خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

۹ مطلب با موضوع «همشهری داستان» ثبت شده است

۰۱
مرداد

#تذکر: این نوشتار در نکوهش تکنولوژی نیست و تنها در باب سردرگمی نگارنده در مواجهه با مظاهر تکنولوژیست!

من از عصر تکنولوژی می‌ترسم. نه چون خطرناک است، نه چون مضر است، نه چون چیز بدی در آن هست. من از عصر تکنولوژی می‌ترسم چون در آن به دنیا نیامده‌ام اما نوجوانی و جوانیم مصادف شده با غرق شدن در آن. از آن می‌ترسم چون من آدمِ عصر تکنولوژی نیستم.

کودکیم در لذت این گذشت که سه طبقه پله را بدوم و بروم تو اتاق‌های زیرزمین دنبال بابا بگردم و وقتی پیدایش کردم بپرم تو بغلش وصدایش کنم برای ناهار. بابا هم من را بگذارد پشت گردنش و تا خود طبقه‌ی سوم کیف کنم.  یا سر ظهر که همه خوابند با برادرجان تو حیاط فوتبال بازی کنیم و با دوچرخه دنبال هم کنیم. یا اینکه من بنشینم و ساعت‌ها هی نقاشی‌های شکل هم بکشم. بی هیچ تغییری. یا من بنشینم کارتون«یکی برای همه، همه برای یکی» ببینم و برادرجان قبل از کلاس زبان برود با دوچرخه نان بگیرد و بیاورد و من نصف نان‌ها را پای برنامه کودک خالی خالی بخورم! یا ...

اولین کامپیوتر خانه‌ی ما موقعی خریده شد که برادرم راهنمایی بود و تبعا من۵-۶ ساله بودم. بابا داشت کارهای پایان‌نامه‌اش را می‌کرد و کامپیوتر احتیاج داشتیم. کامپیوتری که خریدیم،‌ شیء مقدسی بود که حق نداشتیم بهش نزدیک شویم و فقط مال بابا بود. ما همان منچ و ماروپله‌ی خودمان را بازی می‌کردیم و دلمان خوش بود. برادرم عاشق تله تکست تلویزیون بود و وقتی من می‌خواستم تلویزیون ببینم می‌آمد و بی‌توجه به جیغ‌های من تله تکست می‌خواند و می‌گفت صدای تلویزیون مال تو، تصویرش مال من! بعداها خودم عاشق دنیای تودرتوی تله‌تکست شدم. هر دو روز یک بار مطالبش جدید می‌شد و من تمام مطالبش را از سر تا ته می‌خواندم. فقط از مطالب پزشکیش سردرنمی‌آوردم و حس می‌کردم این‌ها حیطه‌ی ممنوعه است و نباید واردش شوم و به همین خاطر ازش صرف نظرمی‌کردم.

نتایج کنکور کارشناسی ارشد مادرم را توی روزنامه دیدیم. خاطرم هست که با مادرم و خواهر و برادر بزرگترم رفته بودیم پارک و سر راه از دکه‌ی روزنامه‌فروشی روزنامه‌ی کنکور را گرفتیم و دنبال شماره‌ی داوطلبی مادرم گشتیم. نتیجه ناباورانه بود و مادرم قبولیش را باور نمی‌کرد :)

نتیجه‌ی کنکور کارشناسی خواهرم را در تله‌تکست تلویزیون دیدیم. ساعت‌ها زل زدیم به تله‌تکست و منتظر شدیم که اسم‌های جدیدتر را بگذارد. به ترتیب حروف الفبا اسم‌ها را قرار می‌داد و این تنها راهی بود که می‌توانستیم قبل از چاپ روزنامه از نتیجه مطلع شویم.

نتیجه‌ی کنکور کارشناسی برادرم را خودش توی اینترنت دید و من نمی‌دانستم اینترنت چیست و فقط شنیده بودم که دنیای بزرگ عجیب و غریبیست. برادرم با دوستش رفته بود کتابخانه مرکزی شهرداری،‌ در دروازه دولت و ساعت‌ها نشسته بود و کامپیوتر رزرو کرده بود تا بتواند اسمش را توی اینترنت ببیند.

