خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰
خرداد

من در حالی که دارم کاپوچینو می‌خورم و هنوز یک عالمه از مباحث امتحان فردامو نخوندم (و البته دارم می‌خونم) و دارم موسیقی گوش می‌دم و حالم کلییییی خوبه، دارم فکر می‌کنم که چقدر این ۹ماه تو زندگی شخصی من و حال من و نوع مواجهه‌م با استرس امتحان و درس و ... تاثیر مثبت داشته و چقدر زندگی کردن رو به معنای حقیقی کلمه یاد گرفتم. یه دفعه در حالی که وسط کلی درس که باید تا سحر تموم بشه احساس خوشبختی و خوشحالی کردم، حس کردم باید بیام حسم رو ثبت کنم برای خودم. بهترین تصمیمی که توی زندگیم گرفتم، بی‌شک تصمیمی بوده که اردیبهشت پارسال گرفتم:) و این رو این روزها بیش از هر زمان دیگه‌ای دارم با تمام وجود حس می‌کنم...خدا رو به خاطر این همه تغییرات مثبت شاکرم...

:)

۲۹
خرداد



تنها در خوابگاه!

سفره‌ی افطار ساده‌ی من در حالی که فردا عصر، پس‌فردا صبح و پسین‌فردا عصر امتحان دارم!!!

دعا دعا دعا!


۱۹
خرداد

۱.
ایستاده‌ام جلوی یک مغازه‌ی روسری‌فروشی. طرح روسری‌هاش یک جوریست که آدم حس می‌کند بهار ازشان شروع می‌شود. خانم فروشنده بلند بلند با خانم فروشنده‌ی مغازه‌ی روبه‌رویی صحبت می‌کند. طبق همیشه‌ی این ایام، بحث بر سر ماه مبارک و روزه است. خانم فروشنده‌ی روسری‌فروشی دارد درمورد بی‌فایده بودن روزه به حال فقرا سخنرانی می‌کند و اینکه اصلا کارکرد فهمیدن درد فقرا را ندارد چون آدم امید به سحری و افطاری دارد. سرم را می‌آورم بالا و دلم می‌خواهد در پاسخش از خودسازی بگویم و ثمرات روزه. اما فقط لبخند می‌زنم. عادت ندارم وارد مکالمه‌ی مردم شوم. رویم را برمی‌گردانم به طرف مغازه‌ی روبه‌رویی. کادوفروشی‌ست. همان چیزی که دنبالش می‌گشتم. وارد مغازه که می‌شوم، خانم فروشنده سکوتش را می‌شکند و جواب فروشنده‌ی روسری‌فروشی را می‌دهد. یک جمله‌ی خیلی کوتاه:«اما روزه رو خدا واجب کرده. واجبه! به نظر من داری اشتباه می‌کنی. بیش‌تر فکر کن.» همین. این را که گفت برگشتم و زل زدم تو چشم‌هاش. جمله‌اش رفت نشست به دل تک‌تک سلول‌های بدنم. بی هچ دلیل وبرهانی، «واجب» است. همین؟ همین بس است؟ گیج شده بودم. پیش خودم فکر کردم آخرین باری که در توجیه کاری به جای هزار جور دلیل و مدرک به واجب بودن عملم فکر کرده‌ام کی بوده؟ یادم نیامد.

۲.
نگران امتحان‌های این ترمم هستم. ۳ امتحان در ۳روز متوالی که ۲تای آن‌ها بعدازظهرند. آن هم بعدازظهر ماه رمضان که بی‌اغراق ضعف می‌کنم...استرس ندارم ولی نگرانم. با دوستی از نگرانی‌ام حرف می‌زنم و از اینکه کاش خدا کمکم کند امتحان‌هایم را به خیر از سر بگذرانم. در مقابل برایم از «عبد»بودن می‌گوید و «ادب در رابطه‌ی عبد و معبود». خجالت‌زده به این فکر می‌کنم که آخرین بار که به معنای «عبد» بودن فکر کرده‌ام کی بوده؟ یادم نمی‌آید.

