خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

۲۴

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۵ ب.ظ
هر سال از اول تیر شمارش معکوس من شروع می‌شد... شمارش معکوسی که به ۱۸ تیر ختم می‌شد. شوق تولدم را داشتم. شوق رسیدن روزی که مال من است. روزی که در آن همه بهم لبخند می‌زنند و مهربانانه نگاهم می‌کنند. تولد پارسالم، حال دلم خیلی خوش بود... امسال شاید اولین تولدی بود که فراموشش کرده بودم. نه تنها شمارش معکوس نکردم برایش، که حتی دیشب که دوستان عزیزم بهم تبریک تولد گفتند متعجب شدم. فکر می‌کردم اینکه کسی روز تولدش را فراموش کند فقط در قصه‌ها و فیلم‌های آبکی اتفاق می‌افتد. من اما واقعا تولدم را از یاد برده بودم. شاید حتی دوست نداشتم کسی بهم یادآوریش کند. امروز صبح بلند شدم و به تمام پیام‌های تبریک، تلگرامی، توییتری، پیامکی و ... محترمانه و متشخصانه جواب‌های هم‌شکل دادم. «مرسی»، «ممنون»، «متشکرم»، «لطف کردید». چه چیز دیگری باید می‌گفتم؟ ولی در دلم حتی یک ذره هم خوشحال نبودم. حتی یک ذره هم دوست نداشتم کسی بهم یادآوریش کند... ولی مقتضای زندگی اجتماعی همین روادار‌ی‌هاست. کسی گناهی نکرده که بخواهد بداند کی باید بهم تبریک بگوید و تبریک نگفتنش ناراحتم می‌کند و کی بالعکس!
اما چرا اینقدر تولد امسالم ناخوشم؟ وقتی به کل اتفاقات این یک سال فکر می‌کنم، می‌بینم که احتمالا بهترین اتفاق زندگیم در این یک سال اخیر تولد خواهرزاده‌ی عزیزم بوده. تجربه‌ی یک جور حس دوست داشتن عمیق شدید جدید... :) . به جز آن، کلش بی‌اتفاق، بی‌پستی و بلندی و بی هیچ هیجانی گذشت. دوست نداشتم ۲۳ سالگیم را. اصلا دوست نداشتم. یک مجموعه اتفاقات عجیب و غیرقابل باور هم برایم پیش آمد که مدت ۷ ماه طول کشید...یک جریانی شروع شد و هرروز تعجبم را بیش از روز قبل برانگیخت و کمتر از ۷ ماه بعد به ناگاه تمام شد... (هشدار: ماجرای عشقی نبوده :) )
کاش می‌شد یک بار دیگر ۲۳ سالگی را زندگی کنم... حس می‌کنم لذتی از آن نبرده‌ام...خوشحال نیستم که سنم ++ شده... ولی خوب می‌دانم که ناگزیر است... خیلی حرف‌ در دلم هست برای نوشتن و گفتن...ولی مدتهاست با وبلاگم غریبه شده‌ام. با همه‌ی آدم‌های دور و برم غریبه شده‌ام. دیگر دلم نمی‌خواهد از درونیاتم بنویسم.
۲۴ سالگی‌ام قاعدتا و طق برنامه باید سخت و پرچالش باشد...و احتمالا پرهیجان. امیدوارم که این گونه باشد و امیدوارم که پایان خوشی داشته باشد :)

  • مهسا -

نظرات  (۳)

واژه به واژه ش رو انگار من نوشته بودم. فقط تاریخ تولد چند روز فرق داشت...
پاسخ:
ای بابا...ایشالا تولد سال بعدیمون بهتر باشه :)
تولدت مبارک مهسا جان (نگی مرسی و تشکر و اینا! یک چیز جدیدتر بگو!) امیدوارم 24 سالگی ات سرشار از اتفاقات خوب، موفقیت های پیشبینی شده و پیشبینی نشده، و شادی باشد.
بهترین جای زندگی هستی مهسا! ازش لذت ببر! البته امیدوارم سال های آینده برایت بهترین باشه هر سال! D:
من تولدم را یادم نمیره معمولا، منتظر تبریکات هستم :))) البته برای اینکه ببینم کی به یادم هست... البته پیش هم آمده که یادم رفته باشه...
خوب شد گفتی ماجرای عشقی نبوده :))) آخه ماجراهای عشقی معمولا تو سن 21-25 زیاد هستند، بعدش کم و کمتر میشن
پاسخ:
متشککککرم :)‌ نمیدونم چه چیز جایگزینی براش هست که بگم :))
  • Vincent Valantine
  • الان یعنی من تبریک نگم؟ :))
    من دلم می‌خواد تبریک بگم خب :))
    -تولد مبارک مهسا خانوم
    +مرسی
    بیا دیگه جای شما جواب دادم خسته نشی د:
    پاسخ:
    :)))
    ممنون :د

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">