نتیجه‌ی کنکور ارشد خواهرم را با اینترنت دایا‌ل‌آپ خانه و نتیجه‌ی کنکور کارشناسی من را توی خانه وبا اینترنت ADSL دیدیم. لابد نتیجه‌ی کنکور برادر کوچکترم از طریق تلگرام بهش اطلاع داده می‌شود! :|

من آدم عصر تکنولوژی نیستم چون در عصری به دنیا آمدم عاری از تکنولوژی و بعد با پیشرفت گام به گام آن بزرگ شدم.

اولین موبایل خانه‌ی ما در ۹ سالگی من خریده شد آن هم به خاطر نقل مکان به خانه‌ای که خط تلفن نداشت. یک موبایل آلکاتل دکمه‌ای. شیء هیجان‌انگیزی بود! چیزی که می‌شد باهاش تایپ کرد و sms زد.

حالا هرکداممان لپ‌تاپ و گوشی هوشمند و تبلت داریم.

بابا از همه‌مان بیش‌تر در برابر تکنولوژی مقاومت کرده و حتی الان هم وقتی با بابا کار داریم یا وقتی بابا میخواهد احوالمان را بپرسد،‌ بی بروبگرد سراغ تلفن می‌رود و چت‌های تلگرامی برایش بی‌رنگ و بی‌معنی‌اند. اوایل از این همه مقاومت بابا متعجب می‌شدم. حالا اما حق را به پدرم می‌دهم. دلم می‌خواهد خودم هم همینطور باشم. همینقدر مقاومت کنم. دلم می‌خواهد همه چیز را مثل گذشته نگه دارم.

هنوز تو ذهن من زندگی خانوادگی اینطوری تعریف شده که وقتی با هم کار داریم برویم سراغ هم. موقع غذا خوردن یکی یکی هم‌دیگر را صدا کنیم و بنشینیم سر یک سفره. نه اینکه از توی آشپزخانه به  هرکدام در هر اتاقی پیام تلگرام بدهیم که پاشو بیا! وقتی پدروارد خانه می‌شود، درهای اتاق‌ها یکی یکی باز شود و هرکدام به استقبال پدر برویم، ببوسیمش و خسته نباشید بگوییم. وظیفه‌ای که تا همین آخری‌ها همه‌مان با خوشحالی و بی فکر به اینکه می‌شود انجامش نداد، انجام می‌دادیم. عصرهای جمعه بنشینیم دور هم توی هال. یکی میوه بیاورد یکی چای بریزد. بنشینیم دور هم و گپ بزنیم از روزهای هفته‌مان و از دغدغه‌هایمان و خوش وبش کنیم. خانواده برای من هنوز معنای سنتی خودش را دارد. در خانواده‌ی توی ذهن من، نمی‌شود که هرکس یک گوشه‌ای و به میل خودش و پشت لپ‌تاپ یا تبلتش غذا بخورد. توی ذهن من استفاده از هرگونه دیوایس هوشمند که حواس را از خانه پرت کند و ببرد بیرون خانه سر سفره‌ی غذا ممنوع است. در ذهن من هنوز شطرنج و راز جنگل بازی کردن با خواهر و برادرها در محوریت است.

دبیرستانی که بودم، هر شنبه در راه برگشت از مدرسه می‌رفتم دم دکه‌ی روزنامه‌فروشی سر دروازه شیراز و می‌گفتم: همون همیشگی :))) آقای روزنامه‌فروش هم یک چلچراغ می‌گذاشت تو دستم. بعضی وقت‌ها هم چندین بار می‌رفتم و می‌گفت نرسیده. سه شنبه مثلا تازه می رسید. هربار شاکی می‌شدم می‌گفت «خانوم توزیعش از تهران به شهرستانا طول میکشه..». دانشجو که شدم و آمدم تهران، فهمیدم مجله‌ای که بعضی وقت‌ها سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد به دست ما می‌رسید، اینجا پنج‌شنبه‌ها توزیع می‌شده...دلم سوخت خیلی برای انتظارهای دوران نوجوانیم و برای اینکه همیشه توزیع همه چیز از تهران به شهرستان‌ها خیلی طول می‌کشد...

مجله خواندن و ورق زدنش به من حس واقعی بودن می‌دهد. بعد از چلچراغ دوران نوجوانی، در دوران دانشجویی همشهری داستان عزیز دل جای چلچراغ را گرفت. دم دکه‌ی روزنامه‌فروشی نزدیک دانشگاه که می‌روم، خودش بی هیچ حرفی شماره‌ی جدید را می‌‌گذارد جلویم.