۳.
در گروه حرف روزه می‌شود و ماه مبارک. حس هرکسی به روزه با دیگری متفاوت است. ولی نقطه‌ی مشترک همه‌ی حرف‌ها محوریت «من» و «حس من» و «حال خوب من» است در برابر محوریت «خدا» و «رضایت خدا» و «فرمان خدا». و این را یکی از بچه‌های گروه به عنوان نکته بهمان گوشزد می‌کند (صرفا به عنوان یک نکته. نه به عنوان چیز مثبت یا منفی). و چون در دنباله‌ی دو تجربه‌ی قبلیست، عجیب به فکر فرومی‌بردم. البته که روزه می‌گیریم چون جزء‌فروع دینمان است، اما نکته این است که اگر این روزه گرفتن حس و حال خوب بهمان نمی‌داد، باز هم روزه می‌گرفتیم؟ فقط چون خدا گفته؟

۴.
دم مسجد ۲-۳ تا آقای مسن ایستاده بودند و گرم صحبت بودند. یکی داشت درمورد بی‌معنی بودن روزه و تاثیر آن بر تزکیه‌ی نفس سخنرانی می‌کرد. توی ذهنم جواب خانم فروشنده می‌چرخید...

۵.
این تجربه‌ها را گذاشتم کنار هم. نشستم با خودم فکر کردم. به مفهوم «عبد» بودن. به اینکه «شاید» کمی زیاده‌روی کرده‌ام در توسل به برهان و دلیل و مدرک و ... در هر چیزی. در هر حکم دینی. به اینکه شاید بعضی جاها لازم هست کمی سر فرود بیاورم و به جای هی حرف زدن از «حس خوب» و «احساس ناب» و ... به این فکر کنم که اول هرکاری که می‌کنم هدفش باید «رضایت خدا» باشد. نماز نمی‌خوانم چون حس خوبی دارد. روزه نمی‌گیرم چون خودسازیست. حجاب ندارم چون بهم عزت نفس می‌دهد. و ... . این‌ها همه ثمره‌ی تعبد است. و فرق است بین هدف و ثمره یا محصول. من فکر می‌کنم «شخصِ» من این عبد بودن را گم کرده بودم و اصلا هم متوجهش نبودم. حالا عمیقا دارم بهش فکر می‌کنم...البته که جز با تعبد ۱۷ ساعت روزه‌داری قابل توجیه نیست. اما مسئله این است که فکر می‌کنم منِ نوعی دچار نوعی «کِبر» ناخواسته بوده‌ام که بخواهم برای هر عملی هزارجور دلیل و ثمره بتراشم که یک کلمه نگویم واجب خداست یا چون خدا گفته...
(بعدانوشت: البته فرق زیادیست بین فروع دین مانند نماز و روزه با احکام فقهی که در ریشه‌‌ی هرکدام بحث‌های خیلی طولانی وجود دارد. از این حیث آوردن حجاب در زمره‌ی امور تعبدی کار درستی نیست. به ویژه که خودم هم قبول ندارم قرائت مرسوم از بحث حجاب را. ولی چون نمی‌خواستم متن را عوض کنم، این را در پرانتز ذکر کردم و متن را به شکل قبلی باقی گذاشتم.)

۶.
غروب رسیدم خوابگاه و اصلا حالم خوب نبود. عصر رفته بودیم باغ ایرانی و برگشتنی گرما امانم را برید. حقیقتا تشنگی بلایی به سرم آورده بود که هرچه کردم که کسی متوجه ناخوش‌احوالیم نشود، نشد. دوتا از بچه‌ها توی آشپزخانه در حالی که داشتم آب می‌گذاشتم بجوشدبرای افطار، بهم پیشنهاد دادند تا بعد از امتحاناتم روزه نگیرم. ناراحت شدم. نه به خاطر اینکه فکر کرده بودند ضعیفم یا همچین چیزهایی. ناراحت شدم چون حس کردم چقدر راحت گزینه‌ی زمین گذاشتن واجب خدا می‌آید روی میز. اولا که پارک رفتن در این گرما توجیه منطقی نداشته و حقم است که بعد از انجام عمل غیرمنطقی تشنگی امانم را بریده! بعد هم که، چرا اینقدر راحت روزه نگرفتن را به آدم‌ها تجویز می‌کنند؟ البته هیچ کدام از این‌ها را به دو دوستی که از سر خیرخواهی توصیه به روزه نگرفتن می‌کردند نگفتم. فقط گفتم «روزه واجب دینیست، اما امتحان‌هام در زمره‌ی هیچ کدام از واجبات قرار نمی‌گیرند. ممنونم از اینکه به فکر من هستید.» شاید اولین باری بود که به جای هزار تا دلیل آوردن استناد می‌کردم به واجب بودن عملی...


