خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۳
مهر


بعد از ۳ماه به زندگی عادیم برگشتم :))

آیلتسم رو دادم. دیگه ببینیم نتیجه چی می‌شه...

یکی از ترس‌های همیشگی زندگی من (و احتمالا یکی از اصلی‌ترین دلایلی که ۳سال پیش اپلای نکردم)، همین امتحان زبان بود. نمی‌دونم این وحشت بزرگ از کجا میومد. با اینکه همیشه زبانم خوب بود تو کانون زبان ترس عجیبی از تافل و آیلتس داشتم. احتمالا بیشتر از هرچیزی واسه اسپیکینگشون! دیگه ببینیم نتیجه خوبه یا باید دوباره بدم :(

۰۸
مهر


صدای دسته از پشت پنجره مرا از پشت میز تحریرم در طبقه‌ی سوم خوابگاه سارا، از روز هشتم مهرماه ۹۶ برمی‌دارد و می‌برد به روزهای محرم سال‌های دور قبل از ۸۰ و اوایل دهه ۸۰، ایستاده در کناره‌های خیابان خاقانی، گم‌شده بین جمعیت همسایه‌های ارمنی که سال به سال می‌ایستادند به تماشای دسته‌های عزاداری همسایه‌های مسلمانشان...

شام غریبان را چطور تنهای تنها در خوابگاه بگذرانم؟ من که شام غریبان‌های بچگی را گم‌شده زیر چادر مامان،‌ در مسجد مهدویه‌ی اصفهان، وسط هیئت عزاداران آذربایجانی مقیم اصفهان گذرانده‌ام با نوحه‌های سوزناک ترکیشان که پشت مامان باهاشان می‌لرزید و من بی‌آنکه کلمه‌ای از آنها بفهمم، آرام اشک می‌ریختم، و شام غریبا‌نهای دوران دبیرستان را تا همین سال قبل در هیئت مدرسه‌ی شهید اژه‌ای، دوشادوش رفیق جان تازه‌عروس‌شده‌ی الانم، چطور این دو شب را تنهایی، در خوابگاه به صبح برسانم؟ من و ریحانه‌،‌ یکی از یکی بازیگوش‌تر، در شبهای تاسوعا، وسط جمع سیاه‌پوش عزادار،‌نشسته در خیمه‌هایی که به دست بچه‌های دبیرستان شهید اژه‌ای به پا شده بود، حرف‌های درگوشی می‌زدیم و صدای خانم‌ها را درمی‌آوردیم گاهی...بعد که مداح دم می‌گرفت که :«مکن ای صبح طلوع» یکهو صدایمان در گلو خفه می‌شد و یکی می‌شدیم با جمعیت...بازیگوشیمان یکهو ته می‌کشید و می‌شدیم یکی از بقیه...یکی از خیل عزادار... اصلا قرار هرسالمان همین بود... قرار هر سالمان شام تاسوعا، حیاط دبیرستان بود به صرف لرزیدن دل با نوای «ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است، مکن ای صبح طلوع...» و حالا من،‌ اینجایم. تنهای تنها، چمباتمه زده پشت میز تحریرم در طبقه‌ی سوم خوابگاه سارا،‌ گم‌شده در شهری که بعد از ۶ سال هنوز باهاش غریبه‌ام، غرق‌شده وسط برگه‌ها ویادداشت‌ها و کتاب‌های زبانم...

این دو شب را چطور بگذرانم؟