من در عصر تکنولوژی زندگی می‌کنم اما آدمِ عصر تکنولوژی نیستم. من هنوز مجله‌ی کاغذی می‌خوانم،‌ کتاب کاغذی می‌خرم، برای پیدا کردن مسیر سر از مپ گوگل درنمی‌آورم و باید یک نقشه‌ی کامل کاغذی را پهن کنم جلویم. من دانشجوی کامپیوترم، احتمالا مرتبط‌ترین رشته به تکنولوژی. اما اندروید گوشیم جزء قدیمی‌ترین نسخه‌هاست و هیچ اپلیکیشن ارتباطی رویش نصب نیست و خارج از خانه تنها راهم برای ارتباط زنگ و اس‌ام‌اس است. من pokemonGo بازی نمی‌کنم و هنوز مار و پله و منچ را ترجیح می‌دهم و از غرق شدن در فضای مجازی بی‌اندازه می‌ترسم. زبان را به روش قدیمی فلش کارتی میخونم و از سایت‌ها و اپلیکیشن‌هایی مثل ممرایز استفاده نمی‌کنم. و ...
من آدم عصر تکنولوژی نیستم و هنوز لبخند آقای روزنامه‌فروش در روزهای آخر و اول ماه وقتی مکث می‌کنم دم دکه‌ش و با چشم دنبال چیزی می‌گردم، بهم زندگی می‌دهد.

بنا به انتخاب طبیعی، منِ خنگ در تکنولوژی، محکوم به حذف از چرخه‌ی زندگیم.

۱۶
تیر


بعد از سحرها که خوابم نمی برد، همشهری داستان می خوانم و به تبعش باز مرض نوشتن افتاده به جانم! همینطور که تو خیابان راه می‌روم یا سماور را روشن می کنم و سفره‌ی افطار را می‌چینم یا منتظر اذان می‌شوم تا استکان‌های آب‌جوش را بچینم کنار هم، برای خودم داستان سر هم می‌کنم. گاهی در ذهنم مکالمه‌های قشنگی سرهم بندی می‌کنم! یک وقت‌هایی هم وقتی غرق داستان‌سازیم در ذهنم، می‌بینم برادر کوچکترم یک دفعه می‌پرسد: چی؟! بعد به خودم می‌آیم و می‌فهمم که داشته‌ام مکالمه‌ی شخصیت‌های داستانم را بلند بلند می‌گفته‌ام!

مگر می‌شود آدم روایت «در میانه‌ی میدان»الکساندر همن و داستان «مقدونیه»‌ی میروسلاوپنکوف را بخواند و دلش پرپر نزند برای نوشتن؟

۱۹
بهمن


کل تابستون و کل ترم پیش یعنی یه چیزی در حدود ۸ ماه انتظار کشیده بودم برای همین نیم ساعت امروز...
جلوی بوفه، تنها، روی اون نیمکتا که همه دو نفرین اصولا روش :))، بدون هیچ دغدغه و استرسی، هوای خوب که هنوز بوی بارون صبح رو می‌داد، چای و کیک و همشهری داستان  >:D< >:D< >:D< >:D< >:D<
این یعنی بهشت من :)
اگه هندزفریم خراب نشده بود و آهنگ هم گوش می‌دادم دیگه ایده‌آل می‌شد :دی ایشالا در فرصت‌های بعدی!
 >:D< >:D< >:D< >:D< >:D<

سلام حس زندگی...  :)

پ.ن: منی که همشهری داستان رو محال بود غیر از روز اولی که اومده بخرم این بار روز ۱۸ بهمن خریدمش... خیلیه ها...


پ.ن۲: کنکور تموم شد و منم گند زدم. :دی الانم تو خوابگاه تنهام :)

