خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

۸ مطلب با موضوع «سمپاد» ثبت شده است

۲۶
تیر
ساعت‌ها با خودم کلنجار رفتم. مغزم می‌گفت: این همه نوشته‌اند، دیگر چه نیازی هست به نوشتنِ تو؟ قلبم کودکانه می‌گفت بنویس... بنویس که حداقل دینی که به گردنت دارد همین نوشتن است...

دوم راهنمایی بودم به گمانم. تازه تابستان شروع شده بود و رها از درس‌های مدرسه پناه برده بودم به کتابخانه‌ی مرکزی شهرداری در دروازه دولت اصفهان. نشسته بودم پشت یک میز و بند و بساط شیمی خواندن را پهن کرده بودم جلویم! شیمی مورتیمر می‌خواندم. آن روزها داشتم شیمی را امتحان می‌کردم. من هم مثل خیلی دیگر از بچه‌های مدرسه، انواع المپیادها را امتحان کردم، زیست و شیمی و کامپیوتر و فیزیک و حتی ادبیات! و البته خیلی قبل از موعد برگزاری امتحان‌های المپیاد، راهم از المپیاد جدا شد و به ربوکاپ و خوارزمی و ... رسید... . آن روزها ولی عجیب در جو شیمی خواندن بودم! آخرین روز مدرسه آخرین فصلنامه‌ی سمپاد را هم بهمان داده بودند. فصلنامه را از کیفم درآوردم تا به عنوان استراحت بخوانمش. یک جایی آن وسط‌ها در میان اخبار، در کمتر از یک سوم یک ستون، اسم مریم میرزاخانی را برای اولین بار دیدم. خبر انتخابش به عنوان یکی از ده ذهنِ جوان برگزیده‌ی سال ۲۰۰۵ از سوی نشریه‌ی پاپیولار ساینس در آمریکا بود. شگفت‌زده شده بودم. دختری از جنس ما، از دبیرستان فرزانگان، رسیده بود به چنین جایگاهی؟! سریع وسایلم را جمع کردم و خودم را رساندم به خانه. با اینترنت دایال‌آپ، اسمش را در گوگل سرچ کردم. سرچ کردن را هم تازه یاد گرفته بودم! در موردش خواندم. در مورد مدال المپیادش. در مورد جان به درد بردنش از حادثه‌ی اتوبوس اهواز، در مورد درس خواندنش در دانشگاه هاروارد و ... . برای منی که آن زمان ریاضیات را تازه کشف کرده بودم، آرزوی مدال المپیاد داشتم و اسامی دانشگاه‌هایی مثل استنفورد و هاروارد برایم مقدس بودند، خواندن این اطلاعات در مورد یک دختر ایرانی به غایت هیجان‌انگیز بود. فکر کنم کمتر از یک هفته بعد کتاب شیمی مورتیمر به انباری منتقل شد و تعداد زیادی کتاب‌های زرد المپیاد ریاضی و کامپیوتر فاطمی جایگزین آن شد! روزهای نوجوانی بود و جوگیری‌های خاص خودش :)‌کتاب‌هایی که هیچی ازشان نمی‌فهمیدم ولی فکر می‌کردم یک روزی قرار است بفهمم. در آن میان عاشق آن کتاب نظریه اعدادی بودم که به نام مریم میرزاخانی مزین بود،‌ هرچند که ترکیبیات را بسیار بیش از آن می‌فهمیدم.
برای همچون منی که در سرزمین «نمی‌شود»ها و «نمی‌توانی‌»ها و «نباید»ها و «دختر را چه به این کارها»ها و ... به دنیا آمده بودم، مریم میرزاخانی اسطوره بود. اسطوره‌ای که در دلِ منِ نوجوانِ مشتاقِ علمِ آن روزها نوری تابانده بود، چراغی روشن کرده بود. چراغی نه در مسیر ریاضیات، بلکه در مسیر «توانستن». توانایی جامه‌ی عمل پوشاندن به هر خواست و هر آرزو و به فعل درآوردن هر استعداد. اسطوره‌ای که بهم در برابر حر‌ف‌های همه‌ی مسئولان کوته‌فکر جاهلِ دبیرستانمان که معتقد بودند «دختر را چه به ریاضی»، نیروی مقاومت می‌داد.
