان به طور overall آدم خوشحالیم اگرچه از نظر درسی آدم خوشحالی نیستم.
بعد از اینکه اینو به اونا گفتم خودم هم خوشحال‌تر شدم. تا حالا اینجوری بهش فکر نکرده بودم. زندگی جنبه‌های مختلف داره و من نمی‌تونم همه‌ش رو در ایده‌آل‌ترین حالت در کنار هم بخوام. مهم اینه که به طور Overall خوشحال و راضی باشم که هستم. خب پس دنبال چیم دیگه من؟! :)

۱۳
آذر

۱- صدای فریاد دختر لاتی از خیابان می‌آید. دختر دم ساختمان روبه‌رویی ایستاده و از تیپش این‌طور به نظر می‌رسد که می‌رود که به پارتی برقرار در یکی از واحدها که صدای جیغ دخترها و پسرها از وسط موسیقی می‌آید، بپیوندد. سر یک نفر فریاد می‌زند و فحش‌های رکیک می‌دهد. از بین فحش‌هایش می‌فهمم که طرف یک پسر جوان افغانیست که مزاحم دختر شده. دختر با عربده می‌گوید «این‌جا محله‌ی منه! کشور منه! برو افغانستان ...خوری کن. اینجا تو هیچ حقی نداری. اینجا من حق دارم هر ...ی می‌خوام بخورم.»


۲- از یکی از ساختمان‌های روبه‌رویی هر چند شب یک بار صدای دعوای زن و شوهری می‌آید. یکی از یکی لات‌تر و بددهن‌تر! مرد به همسرش فحش‌های وحشتناک می‌دهد و زن هم در جواب کم نمی‌گذارد! یک شب شبیه فیلم‌ها، به هم ظرف پرت می‌کردند و صدای شکسته شدن ظرف‌ها یکی پس از دیگری می‌آمد. از آن به بعد دیگر صدای دعوایشان را نشنیده‌ام. احتمالا از هم جدا شده باشند یا یکیشان رفته باشد منزل پدرش!


۳- آمدم بپیچم در کوچه‌ی خوابگاه که فهمیدم پسری دنبالم راه افتاده. باورم نمی‌شد آن‌چه را که داشت اتفاق می‌افتاد! قیمت می‌داد! قدم‌هام را تند کردم و وقتی دیدم متقابلا قدم‌هایش را تند کرده تا خود خوابگاه دویدم و خودم را پرت کردم تو.


۴- رفته بودیم جایی نزدیک خوابگاه شام بخوریم! ۷تا دختر. برگشتنی، ۹ تا پسر راه افتاده بودند دنبالمان و بلند بلند می‌شمردنمان و می‌گفتند ای بابا...  کم‌اند که!‌نمی‌رسند به همه‌مان...باید شریک شویم...


۵- پسر ۱۲-۱۳ ساله‌ای راه افتاده بود دنبالمان که جوراب بخرید. گفتیم جوراب مردانه به چه دردمان می‌خورد؟ گفت برای دوست پسرهایتان! ما هم زدیم زیر خنده و گفتیم برو بچه. دعایمان می‌کرد بلند بلند و التماس می‌کرد ازش جوراب بخریم. وقتی دید کوتاه نمی‌آییم، گفت اقلا اگر جوراب نمی‌خرید، برای برادر کوچکم از داروخانه‌ی سر خیابان مای‌بیبی بخرید! یکی از بچه‌ها گفت: مای‌بیبی؟! من خواهرم بچه‌شو هنوز کهنه و لاستیک می‌کنه! برو بچه! 

پسر شروع کرد به نفرین کردنمان و هرچه آرزوی بد بود، حواله‌مان کرد.



اینجا یکی از محلات بالاشهر تهران است :)

۱۱
آذر

چند شب پیش پستی نوشتم از سر دل‌تنگی و صبح به محض بیدار شدن از خواب، بی‌معطلی پاکش کردم. چون هر حرفی را نباید نوشت. از معنا می‌افتند بعضی از حرف‌ها با نوشتن. 