۲۸
آذر
بعد ازآزمون تنهایی زدم از دانشگاه بیرون... از این ساختمون ابن سینای شریف اومدم بیرون...تنهایی قدم می‌زدم تو دانشگاه...فارغ از همه جا و چقدر حس می‌کردم دوست ندارم جایی که هستمو... چقدر همه‌ی دوست‌داشتنی‌های آدم ممکنه یه روزی دلشو بزنن...
تنهایی رفتم انقلاب تو مغازه‌ی نیکوصفت آش بخرم بیارم خوابگاه. یه پسر بچه‌ای بهم سلام کرد. برگشتم نگاهش کردم. می‌دونین؟ اصفهان که هستم کسی سلامم می‌کنه مطمئنم آشناست. مطمئنم از دوستای داداشمه مثلا. یا داداش دوستامه! ولی تهران غریب غریبم... تعجب کردم. نگاهش کردم. شبیه «موش دانشمند» بود. از همون پسر بچه‌هایی که من عاشقشونم! عینک، دندونای جلو، چشمایی که توشون هوش موج می‌زنه، از اون بچه‌هایی که آدم حس می‌کنه چند سال بعد دانشمند می‌شن :پی ازم پرسید ببخشید خانوم این مجله‌تون مال همین ماهه؟ همشهری داستانو می‌گفت. نرسیده به نیکوصفت اتفاقی تو روزنامه‌فروشی رو نگاه کردم و دیدم که همشهری داستان یلدا اومده و از ذوق درجا خریدمش. بهش لبخند زدم. گفتم آره. همین الان دیدم اومده مال ماه جدید و خریدمش. پسره ذوق کرد. تشکر کرد و رفت سمت میز خودشون. نگاهش کردم. با باباش بود. دلم هوای بابامو کرد. دبستان که بودم مدرسه یه موقع‌هایی ۵شنبه‌ها یا جمعه‌ها کلاسی برامون می‌ذاشت بابا می‌اومد دنبالم بعد با هم می‌رفتیم بیرون یه چیزی می‌خوردیم. دلم بدجوری هوای بچگی‌هامونو کرد. همشهری داستان عزیز پیونددهنده‌ی من شد با آدم‌های معمولی! تو این تهران خیلی کم پیش اومده تو این ۳سال و خرده‌ای که با کسی خارج از دانشگاه حرفی زده باشم. حرفی نبوده هیچ موقع. کسی هم دنبال ارتباط برقرار کردن نبوده هیچ وقت. اصفهان اینجوری نبود...سوار اتوبوس که می‌شدم با بچه‌های تو اتوبوس دوست می‌شدم. اینجا به  بچه‌‌هاش که لبخند می‌زنم اخم می‌کنن و روشون رو برمی‌گردونن. معلومه که ماماناشون یادشون دادن که با غریبه‌ها حرف نزنن. اصفهان سوار اتوبوس که می‌شدم که پیرزن‌هاش باهام حرف می‌زدن. آدم‌ها انگار خوش‌خلق‌تر بودن. نمی دونم! شاید هم هیچ کدوم از اینا درست نیست. شاید اصلا جای مقایسه نیست. ولی یه چیزی که می‌دونم اینه که «تهران» شهر من نیست. شهری نیست که طالع منو توش نوشته باشن.
همشهری داستان عزیز، باز هم به من حس خوب هدیه کرد در این صبح جمعه‌ی آخر پاییز...

+این همشهری داستان عزیز با اون کارت تبریک یلدای قشنگش... :ایکس











۰۷
مرداد

دراز می‌کشم توی سالن زیر نور صبح که بعد از ۱ ماه دیده‌امش، درست همانجایی که دیشب دراز کشیده بودم و از سردرد به خودم می‌پیچیدم و تمام صداهای توی هال، با صدای بلند تلوزیون در هم می‌آمیخت و بعد قاطی می‌شد با صدای به هم خوردن در کابینت و هم زدن قهوه‌ی سیاه سیاه توی استکان از آشپزخانه. قهوه‌ای که خواهرم نومیدانه از آرام گرفتن درد من برای من آماده می‌کرد. همشهری داستان می‌گیرم دستم و شروع می‌کنم به خواندن و سرشار شدن. درست زیر همان لوستری که دیشب در هر لحظه صدبار فکر می‌کردم دارد می‌افتد روی سر من که ضعیف و بی‌دفاع روی زمین از درد به خودم می‌پیچیدم.

می‌رسم به متن یک تجربه‌ی این شماره. تجربه‌ی تماشای دسته‌جمعی فوتبال. متن پسر خوابگاهی را می‌خوانم از خوابگاه و تماشای فوتبال ایران نیجریه. توصیفاتش عالیست! با خودم فکر می‌کنم که چرا من دیگر نمی‌نویسم؟‌ از این لحظه‌های ناب خوابگاهیم؟ آن تجربه‌ی عالی تماشای والیبال ایران برزیل؟ و خیلی تجربه‌هایِ بهترینِ دیگر؟

ترسناک است برایم تصور این که امسال سال آخر است. سال آخر خوابگاهی بودن من. نمی‌دانم سال‌های بعدش کجا خواهم بود. ولی این را می‌دانم که هیچی دوران لیسانس آدم نمی‌شود!