بار بعدی که نام مریم میرزاخانی را شنیدم، ۱۸ ساله بودم و تازه کنکورِ ریاضی داده. دوست خواهرم که به تازگی تخصص پزشکیش تمام شده بود از تهران مهمان خانه‌ی ما شده بود در اصفهان. از قدیمی‌های فرزانگان تهران بود. یکی دو سالی کوچکتر از مریم میرزاخانی بود وسال‌پایینیش در دبیرستان. ازش تعریف می‌کرد. از نبوغش. از تلاشش در حل مسئله و از گروه‌ حل مسئله‌ای که در مدرسه تشکیل داده بود و همه را به چالش می‌کشید. وقتی اسمش را می‌آورد قند در دلم آب می‌شد. آن روزها هنوز فکر می‌کردم مسئله‌ای در علم ریاضیات جایی منتظر من نشسته که قدم‌رنجه کنم و با حلش مرزهای علم را جابه‌جا کنم!!
بار سوم که اسم اسطوره‌ی دوران نوجوانیم را شنیدم، ۳ سال پیش بود. مدال فیلدز برده بود و حالا اسمش همه جا پیچیده بود. اسطوره‌ی من جهانی شده بود. همه می‌شناختندش. کمی لجم گرفته بود. می‌خواستم قهرمانم مال خودم باشد... .
بار چهارم...
۶ روز پیش بود که یکی از دوستان فرزانگان تهرانیم، پیامی فرستاد مبنی بر بیماری شدید مریم میرزاخانی و حال وخیمش و التماس دعا برای جانش... . قلبم درد گرفت ناگهان. یک چیزی در دلم فرو ریخت. نشستم به گریه. نشستم به دعا کردن. نشستم به تضرع به درگاه خدا. آآآی خدا! قهرمان نوجوانی من را چه کار داری!!؟
بار پنجم؟ دیروز صبح پیامی برایم فروارد شد مبنی بر شایعه‌ی درگذشت مریم میرزاخانی. با شدت هرچه تمام‌تر تکذیبش کردم و عصبانی شدم از این شایعه‌پراکنی‌ها. با دوستم نشستیم به ریفرش کردن سایت‌ها و خبرگزاری‌های داخلی و خارجی و در آرزوی نیامدن خبری... . خبری که آخر آمد و در میانه‌ی تکذیب‌ها وناباوری‌های ما همه را به سوگ نشاند.
مریم میرزاخانی عزیز رفت. عزیزِ نادیده‌ای که اسمش نوجوانیم را ساخت و سقف آرزوهایم را بالا برد و بهم اجازه‌ی رویاپردازی داد. از دیروز که این خبر ناگوار همه را بهت‌زده کرده، یک به یک دختران دور و برم پست گذاشته‌اند در اینستاگرام و از روزهای نوجوانیشان گفته‌اند که چطور این اسم، بهشان قدرت و نیروی اراده داده وچطور بهشان شجاعت داده... . از دیروز فهمیده‌ام که مریم میرزاخانی عزیز قهرمان مشترک خیلی از دختران ایران بوده. کسانی از این نوشته‌اند که اسمش را روی کتاب نظریه اعدادش خط زده بودند و اسم خودشان را نوشته بودند،‌ در آرزوی آن که روزی به جایش باشند. کسانی نوشته بودند از قدرتی که خاطره‌ی توانستنِ او بهشان داده بوده برای حل مسائل ریاضی. من اما می‌خواهم از ورای ریاضیات حرف بزنم. از ورای چیزی که این روزها نقطه‌ی مشترکی با آرزوها و هدف‌هام ندارد. آن قدر ریاضی نمی‌دانم که درک کنم این ریاضیدان بزرگ چه خدماتی به دنیای ریاضیات رسانده، ولی اینقدر زندگی کرده‌ام که بتوانم به قطع و یقین بگویم، خدمتی که به خودباوری دختران ایران،‌ بلکه هم جهان کرده، فراموش‌نشدنیست... . روزی برای دخترم از مریم میرزاخانی خواهم گفت و چراغی را که در دل من روشن شده،‌ در دلش روشن خواهم کرد.
یادش گرامی...