دیروز روز عجیبی بود باز. راستش اصلا حواسم نبود به اینکه روز قبل اربعین است. اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم و غرق آرامش بودم یادم آمد که باز هم من در بند زمان بوده‌ام. دیروز شب اربعین بود و باز برای من اتفاقاتی افتاد که مرا به فضای دیگری بردند. 

دیروز روز من بود با دل‌تنگی‌هام. داشتم از بغض خفه می‌شدم. مطمئنم آن دیدار اتفاقی نبود. دوباره یک تکه از پازل درست همان‌جایی بود که باید باشد. و دیشب...و تمام آن حرف‌ها که به شنیدنشان نیاز داشتم. و امروز که از خواب بلند شدم و تمام وجودم غرق در آرامش بود. صبح که از خواب بیدار شدم، حواسم به تمرین‌های ننوشته و پروژه‌های انجام نداده و پیپرهای نخوانده و کارهای جامانده‌ی شرکت نبود. احساس می‌کردم در خلا هستم. وسط زمین و هوا. بدون حتی جاذبه‌ی گرانش. هیچ نیرویی بهم وارد نمی‌شد انگار. خلا کامل. بلند شدم. سرم گیج می رفت و هیچ فکری دز ذهنِ همیشه در تلاطم من نبود. پنجره را باز کردم تا صدای باران و عطر پاییز بیاید بنشیند بر جانم. بعد ذره ذره یادم آمد همه‌ی دیروز را و آرامشم برایم معنا پیدا کرد. امروز اربعین است و من انگار کنده شده‌ام از زمان و مکان...خدا آمده پر کرده ذهن و دلم را انگار.

خدا را به خاطر اینکه آدم‌ها را درست وقتی بهشان احتیاج دارم سر راهم می‌گذارد، شاکرم...

۰۳
آذر

۱- استاد الگوریتم پیشرفته(!) گفته بود که آخرین جلسه‌ی قبل از امتحان، کمی درس می‌ده و بقیه‌ش رو می‌ذاره واسه رفع اشکال. منم چند تا قسمت رو که نفهمیده بودم و مطمئن بودم که بقیه هم نفهمیدن نوشته بودم که بپرسم سر کلاس. امروز استاد اومد و درس داد تا ۵۰ دیقه‌ی کلاس. بعد ۴۰ دیقه وقت موند واسه پرسیدن سوال. گفت اشکال بپرسید. هیچ کس چیزی نمی‌گفت. گفت اگر واقعا سوال ندارین که خیلی بعیده می‌تونین برین. منم اولین اشکالم رو که اتفاقا مشخصا ازش سال قبل سوال داده بود تو میان‌ترم، پرسیدم. استاد متاسفانه به اون بخش درس مسلط نبود و کل ۴۰ دیقه‌ی کلاس به بحث در مورد اون بخش گذشت(یه سوال خاص نبود! یه بخش درس بود!) و استاد به کمک بچه‌ها و اینترنت و با کلی بحث بین بچه‌ها بالاخره تونست جواب سوال رو بده. بعد کلاس تموم شد. اون بخش از درس مهم بود و تو امتحان سال قبل ازش سوال اومده بود و هیچ کس یاد نگرفته بود. اما همه از من شاکی شدن که اگر نپرسیده بودی این سوال رو کلاس ۴۰ دیقه زودتر تموم شده بود...

من واقعا ناراحت شدم. چون رفته بودم سر کلاس که بچه‌ها اشکال بپرسن و از بین اشکالاتشون چیز یاد بگیرم. اتفاقی که سر تمام جلسات رفع اشکال و کلاس‌های حل تمرین کارشناسی می‌افتاد و همیشه از آدم‌هایی که سوال‌ می‌پرسیدن ممنون بودیم. اول هم صبر کردم تا بقیه سوال بپرسن. وقتی کسی نپرسید من سوال پرسیدم. وقت کلاس بود. برای رفع اشکال بود. سوال بیخود و مزخرف نبود. من واقعا حق خودم می‌دونستم اون سوال پرسیدن رو :(

خیلی ناراحت شدم از برخورد بجه‌ها. خیلی زیاد.