+عید فطر مبارک :) شیرینی همین یک روز عید می‌ارزد به همه‌ی سختی‌های آن یک ماه روزه‌داری... کاش تا همیشه این اعتقاد با من بماند... شیرین‌ترین و دل‌چسب‌ترین غذای دنیا، صبحانه‌ی عید فطر است... :)


۰۹
ارديبهشت

نشسته‌ام روی تختم توی خوابگاه. پاهایم را دراز کرده‌ام و بی‌دغدغه و استرس همشهری داستان می‌خوانم. کمی آن‌طرف‌تر زنی دراز کشیده و رویش چادر گل‌گلی نماز من کشیده شده. نور از در بالکن به داخل تابیده و روی زن پهن شده. این قاب تصویر را هرگز فراموش نمی‌کنم. آن زن، مادرم است.

۰۴
تیر
1.
   جمعه تولد سپیده بود. یعنی تولد راست راستکی که نه!تولد واقعیش 2شنبه بود. ولی جمعه برایش تولد گرفتیم. قرار بود سورپرایزش کنیم. دوستهاش را که همگی دانشجوهای پدرم بودند دعوت کردیم. یک روز بینهایت خوب بود برای همه! سپیده گریه کرد. با تمام وجودش اشک ریخت. از همه ممنون بود به خاطر در کنارش بودن...

2.
   ساعت11:30 شب  همان روز جمعه در حالی که یک پایم در اتاق بود و پشت لپ تاپ و در حال انجامِ پروژه معماری که به خاطرش 2شب تا صبح هم بیدار مانده بودم و هنوز تمام نشده بود،و یک پایم در سالن و مشغول پذیرایی از مهمانها، بالاخره پروژه م را آپلود کردم و بعد راه افتادم به طرف ترمینال. ساعت1 بلیت داشتم که بروم و پروژه م را تحویل بدهم و برگردم.  ساعت 12:50 بود و ماشین یکهو وسط جاده ایستاد و دیگر هم روشن نشد!! راننده به من گفت پشت ماشین بشینم و او ماشین را هل بدهد.من ترسیده بودم چون رانندگی بلد نیستم. بعد که نتیجه نداد یک موتوری را نگه داشته و به من می گفت با آن موتور بروم تا ترمینال!!! قیافه من دیدنی بود... بالاخره یک پیکان گذری قبول کرد مرا به ترمینال برساند. موتوری هم وقتی ترس مرا دید تا دم ترمینال پشت ماشین آمد...خلاصه اینکه من به بلیتم رسیدم! ساعت 7 رسیدم تهران و هنوز 8  نشده بود که دانشگاه بودم.نشستم و فوری سعی کردم پروژه م را آماده تحویل دادن کنم. کشیدن datapath و جمع و جور کردن برنامه های تست و... با نمره خوبی تحویل دادم و مستقیم راهی شهرک اکباتان شدم برای دیدن فاطمه. از بعد از عقدش ندیده بودمش :) بسیار به من خوش گذشت و اگر چه کمتر از سه ربع با هم بودیم ولی برایم خیلی با ارزش بود و واقعا مغتنم! بعد راهی پارک ملت شدم. ساعت 13:15 قرار بود برویم و فیلم گذشته ساخته اصغر فرهادی را ببینیم.  نیم ساعت دیر رسیدم و بهم بلیت نفروخت.رفتم و نماز خواندم و نهار خوردم تا اینکه پگاه آمد. بعد از مدت بسیار زیااااااادی پگاه را دیدم.بعد از بیشتر از یک سال...دلم برایش خیلی تنگ شده بود...ولی دوست داشتم خوشحال تر از این حرفها ببینمش...بگذریم...
ندا و چند دوست دیگرم را هم دیدم و بعد هم رفتم ترمینال و با اتوبوس ساعت 6 شیراز راهی اصفهان شدم.
وسط راه جایی برای نماز و شام نگه داشت. جای بسیار کثیفی بود! وقتی واردش شدم، یکهو آن سفرِ پرماجرایِ تبریز،اولین سفرِ تنهاییم در بهمنِ پیش دانشگاهی، آمد جلوی چشمم! از تبریز بر می گشتم و در قسمت Notes گوشیم نوشته بودم: "اولین سفرِ تنهایی، شاید مقدمه ای برای خوابگاهی شدن..." این را نوشته بودم ولی برایم آنقدر دور و نامفهوم بود خوابگاهی شدن که حتی تصورش را هم نمی کردم که به فاصله کمتر از 8 ماه واقعا خوبگاهی شوم و مسافرِ دائمِ جاده ها... :)
بقیه مسیر را از شدت خستگی خواب بودم و اگر راننده حواسش نبود که من اصفهان پیاده می شوم و بیدارم نکرده بود، وقتی بیدار می شدم شیراز بودم!!!

