خوابگاه‌نوشته‌ها

خوابگاه‌نوشته‌ها

تا ۷ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها
۰۹
مرداد

الان یه هفته‌ست که دارم سعی می‌کنم تحریم سرویس‌های گوگل رو بپیچونم و هنوز موفق نشدم :(

هر بار سر انجام هر پروژه هرچی فحش بلد نیستم(!) نثار مملکت می‌کنم :( همه چیز یا فیلتره یا تحریم... واقعا خسته شدم!

همه‌ی راه‌هایی که پیدا کردم تو اینترنت رو تست کردم. به هرکی که فکر می‌کردم ممکنه بتونه کمک کنه ایمیل زدم. ولی هنوز هیچ فرجی نشده...

:(


+از دیدن این صفحه خسته شدم...هربار کدم رو اجرا می‌کنم و می‌رسم به این صفحه از خودم می‌پرسم من اینجا چی کار می‌کنم؟!


پ.ن: بالاخره تونستم مشکل رو حل کنم...عجب سمجی بود!! با ف*ی*ل*ت*ر شکن و vpn و اینا راضی نمی شد...
مجبور شدم کل کد لایبرری google-clients-api-php رو بخونم تا بتونم مشکل رو حل کنم...


۰۷
مرداد
ماه رمضان تمام شد. بیشتر از یک ماه از تابستان گذشته و من هنوز درس نخوانده‌ام! باید بپذیرم که خیلی عقبم و این فاصله را جز با تلاش و پشتکار زیاد نمی‌توان جبران کرد.
این مدت اخیر خیلی غرق شده بودم در زندگی مجازی. فیسبوک و پلاس و فروم دوست‌داشتنی...
یکهو تصمیم گرفتم ترک کنم این زندگی مجازی را و با برگرداندن خودم به دنیای واقعی، موقعیت را برای درس خواندنم مهیا کنم.
داشتم فکر می‌کردم که چرا دنیای مجازی اینقدر جذاب است؟ چرا اینقدر آدم‌ها را توی خودش غرق می‌کند؟
شاید چون از دنیای حقیقی می‌ترسم. دنیای واقعی بی‌رحم است و سخت‌گیر. در دنیای واقعی وقتی جنگ می‌شود، آدم‌ها واقعی می‌میرند. یک مادر واقعی فرزندش را از دست می‌دهد. یک بچه واقعی یتیم می‌شود. در دنیای مجازی اما، جنگ که می‌شود، فقط جای عکس‌های گل و جشن و خوراکی را عکس‌های صورت‌های خون‌آلود کودکان و جسد‌های غیرقابل تشخیص می‌گیرند. اما لایک‌ها همان لایک‌هاست، کامنت‌ها هم همان. گیرم دونقطه پرانتز بسته، جایش را به دونقطه پرانتز باز بدهد. نفس عمل هیچ فرقی نمی‌کند! لایک‌ها، کامنت‌ها، shareها نه به ظالم ضربه ای می‌زند و نه به مادر بچه‌اش را برمی‌گرداند و نه به بچه مادرش را!
دنیای مجازی، روی همه‌ی اتفاقات دنیای واقعی یک ماسک می‌زند و می‌گذاردشان جلوی رویت. جوری که نه زیاد ناراحتت کند و نه زیاد خوشحالت.
در دنیای مجازی می‌توانی ۴۰۰-۵۰۰ تا Friend داشته باشی! در دنیای واقعی به زور شاید ۲-۳ دوست داشته باشی...در دنیای مجازی، در شبکه‌های اجتماعی می‌توانی جامعه‌ی دور و بر خودت را متناسب با میلت تشکیل دهی. می‌توانی دوست‌نداشتنی‌هایت را از آن حذف کنی و دنیایت را پر کنی از آدم‌ها و اتفاقات دوست‌داشتنی. در دنیای واقعی جامعه را تو نمی‌چینی. تو نمی‌سازی ! دنیای واقعی پر است از آدم‌هایی که چشم دیدنشان را نداری. پر است از اتفاقاتی که دوست داری چشمت را بر آن‌ها ببندی.
دنیای مجازی وسوسه‌بر‌انگیز است و غیر واقعی بودنش چنان مجذوبت می‌کند که نتوانی خودت را به این راحتی‌ها از چنگش نجات دهی.
دنیای واقعی پر است از ناملایمات، از دوست‌نداشتنی‌ها، از مسئولیت‌ها!
اما...اما...
در دنیای واقعی آدم‌ها واقعی‌اند. دوست‌ها وفادارند. آغوش‌ها گرم‌اند. اشک‌ها پراحساس‌اند.
دنیای مجازی کاذب است. واقعی نیست. مثل تصویر مجازی می‌ماند در آیینه‌ی محدب! همان اندازه غیرواقعی!
خودم را به سختی و با ناراحتی از دنیای مجازی می‌کشم بیرون و بار دیگر پرت می‌کنم به دنیای واقعی.

