خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

۲۹
بهمن

بعد از مدت‌ها، شاید ۲سال...شاید بیشتر... شب تا دیروقت با مامان حرف بزنی و مامان نوازشت کند و تو بگویی و بگویی و بگویی...از همه‌ی آنچه ذهنت را به خود مشغول کرده و آرامت را گرفته...و از همه‌ی سردرگمیت...همه‌ی فکرهای دردناکت... آن‌قدر بگویی که سبک شوی... و دوباره حس کنی مامان می‌شناستت! مثل قدیم‌ترها...مثل تک تک روزهای سوم دبیرستان و پیش‌دانشگاهی...

دیشب فرصت خیلی خوبی بود... کاش مامان همیشه پیشم بود.

۱۶
بهمن
دلم می‌خواد یکی در این اتاق رو باز کنه و با یه عالمه انرژی مثبت بیاد تو و بهم لبخند بزنه... بعد من همه‌ی کارهام رو ول کنم و بشینم باهاش حرف بزنم و حرف بزنم تا حالم خوب‌تر از حتی صبح بشه که با دوستم مریم یه‌عالمه حرف زدم و بهش قول دادم که همیشه خوب و خوشحال باشم...
از این همه انرژی‌های منفی تو محیط خسته شدم... باید روی در اتاق یه برگه بزنم بنویسم: «لطفا لبخند بزنید!»
یا این: «غر زدن ممنوع!»
ولی خب...مثل اینکه از این خبرها نیست... باید سعی کنم همین یه ذره انرژی خودم رو به زور نگه دارم...
خودخواه بودن خوب نیست! دوست ندارم خوخواه باشم! ولی واقعا انرژیم خیلی کمه... اگه این همه انرژی منفی رو بگیرم اونوقت همه‌شو تو دانشگاه به دوستهای دانشگاهم بازتاب می‌دم...در نتیجه مجبورم ایگنور کنم همه‌ی این انرژی‌های منفی رو... هندزفری در گوش...بی‌خیال همه‌ی فکرها و حرف‌های منفی دنیا :)

۱۶
بهمن

دیدارهای بین گذر دو متروی دروازه‌دولت به سمت تجریش، شده برای من تنها دلخوشی روزهای تنهاییم... دیدن یک چهره‌ی آشنا، شنیدن یک صدای آشنا، چند دقیقه. یک...دو...ماکزیمم ۵ دقیقه!  و بعد متروی بعد آمده و باز برادرم سوار بر آن مرا تنها می‌گذارد با کلی حرف‌های مانده در دلم... 


پ.ن:‌برف زیبا با تمام زیباییش مرا حبس کرد در این کنج اتاق... قرار بود بروم خانه...