۲- ۵شنبه امتحان داریم. واقعیتش پیشرفتی نسبت به الگوریتم ترم ۴ نداشتم! به این امید می‌رم سر امتحان که مغزم به کار بیفته! اگر نه الان هیچ سوالی رو نمی‌تونم حل کنم! بعد میام استرس بگیرم واسه امتحان، حس می‌کنم زشته! بزرگ شدیم دیگه! وقتش نشده بفهمیم چیزای خیلی مهمتری از نمره‌ی امتحان وجود داره تو زندگیمون؟ خجالت می‌کشم استرس بگیرم واسه امتحان میان‌ترم یه درس. دیروز داشتم به خودم می‌گفتم کاش نمی‌خواستم اپلای کنم بعد از ارشد. اون وقت در این حد شدید نمره‌هام واسم مهم نبودن. اون موقع آرامش بیش‌تری داشتم واسه امتحان دادن. ولی خب! مهمن! و نمی‌تونم بگم نیستن! 


۳- دیروز و امروز رفتم بعد مدت‌ها کتابخونه قلمچی نشستم درس خوندم :)) کلییییییی بچه‌های آزمایشگاه مسخره‌م کردن! خودم هم برام کار عجیبی بود رفتن به کتابخونه! ولی خب جای درس خوندن کتابخونه‌ست دیگه :دی چیه مگه؟! :دی تازه دو تا از دوستامم دیدم تو کتابخونه. خیلی حس خوبی داشت :)


۴- رنک یک بچه‌های ورودی پایین‌ترمون، اختیاری الگوریتم پیشرفته برداشته. دختر خفنیه واقعا! باهوش، پرتلاش و باسواد. امروز استاد داشت بعد کلاس باهاش حرف می‌زد و بهش می‌گفت هم‌‌دوره‌ای داشتیم من و فلان استاد تو شریف. نمره‌هاشم اتفاقا از ما بالاتر نبود. یعنی خیلی آدم شاخصی نبود. الان داره تو مایکروسافت کار می‌کنه و فول پروفسور دانشگاه MITه. خیلی وسوسه‌برانگیزه. می‌دونم! اما الان اون داره به کشور ما بیشتر خدمت می‌کنه یا من؟ اون خیلی خفنه! خیلی زیاد! اما چقدر واسه ایران gain داشته؟ ما چقدر داشتیم؟

دو مسئله این وسط اومد تو ذهنم.

  •  نمی‌تونم بفهمم این استاد دقیقا چه gainی برای کشور داشته. چون علی‌رغم این‌که استاد مهربون و دوست‌داشتنیه، اصلا خوب درس نمی‌ده.
  •  نمی‌دونم چقدر باید برای مرزها اصالت قائل شد. اون داره به دنیا خدمت می‌کنه تو مایکروسافت شاید و ما هم جزئی از دنیاییم. مرزها دارن اصالتشون رو برام از دست می‌دن. 


۵- امشب دعوایی بود تو خوابگاه! :)) سر اینکه ساعت برگشت سرویس رو از ۶.۵ عصر بندازن ۴!! ما تا ۵.۵ کلاس داریم فقط! تعهد برای حضور در آزمایشگاه به کنار! طبق معمول مخالفان همه برق و کامپیوتری بودن! کسانی که همیشه دانشگاهن! :))‌ رسما دعوا شده بود طبقه‌ی پایین و همه سر هم داد می‌زدن! خیلی موقعیت بدی بود :)) 


۶- تو خوابگاه جدید کم‌تر اتفاقات هیجان‌انگیز میفته که بنویسم اینجا! اصلا شبیه خوابگاه نیست آخه. اصلا با کسی تعامل خاصی ندارم که بخواد خاطره‌ای ساخته بشه. هم‌اتاقیمم اکثرا نیست و من تنهای تنهام! دیگه ته ته خاطره ساختنمون مربوط به موقع برگشته تو سرویس که کلی شیطنت می‌کنیم! 