۱۴
ارديبهشت


هرچه بیش‌تر فاصله گرفته‌ایم از روزهای دبیرستان، تبریک گفتن روز سمپاد به نظرم بی‌معنی‌تر شده. روزهای دبیرستان از چند وقت قبل‌تر انتظار ۱۴ اردیبهشت را می‌کشیدیم که مدرسه سالن می گرفت و جشن می‌گرفت و کلی خوش می‌گذشت بهمان. حالا اما دیگر هیچ معنای خاصی برایم ندارد این روز. مدت‌هاست سمپاد را با تمام خاطراتش چال کرده‌ام گوشه‌ی قلبم. گاهی از دستش عصبانی می‌شوم. برای اینکه این همه  پرفکشنیست تربیتمان کرده و گند زده به زندگیمان. گند زده به زندگی منی که از هیچ چیز راضی نمی‌شوم و همه‌ش دنبال چیزهای بهترم. گند زده...گاهی هم البته ازش ممنون می‌شوم بابت این حجم از بلندپروازی و رویاپردازی که بهم داده...پارادوکس عجیبیست...

به هر روی روز سمپاد را به کسانی که هنوز سمپاد را دوست دارند تبریک می‌گویم.



بی‌ربط‌نوشت: خنگ خودتی:||||||||||||||||||||||||||||||||

۱۴
ارديبهشت

دیشب قبل از خواب تاریخ امروز را نگاه کردم و دیدم روی صفحه‌ی تقویم باد صبای تبلتم نوشته:‌«۱۴ اردیبهشت». تبلت را خاموش کردم و گذاشتم کنار. همینطور که دراز کشیده بودم به ۱۴م فکر می‌کردم. به اینکه چقدر برایم تاریخ آشناییست. در ذهنم هی این عدد ۱۴ تکرار شد اما یادم نیامد که چرا این همه برایم عدد خاصیست. در نهایت به خودم گفتم به خاطر این است که از مدت‌ها قبل شایعه شده بود که ۱۴م نتایج کنکور ارشد می‌آید و لاجرم بهش زیاد فکر کرده‌ام. خوابیدم.

صبح که پاشدم تو سروریس دانشگاه باز به امروز فکر کردم. امروزی که ۱۴ اردیبهشت بود. بعد یکهو در یک لحظه‌ جرقه‌ای در ذهنم روشن شد و یادم آمد که ۱۴ اردیبهشت روز سمپاد است.  روزی که کل هرسال دبیرستان را به انتظار رسیدنش و جشن مفصلی که مدرسه برایمان می‌گرفت طی می‌کردیم. روزی که خاطرات به جا مانده ازش پرتکرارترین خاطرات‌اند در ذهن من...