۱۰
بهمن

هوم...۱۰ سال پیش بود! آره دقیقا ۱۰ سال پیش! شب ثبت‌نام دانشگاه برادرم بود. ۸ صبح بود ثبت‌نامش اونم دانشگاه صنعتی اصفهان که بسی دور بود از شهرک ما...
شبکه ۴، "ذهن زیبا" رو قرار بود نشون بده. برادرم خیلی دوست داشت ببینه! ولی باید می‌خوابید که صبح بتونه زود راه بیفته برای ثبت‌نام... منم که اون‌موقع ۱۰ سالم بود، مثل الان های برادر کوچکم نبودم که!!‌ساعت ۱۰:۳۰ که می‌شد باید خواب می‌بودم!! خلاصه که منم دلم می خواست داستان زندگی یه ریاضیدان رو ببینم. ولی خب نشد! یه صحنه‌ش بود که مامانم تعریف کرده بود اونم این بود که دانشمنده دچار توهم که بوده بچه‌شو گذاشته بوده تو وان حمام داشته خفه می شده...
و در تمام این سالها تنها تصویر من از فیلم یک ذهن زیبا در همین صحنه حمام،‌ گریه بچه و ریاضیدانی که داره بچه‌شو به کشتن می‌ده خلاصه شده بود!
بعد از اون هم چند بار دیگه اون فیلم رو تلویزیون نشون داد ولی خب...هربار یه چیزی می‌شد که من نتونم ببینمش!
تا امروز!
این ترم درس نظریه بازی‌ها دارم تو دانشکده اقتصاد...تدریس نظریه بازی‌ها رو همیشه از "تعادل نش" شروع می‌کنند. این ترم حس کردم قبل از گذروندن این درس باید اول با زندگی "جان نش" آشنا بشم... اینه که دانلودش کردم(اون هم نه اصلش رو!‌بلکه دوبله شده‌ش رو! یعنی همون که تو تلویزیون پخش شده رو!)، روی تختم نشستم و پاهامو دراز کردم چای داغ رو کنار دستم گذاشتم با یه دنات از اونا که تو مترو می‌فروشن‌:)) و فیلم بسیار زیبای یک ذهن زیبا رو دیدم... و وقتی که به صحنه حمام کردن بچه رسید، احساس کردم نفسم بند اومده... ولی به اون وحشتناکی که تو ذهنم ساخته بودم نبود... 
فیلم خیلی قشنگ بود و واسه من چند تا جنبه‌ی مختلف داشت!
یکی اینکه خب از دیدن زندگی یک دانشمند لذت بردم!‌و اینکه چقدر همسر مهربان و وفاداری داشت...
یکی دیگه اینکه،‌ یادم اومد وقتی مدرسه بودم،‌ احتمالا همون زمان ۱۱ سالگی که اتفاقا تازه تو آزمون استعدادهای درخشان قبول شده بودم، اگر این فیلم رو می‌دیدم،‌ مثل خیلی از فیلمهای دیگه، به شدت تحت تاثیر قرارم می‌داد و فکر می‌کردم که وای خدا!‌ یه روزی من هم تو دانشگاه پرینستون استاد می‌شم و تمام تخته‌سیاه‌ها رو پر از حل معادلات ریاضی می‌کنم و یه روزی هم حتما نوبل می‌گیرم!
این چیزهایی که الان واسم خنده‌داره، یه زمانی رویاهای من بود که اگر کسی بهش شک می‌کرد، برام مثل این بود که کفر گفته باشه...
خب! الآن من اینجام! دارم تو یه دانشگاه معمولی یه رشته‌ی معمولی می‌خونم!‌ ولی هنوز هم گاهی برمی‌گردم به همون رویاهای بچگیم و فکر می‌کنم مثلا مارک زوکربرگم و یا دارم تو دانشگاه MIT درس می‌خونم...یا فکر می‌کنم یه روزی استیو جابز خواهم شد یا... ولی خب... خیلی کمتر از قبل‌ها این اتفاقات پیش می‌آد... در واقع اغلب اوقات من یه آدم سردرگمم که به شدت اعتماد به نفسم رو از دست دادم و دیگه فکر نمی‌کنم حتی بتونم تو همین دانشگاه‌های خیلی معمولی خودمون به جایی برسم... یه وقتهایی می‌ترسم از اینکه دیگه حتی رویا هم نمی‌بینم...دیگه حتی تو رویاهام هم نوبل نمی‌گیرم... راستش من که می‌خواستم یه روزی تو دانشگاه پرینستون وایسم و یه مشت تخته‌سیاه رو پر کنم از فرمول‌های ریاضی، ریاضی ۱ دانشگاهم رو شدم ۱۴.۵ و وقتی یه معادله بزرگ می‌بینم می‌رم سوال بعد و عمیقا از دیدن انتگرال‌های ریاضی مهندسی دچار نفس تنگی می‌شدم...
خب! نمی‌خوام بگم این رو ولی مرگ رویاهای من من رو افسرده‌تر از قبل کرده... انگار دارم کم‌کم می‌پذیرم که من یه آدم خیلی معمولیم که قراره یه روزی تو  آشپزخونه یه خونه‌ای وایسم و از صبح تا شب غذا بپزم و ...
می‌دونم الان در یه مرحله‌ای قرار دارم که قطعا تموم می‌شه و می‌گذره... می‌دونم که حالم بهتر از این خواهد شد و می‌دونم که چیزها به این بدی هم که الان من می‌بینم نیستن... ولی خب... اینو می‌دونم که دیگه هیچ‌وقت رویاهای زمان مدرسه‌م برنخواهند گشت...


جنبه دیگه‌ی فیلم واسم این درس بزرگ بود که "مرحله اول درمان مشکل و بیماری، پذیرش اون مشکل یا بیماری هست". خب... من یه مشکل بزرگ دارم. مشکل ارتباطی و افسردگی‌های دوره‌ای ... هر چند ماه یک‌بار یهو سر‌می‌رسن این افسردگی‌ها و من رو گوشه‌گیر می‌کنن. فکر می‌کنم باید این مشکل رو بپذیرم و سعی کنم باهاش بجنگم... چه جوری؟ نمی‌دونم...

