خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱
فروردين


گفتگوی معمول این روزهای من:
اون:سلام. چقدر وقته ندیدمت. خوبی؟
من: مرسی خوبم. اینقدر واحدام زیاده که همش سر کلاسم. واسه همین نمی‌بینیم :)
اون:اپلای کردی دیگه؟
من: نه.
اون: سال دیگه اپلای می‌کنی؟
من: نه.
اون: پس چی؟!!
من:‌کنکور دادم.
اون:  :o :o :o :o :o ~X( ~X( ~X( ~X( چراااااااااااااااااا؟
من: چون آمادگی رفتنو نداشتم.
اون: خیلی احمقی.
و فحش‌های زیاد دیگر...
اون: نمی‌بینی شرایط اجتماعی رو؟! خیلی داره اینجا بهت خوش می‌گذره؟!
من:  من اگر برم هم برمی‌گردم ها! من برای فرار از شرایط اجتماعی که در باقی موندنش نقش دارم صددرصد با سکوتم، به فکر اپلای کردن نیستم ها!‌صرفا اهدافم علمیه!
اون:  :o بس که خری!

و من هنوز در حسرت اینکه یه نفر به جای اینکه ازم بپرسه چرا اپلای نکردی؟ بگه چه خوب که خودت راضی‌ای از کاری که داری می‌کنی و راهی که داری می‌ری. یا بپرسه برنامه‌ت چیه برای زندگیت... یا ...

خسته شدم راستش دیگه از جواب دادن به این سوال انرژی‌خور... فکر کنم تا حالا فقط یه نفر بوده که باهام بحث نکرده دراین مورد و به عنوان یه fact پذیرفته این تصمیم منو.

۲۶
فروردين


دیشب بهترین تولد خوابگاهی رو تجربه کردم. چون تولد بهترین دوستم بود...

مه‌زاد نازنینم... تولدت مبارک :) واقعا واقعا واقعا بهترین‌ها رو برات از خدا می‌خوام.

خیلی برام سخته فکر کردن به اینکه فقط ۲ ماه دیگه با همیم...

با تشکر زیاد از سعیده که خیلی پایه بود و در یه شبانه‌روز تونست اینجوی تولدو راه بندازه. ۱۱ شب با هم تصمیم گرفتیم برای مه‌زاد تولد بگیریم و فردا ساعت ۹.۳۰ یه عالمه از بهترین دوست‌های مه‌زاد تو اتاقمون بودن...


+سعیده: همین هم‌اتاقی شدن ما هم برای خودش داستانیه ها...بعد از کلی سال که همو می‌شناختیم... :)