سلام!

۰۷
مرداد

دراز می‌کشم توی سالن زیر نور صبح که بعد از ۱ ماه دیده‌امش، درست همانجایی که دیشب دراز کشیده بودم و از سردرد به خودم می‌پیچیدم و تمام صداهای توی هال، با صدای بلند تلوزیون در هم می‌آمیخت و بعد قاطی می‌شد با صدای به هم خوردن در کابینت و هم زدن قهوه‌ی سیاه سیاه توی استکان از آشپزخانه. قهوه‌ای که خواهرم نومیدانه از آرام گرفتن درد من برای من آماده می‌کرد. همشهری داستان می‌گیرم دستم و شروع می‌کنم به خواندن و سرشار شدن. درست زیر همان لوستری که دیشب در هر لحظه صدبار فکر می‌کردم دارد می‌افتد روی سر من که ضعیف و بی‌دفاع روی زمین از درد به خودم می‌پیچیدم.

می‌رسم به متن یک تجربه‌ی این شماره. تجربه‌ی تماشای دسته‌جمعی فوتبال. متن پسر خوابگاهی را می‌خوانم از خوابگاه و تماشای فوتبال ایران نیجریه. توصیفاتش عالیست! با خودم فکر می‌کنم که چرا من دیگر نمی‌نویسم؟‌ از این لحظه‌های ناب خوابگاهیم؟ آن تجربه‌ی عالی تماشای والیبال ایران برزیل؟ و خیلی تجربه‌هایِ بهترینِ دیگر؟

ترسناک است برایم تصور این که امسال سال آخر است. سال آخر خوابگاهی بودن من. نمی‌دانم سال‌های بعدش کجا خواهم بود. ولی این را می‌دانم که هیچی دوران لیسانس آدم نمی‌شود!


+عید فطر مبارک :) شیرینی همین یک روز عید می‌ارزد به همه‌ی سختی‌های آن یک ماه روزه‌داری... کاش تا همیشه این اعتقاد با من بماند... شیرین‌ترین و دل‌چسب‌ترین غذای دنیا، صبحانه‌ی عید فطر است... :)


۳۱
تیر
تلویزیون روشنه.
یورونیوز.
پخش مستقیم از غزه! هر چند لحظه یه بمبی فرود می‌آد!
من این ور دارم زبان می‌خونم بی‌هدف(مثلا به اسم کنکور! ولی واقعا فقط واسه اینکه یه کاری کرده باشم!). مامان کارهای خیاطی افراد خونواده رو انجام می‌دن! بابا سر مطالعه‌شونن. داداش کوچیکم با کامپیوتر بازی می‌‌کنه. خواهرم طبق معمول تلفنی با همسرش حرف می‌زنه!
تلویزیون هنوز داره پخش مستقیم از غزه بمبارون نشون می‌ده! تو همون مدت زمانی که من ۲۰ کلمه‌ی زبان حفظ می‌کنم، چند نفر دیگه زنده نیستن؟ چند نفر دیگه نفس نمی‌کشن؟ چند تا بچه یتیم شدن؟ چند تا مادر داغدار شدن؟ چند تا زن بیوه شدن؟ چند تا مرد عشقشون رو از دست دادن؟
کتاب زبانو می‌گیرم جلوی چشمم که تلویزیونو نبینم. که فکر نکنم. که ذهنمو درگیر نکنم! اشکام ولی امان نمی‌دن. چشمام از خودم دل‌رحم‌ترن...


