خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

خاک

دوشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۳۶ ب.ظ
پنجم دبستان بودم. معلم صدایم کرده بود برای پرسیدن درس. درسی بود که پسر برای کمک به پدرش شب‌ها یواشکی با نور شمع آدرس پشت نامه‌ها را می‌نوشت. وقتی پدر متوجه کار پسرش می‌شود «شانه‌هایش می‌لرزد». معلم صدایم کرده بود و ازم پرسید: «منظور از شانه‌هایش می‌لرزدچیست؟» جواب را نمی‌دانستم. هرچه فکر کردم نفهمیدم آدم چه بلایی سرش می‌آید که شانه‌هایش می‌لرزد. معلمم عصبانی شده بود. گفت:«یعنی گریه کرد!» متعجب شده بودم. ازتعجب من عصبانی‌تر شد و گفت:«یعنی واقعا ندیدی تا حالا کسی از شدت گریه شانه‌هایش بلرزد؟» ندیده‌بودم. هرگز ندیده بودم. آخر آن روزها وقتی میخواستم گریه کنم با صدای بلند می‌زدم زیر گریه و ۲دقیقه بعد هم فراموشم می‌شد. حالا اما مدت‌هاست که یاد گرفته‌ام که غم‌های بزرگ را باید درون خود نگه داشت. باید از درون گریست. باید آنقدر بی‌صدا و آرام اشک ریخت که خاطر کسی مکدر نشود. غم‌های آن روزهای من ۲۰علوم بود که به خاطربی‌دقتی شده بود ۱۹.۵ یا آن نمره‌ی ۱۹ ریاضی ازمامان قایمش می‌کردم و باعث شد به خاطرش تنبیه شوم و تولد دوستم را از دست بدهم. حالا اما غم‌هایم بزرگ شده‌اند. واقعی شد‌ه‌اند. این روزها غم‌هایم از جنسِ «از دست دادن» اند. 
می‌گویند «خاک» آدم‌ها را سرد می‌کند. انگار که در یک لحظه که جگر آدم آتش می‌گیرد، با واقعیت با تمام وجود روبه‌رو می‌شود. می‌رسد به مرحله‌ی پذیرش. ضجه می‌زند. اما می‌پذیرد که عزیز از دست داده است. قلبش پاره پاره می‌شود اما می‌داند که راه بازگشتی نیست. آدم وقتی عزیزی را می‌سپارد به خاک، تازه می‌فهمد چه بلایی به سرش آمده. چه حجم از تنهایی. چه حجم از بی‌کسی. 
ایستاده بودم بالای گور و دختری را بغل گرفته بودم که پدرش را جلوی چشمانش می‌گذاشتند توی خاک. زنی را بغل گرفته بودم که جلوی چشمش همسرش را، همدم همه‌ی زندگی‌اش را می‌سپردند به خاک. زنی را بغل گرفته بودم که جلوی چشمان اشک‌بارش روی برادر دلبندش خاک می‌ریختند. ایستاده بودم و شانه‌هایم می‌لرزید. من آدمِ تحملِ تنهایی‌ها نیستم. یک وقتهایی فکر می‌کنم اگر من جای رون ویزلی بودم تو هری پاتربه جای آن که با عنکبوت (که ترس بزرگ رون بود) روبه‌رویم کنند، با یک دنیا تنهایی می‌گذاشتندم و می‌رفتند. من آدم تحملِ تنهایی‌ها نیستم و آن روز و تمام روزهای بعدش دنیای اطرافم پر شد از تنهایی. تنهایی یک دختر و پسر پدر از دست داده و تنهایی یک زن همسر از دست داده. می‌‌گویند خاک آدم‌ها را سرد می‌کند. سرد می‌کند لابد. عادت می‌کند لابد. کی؟ خدا می‌داند...
  • مهسا -

نظرات  (۳)

خب شما کامنت ها رو بستید ولی می خواستم بگم اتهامش جاسوسیه. و این از نظر امنیتی میدونید که چیز کم و بچه گانه ای نیست. حتی احتمال داره وزارت اطلاعات از صحبت های کوکبی توی سفارت کانادا مسائلی رو ضبط کرده باشه ولی این طبیعیه که قابلیت تفهیم اتهام یا رسانه ای سازی نداره چونکه تجاوز به خاک سرزمینی محسوب میشه! خواهش می کنم به این راحتیا قضاوت نکنید و هشتگ نزنید. حتما می دونید که 18برنده جایزه نوبل به حضرت اقا نامه زدن در این مورد، پس چرا ایشون کاری نکردن؟ پس موضوع یک جایی از کارش بیخ داره و مطمئن باشید که سربازان دلسوز و گمنام امام زمان(ع) خواب نیستند. گوگل و کلمه و دویچه وله هم دقیقا روی همین بعد احساسی و بیماری جسمی آقای کوکبی تکیه می کنند که توی این تصویر شما هم روی وبلاگتان گذاشته اید و اما این قابل استناد نیست. اگر هم بحث حقیقت طلبی ست، خیلی زمینه های دیگری هم برای حقیقت طلبی هست، که اطلاعات موثق تری هم(مثل روز روشن!) برایشان هست، مثل کشتار مردمان یمنی؟ البته شما احتمالا تحت تاثیر بعد علمی ایشون هستید و خب این نگرانی شما قابل درکه.
سلامت باشید.
پاسخ:
سکوت می‌کنم.
http://hermelness.com/wp-content/uploads/2012/12/Silent-tears.jpeg
پاسخ:
آخ آخ...
عادت؟ اجبار است از سر ناتوانی! وقتی دستت به چیزی نمیرسد و رویایش را میبافی و در درونت پنهانی به آن فکر میکنی.
پاسخ:
:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">