خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

پدر و مادر

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۴۱ ب.ظ


فهم پیر شدن پدر و مادر، یک فرایند تدریجی نیست. همه‌ چیز در یک  لحظه اتفاق می‌افتد. چشمت را باز می‌کنی و برای اولین بار متوجه چروک‌های صورت مادر و خمیدگی قامت پدر موقع راه رفتن می‌شوی. در همان یک لحظه ناگهان دنیا برایت تیره و تار می‌شود.

  • مهسا -

نظرات  (۵)

چقدر دیر به دیر پست میزارید...:(
پاسخ:
نوشتن سختم شده...
آره واقعا...
میترسم
پاسخ:
:(
متاسفانه حقیقت داره، و تللللللخخخخ است...
پاسخ:
:(
من چون 2 سال اخیر دیر به دیر برمی‌گردم خونه متوجه تغییرات می‌شم 
آدم دلش هری می‌ریزه :(
پاسخ:
من همیشه انکار کرده بودم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">