3.
   خلاصه اینکه تابستانِ من دوم تیر شروع شد!روز تولد مادرم :) شب نیمه شعبان هم که عیدیست که نمی شود در خانه ماند... دوباره ماشین را برداشتیم و شروع کردیم به خیابان گردی...از برج تا طوقچی! از همین بهارستانِ خودمان تا بهارستانِ ملک شهر! همه جا را گشتیم مثل هرسال و تفاوتها را دیدیم... این بار اما با این تفاوت که باید 7 نفری تو یک ماشین جا می شدیم!این بار سپیده هم به ما اصافه شده بود :)
دیروز هم با خانواده تازه هشت نفره شده مان رفتیم نهار بیرون و بعد هم پارک و بعد هم خانه آزهره... :)

4.
   این دو سه روز بی خود و بی جهت، از خانواده ناراحت شده بودم. از مامان...از بابا...حتی از مریم. نمی دانم...شاید حرفِ آن کسی که بهم گفت وقتی از خانه خارج شوی دیگر بهش تعلق نداری درست بود. حالا خانه را فقط برای چند روز دوست دارم.بیشتر از آن این حس را بهم می دهد که مزاحمم!! یا اینکه در جایی هستم که برای من نیست. اینکه همیشه میزِ کوچک من وسط هال است و تشک و رختخوابم وسط سالن، قطعا به این حس دامن می زند...
امروز جلوی کولر دراز کشیده بودم و همشهری داستان می خواندم(چه لذتی از این بالاتر؟!!) که رضا از بیرون آمد و برایمان بستنی لواشکی آورد! وای که چقدر دلم برای کودکی هامان تنگ شد! یک لحظه همه آن دلخوریها از یادم رفت و احساس خوشبختی کردم...مریم هم از اتاقش آمد بیرون و بعد از مدتهااااااااا 4تایی نشستیم کنار هم بستنی خوردیم! :) قبل تر ها هرموقع مامان بستنی می خرید، بستنی ها را می گذاشتیم توی فریزر و هی از فکرشان دلمان آب می شد ولی منتظر فرصتی بودیم که هر 4تایمان باشیم و هر 4تایمان دلمان بستنی بخواهد و آن وقت موعدِ خوردنِ بستنی ها می رسید! وای که چه لذتی! 4تایی می نشستیم کنار هم روی زمین، توی هال و با لذت وصف ناپذیری بستنی می خوردیم... اما حالا دیگر مدتهاست که هرکس برای خودش و در سکوت خودش و در تنهایی خودش بستنیش را می خورد...

5.
   پریشب جلوی پنکه دراز کشیده بودم و در سکوت و آرامش شب تا دیروقت همشهری داستان می خواندم...امروز هم کل بعد از ظهر را جلوی کولر همشهری داستان خواندم...همراه چای و بیسکوئیت! و من می خواهم بدانم مگر لذتی هم از این بالاتر هست؟!

6.
   کلی کار دارم برای انجام دادن ولی واقعا حوصله هیچ کدام را ندارم.شاید هم انگیزه کافی ندارم.نمی دانم...ولی این گرمای تابستان همیشه باعث رخوت من بوده و هست... هفته بعد برای کار موقت در شرکتی مصاحبه دارم... اما حتی همت نمی کنم برای آن مصاحبه آماده شوم!

7.
   چقدر کتاب دارم برای خواندن و چقدر این خواندنهای تابستانه مرا در خودم فرو می برد و با اینکه خودم از بلعیدنِ رویاها لذت می برم، از من در دید دیگران یک آدم افسرده می سازد...