۱۰
بهمن

من درحال گذروندن یه course آنلاین microeconomics، خوندن اسلایدهای درس مبانی علم اقتصاد که در دانشگاه شریف برای بچه‌های کارشناسی ارائه می‌شه به عنوان درس اختیاری، و در حال گذروندن درس نظریه بازی‌ها در دانشکده اقتصاد که پیشنیازش اقتصاد خرد هست:

چرا در کنار اون همه درس مزخرف عمومی که نه به درد دنیامون می‌خورن نه آخرت و فقط باید پاس بشن، یه درس ۲واحدی اقتصاد برامون اجباری نمی‌ذارن که تو درس مهندسی اینترنت وقتی استاد داره از توجیه اقتصادی طرحهامون حرف می‌زنه و اینکه باید حتما یه ایده اقتصادی پشت هر پروژه ‌مون باشه، عین... استاد رو نگاه نکنیم؟!‌:|

اقتصاد واقعا هیجان‌انگیزه! وقتی آدم کم‌کم می‌تونه توجیه کنه همه پدیده‌های دور و برش رو...


بعدانوشت:‌یکی از تنها دل‌خوشی‌های من در این ترم با درسهای دوست نداشتنیش از بین رفت... coursera دانشجویان ایرانی رو تحریم کرد و من دیگه نمی‌تونم به گذروندن course های آنلاینم ادامه بدم... :-<