۲۰
فروردين


همیشه فکر می‌کردم که تا ابد از هفت تیر متنفر می‌مونم. به خاطر اینکه هربار مادرم می‌آمدند یک روزه تهران و باهاشون می‌رفتم بیرون، می‌رفتیم طرف‌های هفت تیر و سهرورودی و مطهری می‌گشتیم و مادرم در محله‌های بچگی‌هاشون قدم می‌زدن و می‌رفتن به خاطراتشون و از زمانی برام حرف می‌زدن که دختر مدرسه‌ای بودن. از هم‌کلاسی‌هاشون. از دختر همسایه‌شون. از پسر همسایه که هر روز موقع از مدرسه برگشتن راه میفتاده دنبالشون :)) ‌از شیطنت‌هاشون. از بستنی خوردن‌ها و چاقاله بادام خوردن‌هاشون. راه می‌رفتیم و مادرم خاطره‌بازی می‌کردند. و آخر هم سر هفت تیر از هم جدا می‌شدیم و مادرم راهی ترمینال می‌شدند و من با بغضی که هر لحظه بیشتر می‌خواست خفه‌م کنه راهی خوابگاه می‌شدم. از هفت تیر متنفر شدم چون هربار مادرم را از من می‌گرفت.
امروز برای اولین بار در این ۴سال پدرم هم آمدن تهران. با پدر و مادرم اول طرف‌های هفت تیر و بهار شمالی را گشتیم و بعد سوار مترو شدیم و رفتیم انقلاب. انقلاب... مادرم بغض کردن...پدرم چشم‌هاشون برق می‌زد. دوتایی رفتند و کتاب‌فروشی‌ها را گز کردند. پدرم می‌گفت این کتاب‌فروشی‌های مقابل دانشگاه بوی جوانی‌هامون رو می‌ده. ذوق کرده بودند و برگشته بودند به ۸-۳۷ سال قبل. کتاب‌فروشی‌ها را گز کردیم و عاقبت جلوی ورودی متروی انقلاب(دانشگاه تهران) از هم جدا شدیم. حالا دارم فکر می‌کنم این تصویر آیا هیچ موقع از ذهن من پاک خواهد شد؟ این خداحافظی کردن غمگینانه‌ی دم مترو که موقعش بغضمو به زور فروخوردم که جلوی پدر و مادرم اشک نریزم... متروی انقلاب این بار فاصله انداخت بین من و مادر و پدرم. و فکر می‌کنم از این به بعد، به همان اندازه‌ای از متروی دانشگاه تهران بدم خواهد آمد که از هفت تیر...
بچه خوابگاهی بودن همیشه هم خوب و خوش‌حال کننده و پر از خاطرات خوب نیست. این جدا شدن‌های اجباری از پدر و مادربخش‌هاییش را ناراحت کننده می‌کنه...
یه روزی اینا همه‌ش می‌شن خاطره... همه‌ش...  :)

+قطعا جزء خوشبخت‌ترین خوابگاهی‌ها بودم که شب قبل از روز مادر رو در کنار مادرم سپری کردم...

۱۵
فروردين



گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود
موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستن ها همه موقوف توانستن بود

کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم
که هبوط ابدم از پی دانستن بود

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه ی طول سفر یک #چمدان بستن بود
قیصر_امین_پور