8.
   فیلم "پذیرایی ساده" را دیدم. دوستش نداشتم!اصلا!به نظرم اصلا فیلم خوب درنیامده بود.با وجود بازی های خیلی قویِ مانی حقیقی و ترانه علیدوستی.
۲۷
اسفند

پیرمرد "حیران" من و مریم، درست وسط پارک لاله سر و کله اش پیدا شد. روز بعد از برف غیرمنتظره ای که در آستانه بهار یکهو همه را غافل گیر کرد، بی خیال همه درس های نخوانده و تکلیفهای ننوشته، زدیم از خوابگاه بیرون و با نان بربری داغ، راهی پارک لاله شدیم. تازه جایی، نزدیک یک درخت پرشکوفه جاگیر شده بودیم که پیرمرد "حیرانِ" ما سررسید... 

"حیران" ما، آذری بود. من و مریم، دهان باز نکرده بودیم. پیرمرد کنارمان نشست و پرسید: شیرازی هستید؟ زبانم بند آمده بود. با سر به مریم اشاره کردم که یعنی او شیرازیست. پیرمرد رویش  را از از من برنگرداند. پرسید: تو اصفهانی هستی؟ قیافه مبهوت و متعجب من پاسخگوی پیرمرد بود.

ما را ترسو بارآورده اند. من و مریم ترسیده بودیم! پیرمرد، چاقوی ضامن دارش را باز کرد و تکه ای از نان بربری برید. شیشه مربای مریم را باز کرد و نان را با ظرافت آغشته به مربا کرد. چنان با آرامش و طمأنینه این کار را انجام می داد که انگار در آن لحظه مهم ترین کار دنیا همین نان و مربا خوردن اوست! لجمان گرفته بود! ما ترسیده بودیم و می خواستیم زودتر از ما دور شود. و او بی خیالِ دنیا همان جا کنار سفره کوچک ما نشسته بود. چهره های ترسیده ما را که دید، گفت: نترسید! من سهم خودم را می خورم! کاری به سهم شما ندارم!

لبخند یخ زده ای تحویلش دادیم که یعنی اصلا ترسی در کار نیست!! و در دل به "سهم" پیرمرد فکر کردیم!

"حیران" ما با همان آرامش نان و مربایش را خورد و بعد گفت: چقدر عجله دارید!!آرام باشید...در هر لحظه فکر کنید مهم ترین کار دنیا همانیست که دارید انجام می دهید. آن وقت از زندگیتان خیلی لذت می برید!

و بعد ما ترک کرد. سرمان را که برگرداندیم تا ببینیم از کدام طرف می رود، نه خبری از خودش بود و نه خبری از جای پاهایش روی برف ها...

من و مریم تا روزها به پیرمرد "حیران" مان فکر می کردیم و آرامشی که هرگز نداشتیم و همیشه به لحظه های بعد فکر می کردیم، به بقیه کارها، به بعدها. اما دیدار او زندگیمان را به هیچ قبل و بعدی تقسیم نکرد...

۲۵
اسفند
هر روز سر می زدم به دکه روزنامه فروشی دم دانشکده و سراغ می گرفتم از همشهری داستان ویژه نامه نوروز.روزی که ویژه نامه آمد، از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. اما تا آخرین روز در خوابگاه بودن پیش از عید، فرصتی برای خواندنش نداشتم.
این بود که به محضی که نشستم در اتوبوس تا آن جاده همیشگی تهران-اصفهان را طی کنم، همشهرید استانم را باز کردم و مشغول خواندن شدم.هنوز اتوبوس حرکت نکرده بود که من 12-13 صفحه اش را خوانده بودم...
یک نفس می بلعیدم صفحات این مجله محبوبم را تا آنکه تاریکی هوا دیگر مجالم نداد.من صفحات داستان را بلعیدم. عاشق آنم چون به من رویا هدیه می دهد و ذهن داستان پرداز مرا به پرواز در می آورد و شوق نوشتن را در من بیدار می کند.
هوا که تاریک شد، لپ تاپ را روشن کردم و سی دی همراه این شماره را گذاشتم و داستانهای صوتی را یکی پس از دیگری شنیدم. داستانی که با صدای خود نویسنده خوانده شود، نهایت رویا را به آدم هدیه می دهد!تو می توانی پاهات را روی هم بندازی ، چشمانت را ببندی و غرق خیالات شوی.
سفر این بار من همه اش با همشهری داستان گذشت...آن هم پس از مدتها دور بودن از مطالعه...هر مطلب را که شروع می کردم آرزو می کردم هرگز تمام نشود و مرا از خیالاتم جدا نکند. خواندن چند تا از مطالبش، ذهنم را شدید فعال کرد و پس از مدتها شور و شوق نوشتن را در بر من بر انگیخت. خواهم نوشت...