می‌دونین؟ باورم نمی‌شه یه گوشه از جهان اسرائیل و حماس دست به دست هم دادن تا مردم مظلوم فلسطینو از روی زمین محو کنن!
باورم نمی‌شه یه جا همین بغل گوشمون یه سری مردم دارن تو عراق کشته می‌شن!  به چه جرمی؟ کی می‌دونه؟
یه جا اونورتر تو سوریه دارن مردم شیمیایی می‌شن و جیک کسی درنمیاد.
یه هواپیمای مالزی، مردمو از هلند می برده سنگاپور. نزدیک اوکراین بیشتر از ۲۰۰ نفر، در حالی که بودن، یهو دیگه نیستن! روسیه می‌گه می‌خواستن اوکراینی‌ها شلوغ نکنن!‌ ۲۰۰ نفر چه گناهی کرده بودن؟ کی‌ اهمیت می‌ده؟
حکما اشک بچه‌های برزیلی وقتی تیم ملیشون تو جام‌جهانی شکست خورد باارزش‌تر بود از خون بچه‌های فلسطینی که یکی پس از دیگری تو یه جنگ نابرابر و تو وطن خودشون کشته شدن...

باورم نمی‌شه دارن آدم‌ها یکی پس از دیگری می‌میرن و ما باید بشینیم و نگاه کنیم و هیــــــــــــچ کاری از دستمون برنیاد!
این روزها از رفتن تو فیسبوک هم می‌ترسم! انگار رقابته بین آدم‌ها بین اینکه کی عکس‌های هولناک‌تر و ناراحت‌کننده‌تر از مردم مظلوم و کشته شده پخش می‌کنه!! می‌دونین؟ احساس می‌کنم اینقدر مجازی شدیم که دیگه ناراحتی‌ها و دلسوزی‌ها و دلرحمی‌هامونم مجازی شدن! صفحه‌ی فیسبوک رو باز می‌کنیم. یه مشت عکس یکی نارحت‌کننده‌تر از دیگری رو لایک(!!) می‌کنیم(بدون اینکه فکر کنیم لایک کردن چه مفهومی داره!). فوقش shareشون می‌کنیم! فوقش دو تا جمله‌ی ناراحت‌کننده می‌نویسیم. دیگه خیلی که مهربون باشیم دو تا قطره هم اشک می ریزیم. صفحه‌ی فیسبوک رو می‌بندیم. می‌ریم پی کار و زندگیمون!‌شب هم راحت راحت سرمون رو می‌ذاریم زمین و می‌خوابیم. هیچ هم فکر اون عکس‌هایی که shareو like کرده بودیم خوابمون رو آشفته نمی‌کنند. آخه اونا مال دنیای مجازی بودند!
وای که چقدر نمی‌دونم این وسط چی کار باید کرد؟ نمی‌دونم! نمی‌فهمم! و ناامیدم! ناامیدم از دنیای این روزها. دنیایی که حال خوبی نداره این روزها. دنیای این روزها از یادم برده چیزهایی رو که تو تهران و محله‌ی دروازه غار دیدم! از یادم برده مردم بینوای کشور خودم رو که کسی نمی‌بینه مرگ تدریجیشون رو! بچه‌هایی که معتاد به دنیا میان و در کمتر از یک سالگی اوردوز رو تجربه می‌کنن!‌ بچه‌هایی که پدرهای معتادشون سیگارشون رو روی بدن این بچه‌ها خاموش کردن. یادم می‌ره زن‌هایی رو که واسه زنده نگه داشتن بچه‌هاشون تن‌فروشی می‌کنن. یادم می‌ره اینارو. آخه من جام راحته. لابد من بهتر از اون بچه‌ها بودم که تو یه خانواده‌ی تحصیل‌کرده به دنیا اومدم و بچه‌ی یه پدر و مادر معتاد نبودم. لابد...
سخته این روزها! اینکه ندونی چه کاری درسته و چه کاری باید بکنی؟ اینکه ندونی چه به سر دنیا اومده! اینکه بمونی سر این که دغدغه‌هات چین وقتی یه سری آدم فقط می‌خوان زنده بمونن!‌ همین!!

