خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

بالاشهر

جمعه, ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۲۱ ق.ظ

۱- صدای فریاد دختر لاتی از خیابان می‌آید. دختر دم ساختمان روبه‌رویی ایستاده و از تیپش این‌طور به نظر می‌رسد که می‌رود که به پارتی برقرار در یکی از واحدها که صدای جیغ دخترها و پسرها از وسط موسیقی می‌آید، بپیوندد. سر یک نفر فریاد می‌زند و فحش‌های رکیک می‌دهد. از بین فحش‌هایش می‌فهمم که طرف یک پسر جوان افغانیست که مزاحم دختر شده. دختر با عربده می‌گوید «این‌جا محله‌ی منه! کشور منه! برو افغانستان ...خوری کن. اینجا تو هیچ حقی نداری. اینجا من حق دارم هر ...ی می‌خوام بخورم.»


۲- از یکی از ساختمان‌های روبه‌رویی هر چند شب یک بار صدای دعوای زن و شوهری می‌آید. یکی از یکی لات‌تر و بددهن‌تر! مرد به همسرش فحش‌های وحشتناک می‌دهد و زن هم در جواب کم نمی‌گذارد! یک شب شبیه فیلم‌ها، به هم ظرف پرت می‌کردند و صدای شکسته شدن ظرف‌ها یکی پس از دیگری می‌آمد. از آن به بعد دیگر صدای دعوایشان را نشنیده‌ام. احتمالا از هم جدا شده باشند یا یکیشان رفته باشد منزل پدرش!


۳- آمدم بپیچم در کوچه‌ی خوابگاه که فهمیدم پسری دنبالم راه افتاده. باورم نمی‌شد آن‌چه را که داشت اتفاق می‌افتاد! قیمت می‌داد! قدم‌هام را تند کردم و وقتی دیدم متقابلا قدم‌هایش را تند کرده تا خود خوابگاه دویدم و خودم را پرت کردم تو.


۴- رفته بودیم جایی نزدیک خوابگاه شام بخوریم! ۷تا دختر. برگشتنی، ۹ تا پسر راه افتاده بودند دنبالمان و بلند بلند می‌شمردنمان و می‌گفتند ای بابا...  کم‌اند که!‌نمی‌رسند به همه‌مان...باید شریک شویم...


۵- پسر ۱۲-۱۳ ساله‌ای راه افتاده بود دنبالمان که جوراب بخرید. گفتیم جوراب مردانه به چه دردمان می‌خورد؟ گفت برای دوست پسرهایتان! ما هم زدیم زیر خنده و گفتیم برو بچه. دعایمان می‌کرد بلند بلند و التماس می‌کرد ازش جوراب بخریم. وقتی دید کوتاه نمی‌آییم، گفت اقلا اگر جوراب نمی‌خرید، برای برادر کوچکم از داروخانه‌ی سر خیابان مای‌بیبی بخرید! یکی از بچه‌ها گفت: مای‌بیبی؟! من خواهرم بچه‌شو هنوز کهنه و لاستیک می‌کنه! برو بچه! 

پسر شروع کرد به نفرین کردنمان و هرچه آرزوی بد بود، حواله‌مان کرد.



اینجا یکی از محلات بالاشهر تهران است :)

  • مهسا -

نظرات  (۵)

  • علی کوچولو!
  • تاسف باره!

    شاد باشید!
    (شاد هم بنویسید! :دی)
    پاسخ:
    چشم :))
    جل الخالق!!!
    این جور مواقع فقط سعی کن خودت را به جای امنی برسونی. ظاهرا ترس و عصبانیت را در همه جای این شهر می شود تجربه کرد! آدم های روانی همه جا پیدا می شوند.
    پاسخ:
    دقیقا :((
    اینا کثافتن. کثافت بودن شاخ و دم نداره
    ببخشید واقعا عصبانی ام. 
    پاسخ:
    عصبانیتت به جاست عزیزم...
  • سعیده زارع
  • :| 
    دیگه حرفی برای گفتن ندارم
    پاسخ:
    :(
  • بانوی فروردین
  • من هیچ وقت سعادت آباد رو بالاشهر نمی دونستم. کلاسی نداره واقعاً.

    دوم اینکه در مورد پسرها چیزی بیش از این انتظار نداشته باش. اینجا کسی مشاهده شده که پیشنهاد تلویزیون 46 اینچ داده. بله اینگونه است!
    پاسخ:
    والا همه به ما می‌گن سعادت آباد جای باکلاسیه و بالاشهره :)) حالا نمی‌دونم دیگه :دی

    خب بحث من اینه که یه ذره شعور چیز خوبیه که به تیپ آدم نگاه کنن اقلا...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">