#بچه‌ی خوابگاهی غمگین تازه از شهر خود برگشته :دی

۰۸
فروردين


چند ماه پیش رفتم افق که برای تولد برادر بزرگترم کتاب بگیرم به عنوان هدیه. پرسیدم کادو هم می‌کنین؟ گفتن بله. همون‌جا یه خودکار درآوردم از کیفم که قبل از این‌که بدم کاغذ کادوش کنن، روی صفحه‌ی اول براش یه جمله بنویسم. برادرم به جمله‌هایی که براش می‌نویسم خیلی حساس و علاقه‌منده. همین طور که داشتم فکر می‌کردم که چی بنویسم، به این فکر کردم که امسال تولد چند سالگیشه؟ بعد که کم کردم عدد ۶۴ رو از ۹۳ و رسیدم به عدد ۲۹ دهنم باز موند و خودکار از دستم افتاد. یهو جلومو نگاه کردم دیدم چند تا پسر دارن با تعجب بهم نگاه می‌کنن و پوزخند می‌زنن. نمی دونم!‌شاید به نزدیک بودن روز ولنتاین مربوط بود!  خودمو جمع و جور کردم. دوباره حساب کردم. دوباره شد ۲۹. گوشیم رو درآوردم و با ماشین حسابش، محاسبه رو تکرار کردم و باز شد ۲۹. دیگه نفهمیدم چه جمله ای براش نوستم اینقدر که گیج این شدم که کی این همه بزرگ شدیم و نفهمیدم؟ تو ذهنم همیشه برادر کوچکترم ۸ساله، خودم ۱۶ ساله، برادر بزرگترم ۲۱-۲ ساله، خواهر بزرگترم ۲۷ ساله ،مادرم ۴۰ ساله و پدرم ۴۴ ساله است. این‌ عددهایی که گفتم اصلا توشون تفاوت‌های سنیمون رعایت نشده ها... صرفا سن هرکسی از یک جایی به بعد تو ذهن من ثابت مونده دیگه. سن مادر و پدرم از یه روز دور تو کودکیم که خواهر و برادرم با پول‌های قلک‌هاشون کیک تولد خریده بودن واسشون ثابت مونده. قایمش کرده بودن تو یخچال زیرزمین و خدا خدا می‌کردن که بابا نره سر یخچال! منو هم از خودشون دور نمی‌کردن که مبادا از دهنم بپره و کیک رو لو بدم! این‌که چقدر ازا ون اتفاقات درست تو ذهنم ثبت شده و چقدرش رو ذهن من ساخته، نمی‌دونم!‌ چون اون زمان من ۵ ساله بودم. سن برادرم از این‌جا ثابت مونده که دانشجو بود و به نظر من خیلی بزرگ بود و دائم به سنش فکر می‌کردم. سن خواهر بزرگتر و برادر کوچکترم رو نمی‌دونم از چه واقعه‌ای ثابت مونده تو ذهنم. سن خودم هم از این‌جا نشئت می‌گیره که همیشه فکر می‌کردم که فقط دوست دارم ۱۶ ساله بشم و بعد دیگه تموم بشه همه چیز. یعنی حتی بمیرم. فکر می‌کردم ۱۶ سالگی یه عدد خیلی خاصه و وقتی بهش برسم دیگه هیچ آرزویی ندارم. ۱۶ برام عدد طلایی بود. ۱۶ برام عددی بود که اگر بعدش می‌مردم دیگه از نظر خودم ناکام از دنیا نرفته بودم.(اشاره به این که روی سنگ قبر نوجوان‌ها می‌نویسن جوان ناکام...)
امروز وقتی خواستم هدیه‌ی تولد برادرم رو کادو کنم، نتونستم سنش رو حساب کنم. مغزم overflow شد سر محاسبه‌ش! رفتم اینستاگرامشو چک کردم. دیدم نوشته Age: 16. و به قول اون تیکه‌ی قدیمی از مدافتاده‌ی شبکه‌های اجتماعی، در افق محو شدم!‌
۱۶؟! برادر کوچکتر من ۱۶ ساله شده واقعا؟!‌ الان یعنی بزرگه بچه‌مون؟! من هنوز بهش به چشم نی‌نی نگاه می‌کنم! ۱۶... عدد طلایی من...

۰۶
فروردين



۰۶
فروردين


   ۱ سال پیش، شاید هم کمی کم‌تر یا بیش‌تر، یکی از فرندهای گوگل‌پلاسم، متنی نوشته بود در مورد مادربزرگش. مادربزرگش که مبتلا بودند به بیماری آلزایمر. نوشته بود که هرموقع چیزی را از یاد می‌برند همه آن را بهشان یادآوری می‌کنند. همه به جز او. به جز او که گاهی خاطرات مادربزرگش را هزارباره گوش کرده بوده و هربار درست به اندازه‌ی بار قبل خندیده بوده یا متعجب شده بوده یا متاثر. هربار به روی خودش نیاورده بوده که داستان تکراریست. نوشته بود متنفر است از اینکه به مادربزرگش یادآوری کند که بیمار است. که بیماری دارد که تمام ذهن و حافظه‌اش را ذره ذره خورده. نوشته بود که به نظرش اگر آدم آلزایمر داشته باشد، هربار که بهش چیزی را که فراموش کرده یادآوری کنند، شرمنده می‌شود و عذاب می‌کشد از یادآوری بیماری‌اش. می‌گفت گاهی ۲۰ بار متوالی مادربزرگش یک سوال را پرسیده و او باز جواب داده. نوشته بود...

روزی که این پست را گذاشته بود، روز فراموش‌نشدنی تلخی بود در زندگی‌اش که برای اولین بار مادربزرگش دیگر به یاد نیاورده بودش و نشناخته بودش...

   این اولین مواجهه‌ی من بود با بیماری آلزایمر. این آخری‌های بیماری مادربزرگم، البته آلزایمر هم از راه رسیده بود. اما چون همراه شده بود با از دست رفتن تدریجی قوه ی صحبت کردنشان، من زیاد درکش نکرده بودم...