بعد از کلاس محاسبات عدددی، همینطور که از سمت دانشکده فنی قدیم به سمت در قدس می‌رفتم، خاطرات دوران راهنمایی و دبیرستان تو ذهنم وول می خوردند و به این فکر می کردم که چقدر همه چیز به تدریج عوض شد! انگار یک شعله‌ی هنوز روشن در دلم را خاموش کرده باشند. مگر می‌شود روز سمپاد را از یاد برده باشم؟! و امسال حتی به یادآوریش هم مرا به وجد نیاورد؟!‌ یک جور حس عجیب بهم دست داد. یاد آن ۱۴ اردیبهشت بارانی افتادم که در مراسم اختتامیه‌ی مرحله‌ی کشوری کنگره‌ی قرآنی سمپاد در زیباکنار رشت بودیم. یک کیک بزرگ بود که رویش شمع ۲۰ را گذاشته بودند به بهانه‌ی ۲۰ سالگی سمپاد. خود دکتر اژه‌ای هم بودند و برایمان از آن ۲۰ سالی که سمپاد را با چنگ و دندان حفظ کرده بودند صحبت می‌کردند و ما مجذوب ایشان شده بودیم. کسی که تا قبل از آن فقط عکسش را توی دفتر مدیر مدرسه دیده بودیم! ۱۴ اردیبهشت امسال یعنی دقیقا ۸ سال بعد، من داشتم در محوطه‌ی دانشگاه تهران قدم می‌زدم و از کنار دانشکده‌ی حقوق و کتابخانه‌ی مرکزی و غیره می‌گذشتم و به فکر جلسه‌ی بعد از ظهر بودم که قر ار بود در مورد تدارکات جشن فارغ‌التحصیلیمان حرف بزنیم...

۸ سال بعد هم به این روزها فکر می‌کنم و به اینکه جشن فارغ‌التحصیلی دوران کارشناسیمان به نظرمان چقدر اتفاق هیجان‌انگیزی می‌آمد و ...

#خاطره‌بازی :)


پ.ن: تو جلسه‌ی هماهنگی جشن فارغ‌التحصیلی هم فاطمه آرام در گوشم گفت: مهسا امروز ۱۴مه ها... و هردویمان ریز خندیدیم. بعد به محسن گفتم امروز ۱۴مه ها. و یادش نبود. گفت که چی؟! و من گفتم همینجوری. نباید یادوریش می کردم. هرکس باید خودش این روز را به یاد می‌آورد...

۲۵
مرداد


دیروز مهمان کارسوق بودیم به صرف شام در رستوران پلی‌اکریل. پریسا هم بود. برایمان شیرینی عقدشان را آورده بود. آخر شهریور با همسرش راهی آمریکاست برای ادامه‌ی تحصیل.

داشتم باهاش درمورد اپلای حرف می‌زدم و سختی‌هاش و ندیدن مادر و پدر. و گفتم که به خاطر مادرم هم که شده الان نمی‌توانم جایی بروم... می‌میرم از دلتنگی...

پریسا واقعیِ واقعی به فکر فرو رفت و لبخند شیرینی زد و گفت واای! چقدر قشنگ! گفتم چی؟! گفت چقدر قشنگه که آدم با مادرش چنان رابطه‌ای داشته باشه که به خاطرش نتونه اپلای کنه! یا جایی بره کلا!

گفتم ولی عوضش دست وپامو این وابستگی می‌بنده و نمی‌ذاره خیلی چیزهای جدید رو تجربه کنم...

گفت باشه! به نظر من اصلا مهم نیست. به نظرم اینم یه بخش از زندگیه. یه بخش خیلی خیلی قشنگ از زندگی همین رابطه‌ی قشنگ با مادره و وابستگی... چیزی که من ندارم. این را گفت و تلخ، خندید.



پ.ن:‌باران دیشب، بوی خاک باران‌خورده، مستم کرد دیشب...آمادگی مردن داشتم دیشب وقتی ساعت ۱۲ شب تک و تنها تو خیابان‌های خلوت اطراف تالار قدم می‌زدم، مستِ مست...