حالم امشب اصلا خوب نیست. به خدا شعار نمی‌خوام بدم. فقط داره حالم از خودم و دنیا و این شرایط به هم می‌خوره!




(تصویر از سایت فرهنگ نیوز)


(یه روزی هم می‌تونه ایران جای غزه باشه. می‌تونیم ما جای اون مردم باشیم. یادمون باشه! اون روز هم هیچ فرقی با امروز نداره. دنیا هیچ کاری برامون نمی‌کنه یا نمی‌تونه بکنه. می‌تونه وایسه و نظاره کنه فقط...یادمون باشه)

((چند سال قبل حکومت ایران کاری کرد که بگیم نه غزه، نه لبنان... حکومت ایران ما رو متنفر کرد از هم‌نوعانمون... شدیم طلبکارشون. اما کاش این روزها رو قاطی اون روزها نکنیم...کاش حماس رو با مردم بی‌گناه و مظلوم فلسطین یکی ندونیم...کاش...))
۲۹
تیر


#خیلی جالبه. خیلی. یه وقتی بود. خب؟ ۳سال پیش. ما خودمونو کشتیم شریف قبول شیم. یه عده قبول شدن چیزی که می‌خواستن. یه عده هم رفتن رشته‌ای که نمی‌خواستن که شریف باشن. یه عده هم مثل من و مرجان و شادنوش اومدیم تهران که رشته‌ای که دوست داریم بخونیم. خلاصه! اونموقع‌ها همه‌ی فکر و ذکرمون اپلای بود!‌همه‌ش ها!‌حتی یه بخش کوچکش هم غیر از این نبود.
خلاصه بگم!‌ بهار و مهرو رفتن هوافضا، آناهیتا صنایع و پردیس علوم کامپیوتر شریف. منم کامپیوتر تهران و مرجان و شادنوش هم مکانیک تهران. خب؟
بعد هی حسرت می‌خوردیم که وضع شریفیهامون برای اپلای بهتر از ماست... غصه می‌خوردیم حتی...
همه‌ی اینارو در نظر بگیرین. خب؟
یه عده‌مون هم رتبه‌هاشون خوب نشد به اندازه‌ی توانشون و زحمتشون نتیجه نگرفتن و رفتن دانشگاه صنعتی اصفهان و اصفهان و ...
اینارو هم در نظر بگیرین.
حالا ۳سال گذشته.
خب؟
الان با پریس حرف زدم و چند ماه پیش با بهار...
بهار نمی‌خواد بره.
پردیس نمی‌خواد بره.
آنا نمی‌خواد بره.
من نمی‌خوام برم.
شادنوش و مرجان هم.
فقط مهرو می‌خواد بره.
حالا بچه‌های اصفهان مونده‌مون که به نظر خودشون شکست خورده بودن و فلان، همه شون در حال اپلای هستن...
و من خیلی فکر می‌کنم به همه‌ی اینها!‌
به اینکه آیا کار ما درسته یا اونا؟
به اینکه این رتبه‌ی بهتر آوردن ما به نفعمون بوده یا نه؟
به اینکه چند سال دیگه کسی نمی‌گه اونا کارشناسی کجا بودن ومی‌گن ارشد و دکترا کجا بودن و ما کجا...
به اینکه چند سال دیگه ما خوشحال‌تریم یا اونا؟‌ اونا موفق‌ترن یا ما؟
به اینکه این تجربه‌ی زندگی در راه دور، زندگی در غربت نسبی و فرار کردن ازش، و قدر خانواده رو دونستن، و قدر آشنایی‌ها رو دونستن، به نفعمون بوده یا نه؟
کاش بفهمین منو :(
این روزها روزهای سختین برای همه‌مون!
من و آنا و پردیس و بهار و مهرو با هم رفتیم تهران. با هم موندیم. حسش خوبه. خیلی! چقدر بزرگ شدیم...چقدر...
وای.......................................................