۰۹
بهمن

دلم تنگه. شب که می‌شه، ساعت که از ۱۰ می‌گذره، از بیرون اتاق سروصداها شروع می‌شه. من فقط صداها رو می‌شنوم. نمی‌دونم هرصدا به کی تعلق داره. اصلا بچه‌های طبقه‌مون رو نمی‌شناسم. یه صداهایی هستند که هرشب موقع حرف زدن با تلفن، صدای فحشهای ناجورشون و داد و بیداد کردنهاشون می‌آد. اوایل فکر می‌کردم وقتی کار به فحش دادن می‌رسه، یعنی دیگه رابطه تموم می‌شه. ولی خب هرشب همین داستان تکرار می‌شه. یه صداهای دیگه‌م هستند که همیشه موقع صحبت با تلفن، همراه می‌شن با اشک و آه...همیشه یه نفر دلتنگه... این صداهای گریه پشت تلفن، معمول‌ترین صدای بعد از ۱۰ شب خوابگاهن. من فقط می‌شنوم صداهارو. ولی هیچ‌وقت از اتاق بیرون نمی‌رم که ببینم این صدا به کی تعلق داره؟ در واقع اهمیتی هم نداره. چه فرق می‌کنه؟
منم هرشب دلتنگ می‌شم. ساعت که از ۹ می‌گذره، چشمم به تلفن خشک می‌شه...هندزفری نمی‌ذارم تو گوشم که مبادا صدای زنگ زدن گوشی رو نشنوم. حواسم به کاری که می‌کنم نیست...همه‌ش زیرچشمی گوشیمو می‌پام! ساعت که از ۹ می‌گذره، من حس می‌کنم باید مامان زنگ بزنه. یا بابا. ولی خب اونها لزما این فکر رو نمی‌کنن. گاهی پیش خودشون می‌گن دیشب باهاش حرف زدیم دیگه! باشه واسه یه روز دیگه که بهش زنگ بزنیم دوباره!‌ وقتی دلم خیلی تنگ می‌شه و حالم خیلی بد می‌شه، خودم زنگ می‌زنم. دلم می‌خواد یه عالمه حرف بزنم. ولی مامان اغلب حوصله زیاد حرف زدن‌های من رو نداره. مامان قبلاها خیلی بیشتر حوصله من رو داشت. می‌دونم من اندازه آن شرلی حرف می‌زنم...ولی خب مامان قبلاها حوصله داشت. اگرچه بابا نداشت و گاهی واقعا خسته می‌شد از دستم. ولی خب حتی حالام بابا وقتی می‌رم خونه میشینه روبه‌روم و می‌گه هی حرف بزن. حتی اگر کم حرف بزنم، شاکی می‌شه.
ولی مامان حوصله‌ش کم شده. نمی‌دونم چه ربطی داره ولی از وقتی عروس و داماد‌دار شده، کم‌حوصله شده.  دوست داره زنگ بزنم و ۲دقیقه فقط بگم که حالم خوبه و تمام. ولی من وقتی ۳هفته‌ست تنهام تو خوابگاه، وقتی در طول روز کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم یا معاشرت کنم، خب وقتی زنگ می‌زنم به این راحتی‌هام حاضر نیستم تمومش کنم. وقتی طولانی می‌شه، مامان به طور مستقیم یا غیرمستقیم می‌خواد که تمومش کنه. یادمه وقتی داداشم هم سربازی بود و زنگ می‌زد و حرفهاش زیاد می‌شد، مامان خسته می‌شد و پشت تلفن یه جور که ما می‌دیدیم و داداشم متوجه نمی‌شد، خستگیشو ابراز می‌کرد. یه بار خواهرم به مامانم اعتراض کرد و گفت بچه تنهاست چرا نمی‌ذارین حرف بزنه؟‌:(‌مامانم خسته می‌شه...قدیم‌ترها اینجوری نبود. فکر نمی‌کنم خودم هم مامان باحوصله‌تری بشم.
نمی‌دونم چرا گاهی حس می‌کنم بزرگ شدن من رو مامان و بابام بیشتر از خودم باور کردن. مادرم مشکلاتم رو برای خودم می‌ذاره که خودم حلشون کنم. ولی خودم فکر نمی‌کنم اونقدر بزرگ شده باشم که تنهایی از پسشون بربیام. هرچند آخرش فقط خودمم و خودم... ولی... دخترم دیگه...مگه می‌شه آدم، دختر باشه و غر نزنه؟ دخترها اغلب به کسی وابسته می‌شن که غرهاشونو بشنوه و هیچ‌وقت موقع شنیدن غرهاشون،‌خمیازه نکشه!!
چرا این‌ها رو اینجا می‌گم؟!‌خودم هم نمی‌دونم. شاید چون خیلی احساس تنهایی می‌کنم. الآن و دلم گرفته. از ساعت ۹ چشمم به گوشیم بوده. هنوز اتفاقی نیفتاده! ته دلم هم مطمئنم که اتفاقی هم نخواهد افتاد! امشب کسی زنگ نمی‌زنه. هرچند که دیشب بهشون گفتم که از تنهایی تو خوابگاه دارم خفه می‌شم. ولی کسی زنگ نخواهد زد. این رو مطمئنم. 
وقتی دارم با مامان حرف می‌زنم و می‌بینم که اصلا به حرفهام گوش نمی‌ده، می‌فهمم که باید قطع کنم. همیشه اینجوری نیست ها... بعضی وقتهام خیلی حوصله داره... ولی... دیشب اما هی حرف زدم!‌و اصلا اهمیتی ندادم به مامانم که داره مستقیم و غیرمستقیم می‌گه که بسه!!‌نمی‌تونستم جلوی خود مرو بگیرم و نیاز داشتم که حرف بزنم! بعد که حرفهام تموم شد، یه سکوتی بینمون حکمفرما شد. بعد مامان از این سکوت استفاده کرد برای خداحافظی! ولی ندونست که من دنبال بهانه بودم برای بیشتر شنیدن صداش و دیرتر برگشتنم به تنهایی خودم. 
صبح‌هارو به زور به شب می‌رسونم که بشه وقت خواب. بعد می‌خوابم و صبح دلیلی برای بیدار شدن ندارم. حتی همشهری داستانم تقریبا خونده نشده روی میزتحریرم افتاده...حوصله هیچ‌کاری رو ندارم. فردا کلاس آلمانی دارم و از ساعت ۴ قرار بوده برم آلمانی تمرین کنم ولی هنوز حتی دست هم به کتاب نزدم!

۰۸
بهمن
۰۸
بهمن
جدید...در مورد ترمهای ما که نه شروعشان معنی دارد و نه پایانشان، جدید هم معنا ندارد!‌ نمی‌فهمیم چیزی عوض شده! حتی بعضی از استادها هم همان‌اند! درسهام که همه شبیه هم و دنباله‌ی هم!
ترم جدید برایم معنا ندارد وقتی کل تعطیلات بین دو ترمم کمتر از ۲۴ ساعتی بود که بعد از تحویل پروژه ساعت ۱ ظهر جمعه رفتیم قم عروسی دوستمان و شنبه ساعت ۱۲ ظهر دانشگاه بودیم!
به هرحال درسهای تخصصی جدیدم از این قرار اند: مهندسی اینترنت- مهندسی نرم افزار۱- شبکه- نظریه بازی‌ها