۱۸
مرداد

قبل‌ترها، وقتی دبیرستان بودم، فکر می کردم فرهیخته‌ترین، فهمیده‌ترین و بافرهنگ‌ترین دختران شهر را جمع کرده‌اند در مدرسه‌ی ما!!‌ در حدی که به دختران دیگری که دور و برم می‌دیدم(مثلا هم‌کلاسی‌های کانون زبان)به چشم خیلی معمولی‌بودن نگاه می کردم و پیش خودم فکر می‌کردم: «آه خدایا! چطور تو دانشگاه باید به دور از این موجودات فهمیده در کنار دختران سبک و بی در ک وفهم زندگی کنم؟!»

گذشت و رفتیم دانشگاه. آن اول‌ها، وقتی می‌دیدم یکی از همکلاسی‌هایم(و در واقع اکثرشان)سمپادی هستند، جور دیگری به او/آن‌ها نگاه می کردم. انگار که می‌خواستم بگویم: یس! تو تنها پیوند‌دهنده‌ی من با روزهای خوش فرهیختگی هستی!!

کم‌کم هی با بچه‌های دانشگاه دوست‌تر شدم و رابطه‌مان تغییر کرد. بعد دیدم چقدر بعضی هاشان اهل مطالعه‌ند! چقدر بعضی‌هاشان فهمیده و با درک و شعورند!‌ چقدر مهربان! چقدر خوب! چقدر... در برابرشان کم آوردم حتی! به تکاپو افتادم که خودم را به آنها برسانم!

مدتی طول کشید تا یاد گرفتم در فضای بین آن‌ها بودن زندگی کنم. دخترها و پسرهایی که هیچ ادعایی نداشتند و در عین حال خیلی با درک و فهم‌تر بودند از بچه‌های روز های دبیرستان.

حالا، بعد از ۳ سال، بچه‌های دبیرستان یک گروپ وایبری درست کرده‌اند و همه‌ی دخترهای دوره را add کرده‌اند. از نوع حرف‌زدنشان، از طرز فکرهایشان، از محتوای حرفشان، قیافه‌م یک :| بزرگ می‌شود!  آه می کشم! پناه می‌برم به گروپ وایبری «خودمونی» دخترهای دانشگاه. من. نیلوفر. مریم. یاسمن. بهار. تا با هم حرف بزنیم و من کمی حالم خوب بشود... و سعی می‌کنم فراموش کنم گذشته را. فراموش کنم دخترهایی را که روزی برایم فرهیخته‌ترین‌ها بودند و حالا سبک‌ترین‌ها :|

باید اعتراف کنم که همه‌مان تغییر کرده‌ایم!


#توهمات دوران مدرسه!!
۱۴
ارديبهشت


سوم راهنمایی بودم. ۱۴ اردیبهشت. زیباکنار.رشت.

مرحله‌ی کشوری کنگره‌ی قرآنی سمپاد. یکی از بهترین تجربه‌ها. یکی از بهترین اردوهای دانش‌آموزی.

برای اولین‌بار بودن در یک جمع بزرگ از تمام ایران که وجه مشترک همه سمپادی بودن بود و البته مذهبی بودن...

آقای اژه‌ای را برای اولین بار از نزدیم دیدن خیلی هیجان‌انگیز بود...

یادش به‌خیر...

مراسم اختتامیه همراه شد با جشن تولد بیست‌سالگی سمپاد عزیز...یک جشن تولد خیلی خیلی به‌یاد ماندنی...

سمپاد برای من پر است از حس خوب...از تجربه‌های خوب...

هنوز هم بعد از گذشت ۳ سال از ورودم به دانشگاه، حسی که نسبت به ۱۴ اردیبهشت دارم، یک ده‌هزارمش را هم نسبت به ۱۶ آذر ندارم.

روز سمپاد به یاد تمام خاطرات خوبش گرامی باد...


۲۲
فروردين

این روزها، روزهای مسابقات ایران‌اپن است. هرسال بعد از عید همین حوالی زمانی... 

اسم ایران‌اپن که می‌آید، دلم عجیب تلخ می‌شود...