۱۵
خرداد

«امتحان دارم. می‌خواهم درس بخوانم.اسلایدهای درس جلویم باز است. فایل pdf تکست‌بوک هم باز است. یک پاراگراف می‌خوانم. نوتیفیکیشن تلگرام آن پایین صفحه می‌جهد بیرون. دوستم که آمریکاست برایم عکس فرستاده. چند تا استیکر ابراز احساسات برایش می‌فرستم. برمی‌گردم سراغ درس. پاراگراف دوم را که شروع می‌کنم می‌بینم پاراگراف اول از یادم رفته. مجبور می‌شوم از اول بخوانم. تبلتم صدا می‌دهد. بازش می‌کنم و می‌بینم ایمیل جدید دارم. ایمیل را باز می‌کنم. یکی از بچه‌های سال پایینی ازم خواسته فایلی را برایش بفرستم. می‌گردم توی لپ‌تاپم. پیدایش می‌کنم و برایش می‌فرستم. بعد یادم می‌افتد که قراره بوده به ۲نفر ازدوستانم ایمیل بزنم. مشغول ایمیل زدن می‌شوم. می‌خواهم برای یکیشان کارت دیجیتال تبریک تولد بفرستم. توی گوگل سرچ می‌کنم به دنبال سایت‌های طراحی کارت. غرق می‌شوم توی سایت‌ها. کارت موردنظرم را که پیدا می‌کنم و می‌فرستم، می‌بینم ۱ساعت و نیم گذشته از وقتی که صدای نونیفیکیشن ایمیلم روی تبلت از پای درس بلندم کرده. برمی‌گردم سراغ درس. ناگفته واضح است. یادم نیست تا کجا خوانده بودم و چه خوانده بودم. برمی‌گردم از اول...»
فکر می‌کنم که شما هم باید کمابیش این شرایط را تجربه کرده‌ باشید. شرایطی که می‌خواهید تمرکز کنید و درس بخوانید یا کتاب بخوانید و دائم نوتیفیکیشن‌های اپلیکیشن‌های مختلف حواستان را پرت می‌کند. شاید شما هم مثل من شاکی شده باشید از اینترنتِ همیشه‌یِ خدا در دسترس و تقصیر همه‌ی حواس‌پرتی‌ها و تمرکز نکردن‌هایتان را به گردن اینترنت انداخته باشید. شاید هم مثل من گاهی برای غلبه بر این حواس‌پرتی‌ها اینترنت را قطع کرده باشید. هرچند که هر چند وقت یک بار احساس کرده‌اید که از دنیا جدا شده‌اید و وسوسه شده‌اید که اینترنت را وصل کنید. اما خبر بد اینکه حتی با قطع اینترنت هم نمی‌توانید با تمرکز و عمیق درس بخوانید. چون ذهنتان تربیت شده که عمیق مطالعه نکند.

احتمالا همه‌ی ما موقع کد زدن یا موقع درس خواندن یا موقع تمرین نوشتن از گوگل استفاده می‌کنیم و احتمالا به این فکر می‌کنیم که پیشنیان ما چطور بدون همچین ابزارهای قدرمتند اینترنتی پژوهش می‌کرده‌اند یا یک قطعه کد می‌نوشته‌اند با از حفظ بودن تمام قواعد نحوی. اما یک لحظه فکر کنید! شاید ما بیش از حد به ستایش گوگل مشغولیم.

