خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

عجز

چهارشنبه, ۹ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۱۵ ق.ظ

خیلی سخته...خیلی سخته برام نشستن تو جمع خانواده و سکوت کردن. خیلی برام سخته این‌ که هر هشت نفرمون بودیم و من داشتم از احساس خوشبختی می‌مردم و در درونم غوغا بود، اما کلمه‌ها و جمله‌ها رو پیدا نمی‌کردم برای انتقال احساسم به بقیه و برای حرف زدن با بقیه...همه‌ش سکوت...سکوت محض...چقدر نوشتن آدم رو تنها می‌کنه...چقدر من تنها شدم...چقدر حرف زدن رو از یاد بردم...چقدر مهارت‌های برقراری ارتباطم رو از دست دادم...چقدر سخته :( خیلی «کتبی» شدم...خیلی...

:(


پ.ن: بحث‌های آخر شب تو خونه...بعد از ۴ماه...بحث‌هایی که من رو به گریه می‌ندازن اما عمیقن...بحث‌هایی که قلبم رو به درد میارن و از ظرفیتم فراترن...اما درستن...


پ.ن۲: تا دیروز من از نظر دوستمون «متعصب و متحجر» بودم. امروز شدم آدم «بی‌دین» که به هیچی اعتقاد نداره و کلا با همه چی مخالفه و ....خدایا! تعادل...


پ.ن۳: به هم ریختم این چند وقت خیلی...خیلی...از کم‌ایمانیمه... از کم‌توکلیمه...از ظرفیت پایینمه...اون غار رو نیاز دارم...خیلی! اون رفیق خوب رو هم نیاز دارم. اما نیست...اما دوره...خیلی خسته‌م...خیلی...


پ.ن۴: چقدر شنیدن حرف‌های امشب خوب بود...

  • مهسا -

نظرات  (۲)

  • سعیده زارع
  • منم خیلی کتبی شدم ...
    وای خدا اون آدم بی تعادل رو شفا بده 
    پاسخ:
    ان‌شاءالله...
    3>
    پاسخ:
    من دلم تنگ شده واستون. نمی‌تونم وارد وبلاگتون بشم:(

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">