   امشب در جریان فیلم‌ دیدن‌های شبانه‌ی عیدانه‌ام، فیلم «Still Alice » را دیدم. آدمی مثل من که اشکش دم مشکش است، و قوه ی خیالش به شدت فعال است و با هر کتاب و هر فیلمی تا چند روز در ذهنش زندگی می‌کند، باید دیوانه باشد یا خودآزاری داشته باشد که شب، قبل از خواب این فیلم را ببیند. که من دارم! پس این فیلم را دیدم و در ۲۰ دقیقه‌ی آخر فیلم از شدت گریه به هق‌هق افتادم.

   آلیس، یک زن موفق، یک مادر مهربان، یک همسر خوب، یک استاد دانشگاه در رشته‌ی زبان شناسی دچار بیماری آلزایمر زودرس می‌شود. فکر کنم دیگر نیازی نیست چیزی بگویم! مشخص است چقدر می‌تواند چنین فیلمی دردناک باشد؟ زن موفقی که ذره ذره همه ی داشته‌هایش را از دست می‌دهد. به قول خودش هر روز «هنر از ‌دست دادن» را تمرین می‌کند. وحشتناک است! جایی از فیلم می‌گفت در تمام مدت زندگیم خاطره‌ها را جمع کرده‌ام. خاطره‌های دوست‌داشتنی باارزش. مثل اولین باری که همسرم را ملاقات کردم یا متولد شدن بچه‌‌هایم یا اولین باری که کتاب‌هایی که نوشته بودم و چاپ شده بود را در دست گرفتم یا ... و حالا همه‌ی این‌ها را از دست می‌دهم! از تصورش به گریه افتادم. تصور این‌که روزی خاطره‌هام را از دست بدهم. برای کسی مثل من که دائم در حال خاطره‌بازیم، تصور چنین چیزی از مرگ بالاتر است. وحشت کردم. خدای من! ممکن است روزی آدم همه ی خاطراتش را از دست بدهد؟! ممکن است روزی آدم حتی مادرش را نشناسد؟! خدای من!

   برای کسی مثل من که هر روز و هر ساعت نگران از دست دادن همه‌ی چیزهای خوبم هستم و قبلا هم درموردش چند بار نوشته‌ام(در مورد ترس از دست دادن دوست‌داشتنی‌هام که یک لحظه رهام نمی‌کند) دیدن این فیلم وحشتناک بود. یک روزی ممکن است آدم همه ی چیزهای خوبش را از دست بدهد. حتی خاطره‌هاش را. ذهن آدم ممکن است بشود یک لوح سفید که توش هیچی نیست! خالی خالیست!

   از آن طرف، وقتی تصور کردم خودم را به جای لیدیا، دختر آلیس گریه‌م شدیدتر شد. فکر کن عزیزی در نزدیکیت داری. عزیزی که همه ی عمر را باهاش سپری کرده‌ای و همه‌ی زندگیت بوده. بعد یک روز شروع می‌کند به فراموش کردن. به از دست دادن. به گم کردن و گم شدن. و عاقبت یک روز زل می‌زند تو چشم‌هات و می‌پرسد: تو کی هستی؟ این منصفانه نیست. وقتی مادربزرگ عزیز دوست‌داشتنی‌ام بیمار بودند، به من می‌گفتند حافظه‌شان تحلیل رفته. یک روز که نشسته بودم کنارشان و دستشان را گرفته بودم تو دستم، بهم گفتند کسی که کنارش نشسته‌ام مرا نمی‌شناسد. من باور نکردم. هیچ‌وقت باور نکردم. گفتم مرا می‌شناسد. گفتم هربار مرا می‌بیند چشم‌هاش بهم لبخند می‌زنند. یعنی که می‌شناسدم. بهم خندیدند. دیگر کسی بهم چیزی نگفت. هیچ‌کس. من هم هرگز درموردش صحبت نکردم. مادربزرگم مرا می‌شناخت. چشم‌هاش این‌طور بهم می‌گفتند. روزی هم که از دستش دادیم، باز نشستم و با جسمش حرف زدم. آرام بود. آرام خوابیده بود. آرام‌تر از هر زمان دیگری. محال بود من را به یاد نیاورد. محال بود.