«فناوری‌های فکری که گوگل پیش‌گامشان بوده، سطحی‌خوانی پرشتاب اطلاعات را ترغیب و ما را از هر نوع درگیری عمیق و طولانی با هر بحث، ایده یا حکایتی روی‌گردان می‌کند. یکی از طراحان گوگل می‌گوید: هدف ما این است که کاربران خیلی سریع بیایند تو و بروند بیرون.»
به جز خودم آدم‌های زیاد دیگری را هم دیده‌ام که شکایت می‌کنند از اینکه در گذشته می‌توانسته‌اند ساعت‌ها در یک رمان خیلی طولانی غرق شوند بی‌آن‌که تمرکزشان را از دست بدهند یا گذشت زمان را بفهمند. اما الان در تمرکز بر یک متن بیش از دو- سه پاراگراف هم مشکل جدی دارند. و خب! شاید متعجب شوید اگر بفهمید این اتفاق ارمغان اینترنت و به ویژه گوگل است برای ما. با عادت دادنمان به نوتیفیکیشن‌ها و دائم وقفه ایجاد کردن در روند مطالعه‌هایمان با انواع هایپرلینک‌ها و اینیمیشن‌ها و ... . اینترنت رفته رفته مدل ذهنی ما را تغییر داده. بخش‌هایی از مغزمان را که به ما اجازه می‌داد روی نوشته‌ها تمرکز کنیم و مطالعه کنیم از کار انداخته و به جای آن بخش‌های دیگری از مغزمان را فعال کرده که می‌تواند به صورت هم‌زمان چند کار را انجام دهد اما روی هیچ کدام عمیق نشود. در سال ۱۹۹۷، نیلسن پس از اولین مطالعاتش بر آنلاین‌خوانی متون پرسشی مطرح کرده بود:«کاربران وب چگونه مطالعه می‌کنند؟» جالب است که بدانید پاسخ موجز او به این سوال این بود: «نمی‌کنند!»

تعجب نکنید. در سال ۲۰۰۸ طی تحقیقی متوجه شده‌اند که کاربران وب به صورت میانگین تنها بین ۱۹ تا ۲۷ ثانیه وقت صرف مطالعه‌ی هر صفحه از وب می‌کنند. اشتباه نکنید! این رفتار تنها مربوط به صفحات تفریحی و گذرای وب نیست. بلکه تحقیقات نشان داده که افراد رفتار مشابهی را درمورد متون دانشگاهی و تحقیقات علمی از خود نشان می‌دهند. به نظر می‌رسد اینترنت و قابلیت «وصل» دائم،‌ به کلی سبک و شیوه‌ی مطالعه‌ی ما را تغییر داده و توانایی تمرکز و مطالعه‌ی عمیق را از ما گرفته.

نیکلاس کار با بیانی شیوا و جذاب  در کتاب «کم‌عمق‌ها» به بررسی تاثیرات اینترنت و احاطه شدن ما در حصار نوتیفیکیشن‌ها و یادآورها بر مغز و حافظه‌ی ما و شیوه‌ی کارکرد آن پرداخته. در واقع مسئله این نیست که ما باید سرسختانه در برابر فناوری‌های نوین مقاومت کنیم و استفاده از فناوری‌ها را برخود حرام کنیم، بلکه مسئله این است که دست‌کم در مورد آن‌ها بیندیشم و آن‌ها را بی‌چون و چرا و با این تصور که سود خالص هستند نپذیریم. بلکه از آثار سوء آن‌ها بر زندگی و تفکر آگاه باشیم و بدانیم که در برابر چیزهای فریبنده‌ای که به دست می‌آوریم، چه چیزهای باارزشی را هم از دست می‌دهیم. این‌گونه می‌توانیم تا حدی از اینکه فناوری عنان مغز و ذهن ما را به دست بگیرد جلوگیری کنیم و شیوه‌ی وارد شدنش به زندگیمان را مدیریت کنیم. چرا که «اول ما ابزار را شکل می‌دهیم اما بعد آن‌ها ما را شکل می‌دهند.»