# متاسفم.
متاسفم که هیچکدوم اشتیاقی نداشتیم به تشکیل شدن افطاری امسال مدرسه.
متاسفم که هیچ‌کدوممون بعد از ۳سال دلیلی نمی‌دیدیم برای دوباره دیدن هم.
متاسفم :(
افطاری مدرسه تبدیل شد به افطاری جمع ۱۰ نفره‌ی خودمون...
انگار می‌خوایم تو خودمون بمونیم و تو خودمون بمیریم و ...
انگار...
می‌خوایم وایسیم جلوی هم. همو بغل کنیم و از بودن هم مطمئن بشیم و آروم بگیریم...
بچه‌های دانشگاهو خیلی بیشتر از بچه‌های مدرسه دوست دارم به استثنای حدود ۲۰ نفر...۲۰نفری که دوستای واقعیم بودن و موندن حتی بدون اینکه ببینمشون.
این بیست نفر همه چیز منن.
همه ی گذشته‌ی منن....
اینا کسانی هستند که همیشه حرف داریم برای گفتن. که پشت تلفن بعد از سلام و احوال‌پرسی یه ثانیه هم سکوت برقرار نمی‌شه بینمون.
آخ آخ...
:(


#دلم تنگه. تنگ روزهای دبیرستان با مانتوهای گل و گشادمون و لبخندهای واقعیمون و تیپ‌های ساده‌مون و قلب‌های صافمون و پیش هم موندنامون...
دلم تنگ اون روزهاییه که مثلثات سخت بود. کابوس حد و مشتق می دیدیم. دلم تنگ اون روزیه که آقای اعلمی هر ۵دقیقه یک بار برمی‌گشت به من می‌گفت:‌«اُی دختره! انتگرال سینوس چی می‌شه؟!» و من هربار بلااستثنا می‌گفتم کسینوس :))‌ و هربار می گفت:«تو چرا این‌قدر خنگی دختر:)) منفی کسینوس» و همه با هم می‌خندیدیم.
دلم تنگ اون روزهاییه که آقای انارکی می‌اومد سرکلاس گسسته و هرکی رو که دیر می رسید مجبور می‌کرد به شیوه‌ی خاص خودش تخته رو پاک کنه و این می‌شد دلیل خنده‌هامون...
دلم تنگ اون روزهاییه که خنده‌هامون بی‌بهانه بود...
دلم تنگ اون زنگ تفریح‌هاییه که اشک معاونمون رو در می‌آوردیم از بس می‌زدیم و می‌رقصیدیم!
دلم تنگ...
:((
کاش اشک‌های منو می‌فهمیدید...
کاش می‌فهمیدید که دلتنگ گذشته‌ام اما حسرتش رو نمی‌خورم...
کاش.



پ.ن: ببخشید که یه سری چیزها دائم میاد تو ذهنم و دائم ازشون می‌نویسم...دست خودم نیست...ترس از آینده‌ست...

۱۹
تیر

خب! کلی انتظار کشیدم تا امروز بیاد و بگذره و من یک سال بزرگتر بشم! انگار که مثلا یک روزه ۱ سال بزرگ شدم :))

۲۱ سالگیم تموم شد! و برخلاف تصورم هیچ احساس خاصی ندارم الان :دی
از بعد از هجده‌سالگیم از رسیدن روز تولدم خوشحال نمی‌شم. دوست داشتم ۱۸ ساله می‌موندم. تا همیشه!
وقتی بچه‌تر بودم، مثلا ۱۳-۱۴ ساله به هرمناسبتی(روز تولد، سر تحویل سال، شب یلدا!) آرزو می‌کردم دانشمند بشم! یا اینکه برم برسم به یه جایگاهی که توش همه‌ش پژوتاتاتهش و تحقیق باشه و ... . کلی بلندپرواز بودم واسه خودم :)‌ ولی خب راستش تقریبا از ۲سال پیش، در هر موقعیتی که قرار می‌گیرم، چشمامو می‌بندم و آرزو می‌کنم همیشه در کنار خانواده‌م باشم: «سالم، خوشحال و سرشار از آرامش و یاد خدا» و فقط همین... دیگه در رویاهام نه دانشمند می‌شم، نه مخترع و نه برنده‌ی جایزه‌ی نوبل :))

ناراحت هم نیستم از این قضیه. خوشحالم که قدر نعمت‌های اصلی زندگی رو فهمیدم. پیش از اون‌که خیلی دیر بشه...