   این فیلم را ببینید. این فیلم را ببینید و بعد سعی کنید شروع کنید به دانستن قدر داشته‌هایتان. حتی قدر «خاطراتی» را که دارید، بدانید. ممکن است یک روزی از دستشان بدهید.

  

۰۶
فروردين


من تو اتاق داشتم سعی می‌کردم از بین جزوه و کتاب مرجع سیگنال یه چیزهایی بفهمم و تمرینامو بنویسم و صدای مامانم از توی هال میومد که حرص می‌خوردن و می‌گفتن که داداشم چرا درس نمی‌خونه تو عید. دوم دبیرستانه الان. بعد همینجور که داشتم با یه انتگرال اجق وجق سر و کله می‌زدم، پیش خودم به این فکر کردم که من وقتی دوم دبیرستان بودم تو عید داشتم چی کار می‌کردم؟ آیا درس می‌خوندم؟ بعد از کمی فکر کردن و با درنظر گرفتن این‌که برادرم ۶سال بزرگتر از منه، یادم اومد که ۶سال پیش در چنین روزهایی من و مریم و شادی با یه سری دیگه از بچه‌های مدرسه صبح زود تا شب خیلی دیروقتمون رو تو مدرسه می‌گذروندم. کارگاه رباتیک و آزمایشگاه فیزیک که در اختیار ما گذاشته بودنش تو عید. بعد یهو دیدم که برگه‌ی تمرین‌های سیگنالم خیس شده. نفهمیده بودم ولی داشتم گریه می‌کردم. از یادآوری اون روزهای خوب دور. روزهای دوری که خیلی نزدیک به نظر می‌رسن. ۶سال گذشت؟ واقعا؟ عجب روزهای سخت شیرینی بودن... به مریم و شادی sms زدم و یادآوری کردم ۶سال پیشمون رو. هر روز هر روز عید مدرسه... اونم صبح تا شب. روزهای آخر هم که ۲-۳ شب می‌رسیدم خونه و از اونور صبح زود دوباره باید مدرسه می‌بودیم...مریم یادم آورد شب آخر رو. در حالی که همه چیز خوب بود و آماده یهو یه قطعه‌ی اصلیمون خراب شد. یه قطعه‌ای که هم گرون بود و هم خیلی مهم... و بدون اون باختنمون حتمی بود. یه قطعه ی پنوماتیکی بود. شماره‌ی دو تا از آقاهایی که تو نمایندگی اصلی فستو تو اصفهان کار می‌کردن رو داشتیم. زنگ زدیم به یکیشون. صدای ساز و آهنگ میومد :)) عروسی بودن. مشکل رو براشون توضیح دادم. گفتن خودشون رو می‌رسونن. نصفه‌های شب رسیدن پشت در مدرسه. رفتیم سرایدارمونو بیدار کردیم از خواب که بیاد درو براشون باز کنه. فکر کنم تو دلش کلی فحشمون داد :دی اومدن بالا تو آزمایشگاه. فکر کنم گریه کرده بودم قبلش. حالمون خوب نبود. خسته بودیم و درمانده. اومدن نگاه کردن قطعه‌مونو. گفتن نشتی داره و خرابه و ... . سعی کردن یه جوری بندش کنن که یه کم کار کنه. بعد گفتن برامون یکیشو جور می‌کنن می‌فرستن. گفتم فردا راهی قزوینیم. مسابقات‌ ایران‌اپن. گفتن اونجا شعبه داره فستو. می‌گیم براتون بیارن. و رفتن. دائم تو راه بهم sms می‌زدن و می‌پرسیدن چه کردیم و وضع رباتمون چطوره. یادم نیست آخرش چی شد. یادم نیست بهمون قطعه رسید یا همونی که داشتیم کار کرد. یادم نیست این جزئیات رو. ولی یادمه که همه چیز خوب گذشت. و من همیشه به این فکر می‌کنم که اون دو نفر آقا بدون داشتن هیچ مسئولیتی خودشون رو از عروسی رسوندن به ما که کمکمون کنن. دائم پیگیر کارهامون بودن. شاید چون نمی‌خواستن تو اون سن کم سرخورده بشیم. نمی‌خواستن بفهمیم که شکست همینقدر راحت و الکیه! اون همه زحمت بکشی و بعد یهو بره روی هوا... نمی‌خواستن شاید که ما بفهمیم نامردی زندگی رو. اونا نذاشتن ما سرخورده بشیم. گذاشتن اعتماد به نفس پیدا کنیم. چقدر خوبه آدم اینجور باشه! بعد از این همه وقت هنوز اسمشون ته ذهنم هست. هنوز ازشون با احترام یاد می‌کنم.
آخ مریم! آخ شادی! ۶سال گذشت ها... از اون روزهای پر استرس ایران اپن...خوارزمی...aut cup... یادتونه؟
(ذهن بیمار خاطره‌باز من...)