با این مقدمه شما را به خواندن کتاب «کم‌عمق‌ها» با عنوان فرعی «اینترنت با مغز ما چه می‌کند» نوشته‌ی نیکلاس کار، دانش‌آموخته‌ی دانشگاه هاروارد، و ترجمه‌ی امیر سپهرام، انتشارات مازیار دعوت می‌کنم. ضمنا برای این که بیش‌تر به مطالعه‌ی این کتاب ترغیبتان کنم، این نکته را ذکر می‌کنم که نیکلاس کار، به خاطر نوشتن این کتاب در زمره‌ی نامزدهای دریافت جایزه‌ی پولیتزر در سال ۲۰۱۱ قرار گرفته است.

راستی! فراموش نکنید موقع خواندن کتاب خودتان را برای چند ساعتی از دنیای حواس‌پرتی‌ها «قطع» کنید و بدون مزاحمت نوتیفیکیشن‌ها به مطالعه‌ی این کتاب بنشینید.



۱۴
خرداد

با تشکر از سعیده برای معرفی این TED خیلی خوب. این تد رو ببینید و به تمام دختران جوانی که دور و برتون هستند بدید.


۱۳
خرداد


نه که حرف نداشته‌ام برای گفتن، نه که اتفاق خاصی نیفتاده در این مدت، نه که خاطره‌ی جدیدی ساخته نشده، نه که کتاب جدیدی نخوانده‌ام که دوست داشته باشم درموردش بنویسم، بلکه فقط بی‌انگیزه بوده‌ام برای نوشتن. حال و هوایم عوض شده و دیگر کم‌تر حوصله دارم برای نوشتن. شاید هم توییتر شده رقیب وبلاگم.

یک هفته‌ای از خوابگاه نقل مکان کرده بودم به خانه‌ی خاله‌ام. تجربه‌ی عجیب، جالب، سخت و در عین حال شیرینی بود زندگی کردن با خاله‌ام که سر سوزنی اشتراک و تشابه اعتقاد نداریم. دیشب برگشتم خوابگاه و در حال رایزنی‌ام برای اینکه ماه رمضان را در خوابگاه بگذرانم.

خوابگاه خلوت است و نشسته‌ام زیر باد کولر و تلاش می‌کنم تمرین بنویسم که امشب ددلاینش است. یک دنیا فکر و خیال در سرم است.

روزشماری  می‌کنم برای آغاز ماه مبارک. خدا توفیق و سعادت بدهد برای روزه‌داری. باز باید بنشینم برنامه‌ریزی کنم برای این یک ماه. یک ماه برای تنفس :) این یک ماه که بگذرد، ۲۳ سالگی‌ام از پشت عید فطر سرک خواهد کشید...




۱۰
خرداد

هربار می‌روم فیسبوک، با یک دوجین پست‌های شلاق و اعدام و ... روبه‌رو می‌شوم و زیر هر کدام یک دنیا کامنت هوار می‌شود روی سرم با مضامین اهانت به پیامبر(ص) و حضرت مادر(س) و ائمه‌ی معصوم...

خدا نگذرد از کسانی که اینجور دینمان را بی‌آبرو کرده‌اند...

:(

۰۴
خرداد

خیلی خیلی خیلی ذوق‌زده می‌شه آدم وقتی خبر ازدواج دوستاشو با هم می‌شنوه :) مبارک باشن ایشالا. اینقدر ذوق‌ کردیم همگی که نمی‌دونستیم چه جوری ابراز کنیم خوشحالیمونو! :) یه زمانی بود که کلاس رو به دو قطب بر اساس این دو نفر تقسیم کرده بودیم و هرکس تو دسته‌ی یکیشون بود :)) در این حد در یک قلمرو نمی‌گنجیدن :))

۰۲
خرداد

یک دنیا حرف تو دلمه که نگفتنشون داره خفه‌م می‌کنه و گفتنشون لهم می‌کنه. گیر کردم بین این دو!

این روزها وقت بیش‌تری دارم برای مطالعه و فکر کردن به معنویات. حال دلم کمی بهتره. اما بی‌نهایت بی‌تابم...