روزهای ایران‌اپن و خوارزمی، روزهای اوجم بود. دوم و سوم دبیرستان. روزهایی که سخت تلاش می‌کردیم. اولین‌بار بود که کار گروهی را در این حجم تجربه می‌کردیم. دعوایمان می‌شد. گریه می‌کردیم از دست هم حتی! اما کنار هم بودیم. هم‌دل بودیم. من بودم و مریم بود و شادی. بهترین دوستانم. بهترین دوستانم تا همیشه. حتی اگر سالی دو-سه بار ببینمشان. حتی اگر شادی ازدواج کرده باشد و دیگر به‌‌زور بشود پیدایش کرد. حتی اگر من تهران باشم و شادی خوانسار باشد و مریم اصفهان. 

هنوز لذت و شیرینی مقام اول مسابقات رباتیک ایران‌اپن و مقام دوم جشنواره‌ی خوارزمی زیر زبانم هست. اما دوست ندارم از آن‌ها حرفی بزنم. دوست ندارم حتی بهشان فکر کنم. آن روزها روزهای اوج من بود. گذشت! بدجور هم گذشت! دوست دارم معمولی باشم. مثل همینی که هستم. شاید برای همین بود که نرفتم دنبال داروی ایران‌اپن...شاید برای همین بود که هرسال این وقت با اینکه تهرانم نمی‌روم سر بزنم به سالن مسابقات. سال اول رفتم. دلم گرفت. بدجور گرفت! یک عالمه بچه بودند با همان شور و اشتیاق ۵ سال پیش خودم. با همان میزان اراده و پشتکار. احساس پیری کردم. سال ۸۸ بود. همین روزها...یک کمی زودتر...دانشگاه آزاد قزوین. در میان اشک و استرس و دلهره، اسم تیممان را Bold کردند روی مانیتور توی سالن مسابقات: قهرمان مسابقات فوتبالیست یک‌به‌یک: تیم آٰریانا

اسم مدرسه‌مان درخشید. در زمانی‌که تحقیرمان می‌کردند در برابر علامه‌حلی تهران. چطور ممکن است فراموش کنم که مسابقه‌ی اولمان با حلی،  ۲-۵۰ به نفع ما تمام شد؟!‌

وای خدا...یک دنیا خاطره که نمی‌خواهم زنده شوند. یک دنیا خاطره که ته ذهنم دارند کم‌کم رنگ می‌بازند. 

روزهای اوجم را دوست ندارم به یاد بیاورم. آن‌روزها که هر ناممکنی در دنیا به‌نظرم ممکن می‌آمد در برابر پشتکار من...

دوست دارم فکر کنم همیشه همین بوده‌ام که الان هستم. همین‌قدر معمولی. همین‌قدر ساده و بی‌حاشیه. دوست ندارم کسی بداند که من ناخواسته تسلیم شدم در برابر حس حقارتی که از اول راهنمایی در برابر علامه‌حلی و فرزانگان تهران در دلمان کاشته بودند... من بازی را واگذار کردم به هم‌کلاسان سمپادی تهرانیم... نه حتی به همه. فقط به همان فرزانگانی‌ها و حلی‌های تهران. 

دلم بدجور هوای روزهای خوش دبیرستان را کرده. توی اتوبوس که دختر دبیرستانی می‌بینم با مانتو و شلوار سورمه‌ای، بدجور دلم می‌گیرد. بدجور حس پیر شدن آزارم می‌دهد. من بزرگ نمی‌شوم. من دارم هی پیر می‌شوم هر روز...

امروز نمی‌دانم چه شد که دیدم رفته‌ام توی وبلاگ زمان مدرسه‌ام...از اول راهنمایی تا دوم دبیرستان. بعد شروع کردم به خواندن دانه‌دانه‌ی پستهاش. بعد رفتم تک‌تک لینک‌های وبلاگم را چک کردم. کسانی که روزی باهاشان دنیایی داشتم، آخرین پست‌هاشان مال سال ۹۰ بود. نهایتا ۹۱. چندتاییشان هم پاک شده بودند. به‌جز یکی که مال نرگس بود. نرگس هم‌مدرسه‌ای عزیزم که دوسال از من کوچکتر بود. دنیایی داشتیم با وبلاگ‌هایمان آن‌روزها...