در سکوتی ماتم‌افزا
من کناری و مرغ شیدا

با من دل‌خسته گوید
از چه بنشسته‌ای تو تنها

عشق یاری در دل دارم
می‌دهد هر دم آزارم
شکوه‌ها تا بر دل دارم

می‌گریزم از رسوایی
می‌ستیزم با تنهایی
جام نوشین بر لب دارم


مرغ شیدا بیا بیا
شاهد ناله‌ی حزینم شو
با نوایی به روز و شب
هم‌صدای دل غمینم شو

ای صبا گر شنیده‌ای
راز قلب شکسته‌ام امشب
با پیامی به او رسان
رهگذار دل حزینم شو

لحظه‌ای آسمان تو بنگر
چهره‌ی ارغوانی‌ام
با غم عشق او خزان شد
نوبهار جوانی‌ام

لحظه‌ای آسمان تو بنگر
چهره‌ی ارغوانی‌ام
با غم عشق او خزان شد
نوبهار جوانی‌ام



آتش در دل فکن
برپا کن صد شرر
سوزان کوبان شکن
برکش جامی دگر (برکش جامی دگر)

زین شام و زین پگاه (زین شام و زین پگاه)
جانی دیوانه خواااه...

با صداهای خسته‌ی گرفته اینو با هم می‌خوندیم و صدامون می‌پیچید تو آژمایشگاه فیزیک و گاهی باهاش الکی الکی اشک می‌ریختیم! اون موقع‌ها الکی الکی بود به نظرم. ولی وقتی ۴سال بعدش من و مرجان تو لابی فنی جلوی نوارخونه این آهنگو گذاشتیم و با هم گوش دادیم راستی راستی گریه کردیم...از ته دلمون... از یادآوری اون روزهای خوب دور...

چه روزهای پرشور پر رویایی داشتیم. حالا برادرم باید بشینه درس بخونه؟ ولش کنین...بذارین عکاسیشو بکنه... بذارین خوش باشه...بذارین...
من برم با این انتگرال‌های زبون نفهمم سروکله بزنم...

۰۲
فروردين

در این آغاز بهارانه‌ی سال نو، از خداوند می‌خواهم که به همه‌ی ما بهترین‌ها را هدیه دهد. بهترین‌هایی که ما نمی‌فهمیم و فقط خدا می‌فهمد و البته بینش و معرفتی بدهد برای آن‌که بفهمیم که: :«عَسی أن تکرَهوا شَیئاً وهو خیرٌ لکم وَعسی أن تُحِبّوا شیئاً وهو شَرٌّ لکم»

 

خیلی فکر کردم که چه دعا و آرزویی برای شما بکنم که جامع باشد و کامل. اما هرچه سعی کردم نشد! هرچه سعی کردم نتوانستم دعای قشنگی بنویسم. بعد دیدم وقتی امام سجاد(ع) بهترین‌ دعاها را برای ما نوشته‌اند، چرا این همه سختی به خودم بدهم؟! بنابراین دعای پنجم صحیفه‌ی سجادیه را به شما تقدیم می‌کنم. ان‌شاءالله در حق همه‌ی مان اجابت شود این دعاها...