۷- قدیم‌ترها وقتی کسی می‌رفت زیارت همه بهش التماس دعا می‌گفتن. امروز دوستم زنگ زده بود که خداحافظی کنه ازم. دارن با همسرش می‌رن کربلا واسه اربعین. بعد بهم می‌گفت واسمون دعا کن زنده برگردیم! من نمی‌خوام بمیرم! کلی خندیدم! گفتم تو داری می‌ری زیارت، من دعا کنم؟! :))

پ.ن: حتی یک درصد هم دلم نمی‌خواد تو این ایام برم کربلا. در توجیه عقیده‌م هم می‌تونم چند صفحه یادداشت بنویسم. ولی نه دلیلی داره این کار و نه وقت و حوصله دارم. ولی التماس دعا دارم از همه‌ی زائرها :)


۸- سرم خیلی شلوغه. خیلی زیاد! خدا کمکم کنه از پس همه‌ی کارهام بربیام... :)


۹- بسیار بسیار از شرکت بیان راضیم!!‌ به نظرم فراتر از حد استانداردهای ایرانه! در راستای عوض کردن سیستم نظردهی، کامنت گذاشته بودم تو سایت بیان بعد بهم جواب داده بودن. اصلا جوابشون رو که خوندم کف کردم! مگه می‌شه؟! مگه داریم این همه مشتری‌مداری و احترام به مخاطب؟!





۰۲
آذر

صدای آلارم smsم اومد. گوشیم رو نگاه کرد و از خوشحالی چشمام برق زد... 

به زمره‌ی کارمندان حقوق‌بگیر عاشق اول ماه، پیوستم :)) 

البته کاملا می‌دونم که دوست ندارم در آینده شغل به شکل الان داشته باشم. کارهای آموزشی رو بسیار بیشتر دوست دارم و نیز دوست دارم کار خودم رو راه بندازم و کارمند کس دیگری نباشم. ولی برای الان خیلی هم خوبه و خوشحالم :)


من از بچگیم بازی که با عروسک‌هام می‌کردم این بود که می‌نشوندمشون کنار هم، یه برگه‌ی کاغذ رو با چسب نواری می‌چسبوندن پشت در اتاق و بهشون درس می‌دادم و ازشون درس می‌پرسیدم! وقتی هم برادر کوچک‌ترم به دنیا آمد و نشستن یاد گرفت، می‌نشوندمش کنار عروسک‌هام و بهش درس می‌دادم :))‌ کلا عاشق معلمی بودم و تمام مدت در حال معلم‌بازی! دلیل این همه علاقه‌م هم به درس و مشق، مادرم بودند که اون موقع دانشجو بودن و در نتیجه من ازشون الگو می‌گرفتم. برادرم وقتی رفت کلاس اول، هم خوندن و نوشتن بلد بود (در ۶ سالگی کتاب هری‌پاتر می‌خوند! من اولین کتابی که خوندم در ۷ سالگی، اسمش بع‌بعی کوچک بود و پدرم واسم اعراب‌گذاریش کرده بودن که بتونم بخونم :)))) ) و ریاضی رو تا سوم دبستان کامل بلد بود. ضرب و تقسیم و ... . همه هم به خاطر معلم‌بازی‌های من بود :))

مدتی بود که حس می‌کردم کم‌حوصله شدم در آموزش و ناراحت بودم چون همیشه خودم رو در جایگاه معلمی تصور می‌کردم در آینده. ولی الان دوباره چند تا اتفاق افتاده بهم نشون داده که مثل قبل علاقه‌مندم به آموزش...خیلی زیاد... :)