خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

پیوندها

دکتری

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۵۶ ب.ظ

این چند وقت با کظم غیظ در برابر سوال اطرافیان مبنی بر اینکه: «چرا کنکور دکتری ثبت‌ نام نکردی؟!!!» گذشت. از کظم غیظ و تلاش برای فرار از توضیح دادن اهداف و آرزوهام که بگذریم، چیزی که خیلی برایم وحشت‌زا بود درک این مسئله بود که به صورت بالقوه آدمی در سن من می‌تواند کم‌تر از یک سال بعد دانشجوی دکتری باشد. وحشتناک است!!! دانشجوهای دکتری همیشه در ذهن من آدم‌های بزرگ و پخته‌ای بوده‌اند. تصور اینکه به چنین سنی رسیده باشم، دیوانه‌ام می‌کند!

  • مهسا -

نظرات  (۷)

من سابقه‌م بدتره.
دبستان که بودم، طبقه‌های بالای مدرسه کلاسای راهنماییای همون مدرسه بود. بعد یه سری «غول» بعد از زنگای تفریح از پله‌ها می‌رفتن بالا. راهنمایی که رفتم، دبیرستانیا یه سری آدم بودن که اگه تصمیمی می‌گرفتن مدیر هم طرفشون نمی‌شد. بعد رسیدم جایی که به «دبیرستانیا» یه کمی به‌عنوان «بچه» نگاه می‌کنم.
و توی هیچ کدوم از این موقعیتا، کسری از پختگی‌ای رو که در آدمی در اون موقعیت انتظار داشتم در خودم ندیدم.
پاسخ:
فکر کنم طیعیه اگر همه‌مون همین حسو داریم...
من 23 ساله بودم که ازدواج کردم، همسرم 24 ساله بود و تازه دکترا قبول شده بود. خیلی کوچولو بودیم، نه؟ :)))
زمان زوووود میگذره، من باورم نمیشه 32 ساله شده باشم، تا مدتها باورم نمیشد مادر شده باشم، حس میکردم مسئولیت مراقبت از پسرم را به عهده دارم و دوستش دارم، ولی خودم را مادر حس نمیکردم!!! اتفاقات و جریانهای زندگی منتظر احساس ما نمیمونند....
پاسخ:
ای وااای:)) هم‌سن الان من بودین که :))

خب کلی مونده برات تا سی سالگی! فقط میخواستم وحشت ذهنی ات را از دانشجوی دکترا بودن کمتر کنم :))
سخت نگیر مهسا جون! اگر جای من بودی چی میگفتی! P: وقتی یادم میفته چند سالم شده مغزم سوت میکشه! اصلا وقتی برسی به سی سالگی، انگار باید یک قله بزرگ را رد کنی! میگن چهل سالگی از اون هم خیلی بدتره!
پاسخ:
اوفففف...سی سالگی الان برای من خیلی چیز وحشتناک دوریه :))
  • Vincent Valantine
  • اهم اهم 
    کشیک دادن نتیجه داد و یه پست شکار کردیم :))
    پاسخ:
    :)))))))
    مهسا! همیشه برام دبیرستانی به بعد بزرگ بودند! الان که 20 ساله‌م‌ه و دانشجو ام، موقعیتی که یکی رو پخته‌ترین و بزرگترین میدونستم میبینم چق...در... بچه هستم! و باور نمیکنم! من هنوز واقعا 8 ساله میدونم خودم رو. هر سنی غیر این باعث میشه من درونی‌م جیغ بکشه بگه ن...ه من 8 ساله‌م‌ه!!!.
    پاسخ:
    خیلی حس بدیه :((
  • Vincent Valantine
  • شما چند سال پیش مادربزرگ شدی دیگه نباید به سن آدم بزرگ‌ها رسیدن ترسناک باشه :))
    پاسخ:
    ای بابا:)))))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">