وبلاگ کلاس مای مهسا و آرنوش را دیدم که روزهای راهنمایی برایم پربود از هیجان‌های دوران دبیرستان! حالا نه مهسا ایران است و نه آرنوش. 

رفتم توی وبلاگ پسر دبیرستانی‌های یاسوج. نبودند. آخرین خبری که از یکیشان داشتم این بود که با دیپلم رفته سربازی...

وبلاگ مهتاب هم‌سن خودم پاک شده بود. روزهای استرس امتحان ورودی دبیرستان با هم همراه بودیم. 

و...

و خیلی چیزهای دیگر! 

ناخواسته بزرگ شدم. هنوز اما باهاش کنار نیامده‌ام. هنوز نتوانسته‌ام کوله‌بار خاطراتش را بگذارم زمین و از الانم لذت ببرم. امروز به عاطفه و محبوبه‌ای فکر می‌کردم که دوسال پیش دست در دست هم توی محوطه‌ی خوابگاه قدم می‌زدیم و محرم اشک‌های از سر دلتنگی هم بودیم. محبوبه و عاطفه‌ای که حالا دغدغه‌شان شده مادرشوهر و خواهرشوهر و ... . دوست‌های دانشگاهم را زود از دست دادم دانه دانه... دوستان مدرسه را حتی اگر نبینم، ته دلم به یادشان خوش است...

این روزهای غمگین را دوست ندارم. با گذر زمان هماهنگ نیستم...ازش بدجور عقب افتاده‌ام...ایستاده‌ام انگار یکجا و هی می‌بینم که دور و برم عوض می‌شود و نمی‌فهمم که خودم هم عوض شده‌ام...

دلم همان روزهای لی‌لی بازی کردن‌های دبستان را می‌خواهد و خاله‌بازی‌های توی پناهگاه را زنگ‌های ورزش...دلم همان توی کتابخانه کتاب «خوردن»های راهنمایی را...همان توی کارگاه ته راهرو دل به چرخیدن و گل زدن و راه‌رفتن یک ربات خوش کردن دبیرستان را...دروغ چرا؟‌حتی 

همان کنار ریحانه و آناهیتا نقشه کشیدن برای آینده و دلداری دادن و آرامش دادن هم از رتبه‌های بد کنکورهای آزمایشی و یواشکی برای کنکور هم دعا کردن دوران پیش‌دانشگاهی را...


هرروز که می‌گذرد، من بزرگ نمی‌شوم...پیر می‌شوم...دلم...روحم...فکرم...

۱۹
خرداد
فردا آخرین امتحانه...با سرعت مورچه وار دارم درس می خونم و هر نیم ساعت استراحت میکنم!!
الان یهویی استرس گرفتم...فردا هشت صبح امتحانه و من هرچی نگاه می کنم به این انتگرال ها نمی فهمم هرکدوم رو از چه راهی باید حل کرد!
خسته تر از اونم که بتونم باهاشون کنار بیام.
ولی دلم به یه جمله از یه آدمِ خوب که دیروز با یه حس خاصی و تو اوج بدبختی خودش بهم گفت خوشه...
- "ناامید نشو...مومن که ناامید نمیشه..."
-آخه دیگه تا چقدر صبر؟!
-منو نگاه کن؟! دیگه بیشتر از من که صبر نکردی، کردی؟!
-راست میگین...الحق که راست میگین...

و اون لحظه یه حس خیلی خوبی بهم منتقل شد...

کاش بتونم جمع و جورش کنم...

پ.ن: عاشقان پنجره باز است...اذان می گویند...