 

«اى خداوندى که عجایب عظمت تو پایان نپذیرد، درود بفرست بر محمد و خاندانش و ما را از سرگرانى در برابر عظمت خود باز دار.

اى خداوندى که زمان فرمانرواییت را نهایتى نیست، درود بفرست ‏بر محمد و خاندانش و ما را از مکافات عقوبت خویش رهایى بخش.

اى خداوندى که خزاین رحمتت فنا نشود، درود بفرست بر محمد و خاندانش و ما را از رحمت خویش نصیبى ده.

اى خداوندى که دیدگان از دیدارت فرو مانند، درود بفرست بر محمد و خاندانش و ما را به مقام قرب خود نزدیک ساز.

اى خداوندى که در برابر عظمت تو هر عظمتى حقیر نماید، درود بفرست بر محمد و خاندانش و ما را در نزد خود گرامى بدار.

اى خداوندى که هر نهانى پیش تو آشکار است، درود بفرست بر محمد و خاندانش و ما را در پیشگاه خود رسوا مگردان.

خداوندا، ما را به عطاى خویش از عطاى هر بخشنده ‏اى بى‏ نیاز گردان. به پیوند خویش وحشت تنهایى از ما دور بدار تا به بخشش تو به‏ کس جز تو نگراییم و در پناه جود و احسان تو از کس نهراسیم .

بار خدایا درود بفرست بر محمد و خاندانش و به سود ما تدبیر کن نه ‏بر زیان ما. به سود ما مکر نما نه به زیان ما. ما را پیروزى ده و پیروزى از ما مستان.

بار خدایا، درود بفرست بر محمد و خاندانش و ما را از خشم خود دور نگه ‏دار و در پناه خود بدار. ما را به خود راه نماى و از خود دور مدار، که هر کرا از خشم خود دور نگهدارى سلامت به دست آرد و هر که را راهنمایى به دانش رسد و هر که را به خود نزدیک گردانى سود برد.

بار خدایا، درود بفرست بر محمد و خاندانش و ما را از سطوت‏ حوادث زمان و شر دامهاى شیطان و تلخى قهر سلطان حفظ فرماى.

بار خدایا، هر که بى‏ نیازى یافته تنها به فضل و قوت تو یافته، پس‏درود بفرست بر محمد و خاندان او و ما را بى‏ نیاز گردان.بخشندگان‏ چون دست سخا گشایند، تنها از فضل انعام تو بخشند، پس بر محمد و خاندانش درود بفرست و بر ما عطا ببخشاى. هدایت‏ یافتگان تنها به ‏نور وجه تو هدایت یافته‏اند، پس بر محمد و خاندانش درود بفرست و ما راهدایت فرماى.

خداوندا، آن را که تو یارى کنى به خذلان کس زیان نبیند و آن را که‏ تو بر او ببخشایى به منع کس نقصان نگیرد و آن را که تو راه بنمایى به‏ گمراهى کس از راه نرود.

پس درود بفرست بر محمد و خاندانش و ما را به عزت خویش از آسیب بندگانت در امان دار و به بخشایش خویش از هر کس، جز خود، بى ‏نیاز فرماى و به راهنمایى خویش راه ما به حق بگشاى .

بار خدایا، درود بفرست بر محمد و خاندانش و سلامت دلهاى ما را در یاد کرد عظمتت، آسایش ابدان ما را در شکر نعمتت و گشادگى زبان ‏ما را در وصف احسانت قرار ده.

بار خدایا درود بفرست بر محمد و خاندان او و ما را در زمره داعیانى درآور که به تو دعوت مى‏کنند و در شمار راهنمایانى که به تو راه‏ مى‏ نمایند و ما را از خاصترین خاصان درگاه خود گردان. یا ارحم الراحمین. »