خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

پیوندها

گذر عمر

جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۳۰ ب.ظ

۱- نشسته بودیم در آزمایشگاه و ا. (چیف‌تی‌ای درس ای‌پی) آمده بود برایمان درمورد نحوه‌ی تحویل پروژه‌ها توضیح دهد. سه تایی گرم صحبت بودیم که بسیار غیرمنتظره ام‌جی(ورودی ۸۲) آمد داخل آزمایشگاه! همینطور که داشتیم در مورد پروژه‌ی نهایی ای‌پی صحبت می‌کردیم، من و م. شروع کردیم به دوره‌ کردن خاطره‌ی تحویل پروژه‌‌ی ای‌پی خودمان به ام‌جی. ۵سال پیش.


۲- دیروز در حالی که نشسته بودم در سایت کارشناسی و منتظر بچه‌های ای‌پی بودم که قرار بود برایشان پروژه را توضیح بدهم، پ. را دیدم. سلامی کرد و توضیحاتی درمورد پروژه داد و رفت. پ. یک ۹۲ی خیلی خیلی خیلی خفن است. یکهو یاد اولین روزهای ترم اولش افتادم که با هم صحبت کردیم در مورد دانشگاه و ازم راهنمایی می‌گرفت. ۳سال پیش، اگر کسی بهم در مورد این روزها حرفی می‌زد، باور نمی‌کردم. چقدر دور بودند این روزها برایم...روزهایی که در حال گذراندن آخرین واحدهای درسی کارشناسی ارشدم (و خدا را چه دیدید؟ شاید کلا آخرین واحدهای درسی که می‌گذرانم...) باشم...


۳- می‌رویم مهمانی ناهار به عنوان شیرینی عقد دوستانمان (م. و ع.).بزرگ شده‌ایم. با کوله و مقنعه از دانشگاه نیامده‌ایم. درمورد بازی کامپیوتری، تمرین و پروژه، یا پشت سر استادها حرف نمی‌زنیم. لباس‌های شیک پوشیده‌ایم. حواسمان هست که به قدر کافی خانوم/آقا باشیم. درمورد تجربه‌های زندگی حقیقی حرف می‌زنیم. درمورد کار حرف می‌زنیم. بچه‌ها از ماجراهای شرکت‌هایی که در آن‌ها کار می‌کنند حرف می‌نند. من مثل همیشه ساکتم و آرام. اصولا حرفی ندارم که در جمع بزنم. در تمام مدت بغض غریبی چسبیده ته گلویم. ما کی اینقدر بزرگ شدیم؟!  

من از بزرگ شدن می‌ترسم...

  • مهسا -

نظرات  (۵)

به بزرگ شدن
امیدوارم هممون بزرگ بشیم. یعنی مثل ادمای بزرگ بشیم
پاسخ:
آهاان نه من منظورم از بزرگ شدن، افزایش سن بود...
ایشالا...
اینجوری که بوی غرور می ده مهندس
:))
پاسخ:
رشته‌مون کار زیاد داره، ما به چی مغرور باشیم دقیقا؟:)))
خیلیم بزرگ نشدید
ما که سنمون از شما بالاتره چنین ادعایی نکردیم
:)))
ضمنا خوشا به حالتون که بازارکار هم گیرتون اومده
پاسخ:
بزرگ شدن نسبیه :) البته فکر کنم سن منو هم اشتباه حدس زده باشید...

دیگه به هرحال رشته‌ای خوندیم که کار براش فراوونه...:دی

  • Vincent Valantine
  • ما چیزی به نام مهمونی رسمی هم نداریم...
    و همچنان با سلام کردن مشکل داریم 
    اون سری می‎خواستم تمرین بدم یکی خانوما تحویل حل تمرین بده اون من رو از دور دید به طرز ضایعی شروع به مسیر کج کردن کرد که سلام نکنه بعد حالا من می‎خواستم حتماً تمرین بدم منم به طرز ضایعی شروع به دنبال کردنش شانس آوردم فرار نکرد :))
    پاسخ:
    :)))
    البته من بچه‌های ارشدمون رو کلا نه می‌شناسم زیاد نه ارتباط خاصی باهاشون دارم:دی
    اینا دوستان جان کارشناسین...
  • Vincent Valantine
  • خیلی زود پیر نشیم حالا :-"
    من الان حس بچّه بودن بهم دست داد همچنان اون کارهایی که نمی‎کنید رو دارم انجام می‎دم :))
    پاسخ:
    مام در حالت عادی که اینجوری نیستیم:) این یه مهمونی رسمی بود.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">