من امروز، ۲۱ساله شدم:)

این عدد خیلی بزرگه! خیلی! من هنوز در حد یک بچه‌ی ۱۵-۱۶ ساله‌ام :))

در این حد که بابام وقتی شمع ۲۱ رو روی کیکم دیدند، واقعا باورشون نمی‌شد سن من رو!

امیدوارم در ۲۱ سالگیم اتفاقات خوب و هیجان‌انگیز بیفته و توش از خدا دورتر نشم. نزدیک شدن پیشکش...


+این هم تبریک تولدم از طرف Google :))


۱۵
تیر

خب!

من که همینطوریش هم غرغرو هستم!‌ کنکور هم که دیگه واقعا بهترین بهانه‌ست واسه هی غر زدن! اصلا پتانسیل خودش بالاست برای آدم رو به غر درآوردن!!‌:))

الان که دارم درس‌ها رو می‌خونم، و چیزهایی رو که قبلا متوجه نمی‌شدم به راحتی می‌فهمم(حتی مدار الکتریکی۱ !!!)واقعا برام سوال پیش آمده که من دقیقا تا ترم۴ داشتم چه غلطی می‌کردم که فکر می‌کردم دارم درس می‌خونم و این‌ها رو نمی‌فهمیدم و نمره‌هام هم بد می‌شدن؟! نه واقعا؟!

و با آمدن نمرات این ترمم و گرفتن ۲ عدد ۲۰ سه‌واحدی و خوب بودن بقیه‌ی نمراتم و تجربه‌ی معدل بالای ۱۸ توی دانشگاه، چیزی که برام حتی در حد رویا هم نبود، برام سوال دیگه‌ای پیش آمده که من چرا ۴ترم اول مثل این دو ترم درس نخوندم؟ چرا بلد نبودم چه‌جوریه درس خوندن دانشگاه؟ لعنت به خودم که اگر ۴ترم اول مثل این دو ترم بودم الان مجبور نبودم به جای انجام کارهای هیجان‌انگیز تو آزمایشگاه‌های دانشگاه، درحال درس خوندن واسه کنکور باشم :| (و بیشتر از اینکه بخونم، جو خوندن دارم!‌یعنی بیشتر از خوندن فکرش آزارم می‌ده!) و این واقعا بی‌انصافیه... این تابستون که من دستم بند بود هزار تا پیشنهاد هیجان‌انگیز بهم شد واسه انجام کار تو تابستون و تو طول ترم بعد و من مجبور شدم یکی پس از دیگری همه رو skip کنم به جز یکی...

بعله!

این بود از غرغرهای من :دی

حالا برم DS و نظریه بخونم...

۱۱
تیر

بابام تعریف می‌کنن که وقتی دانشجو شدن (سال ۵۱- دانشگاه مازندران(بابلسر))، یه خونه‌ای بوده که با چند نفر دیگه توش زندگی می‌کردن. که اون چند نفر دیگه اهل شراب و این چیزها هم بودند. بابای منم بچه‌ی یه مجتهد. از یه خانواده‌ی سنتی. تازه ۱۷ سالشون هم بوده...(۱ سال زود رفتن دانشگاه). خیلی سختی کشیدن. بعد می‌گن آب نداشتن و اینا!‌خیلی سخت بوده!‌ آب رو از یه چاهی می‌کشیدن با صافی کرم‌هاشو جدا می‌کردن و بعد می‌جوشوندن آب رو و استفاده می‌کردن...یا مثلا پولشون فقط به خریدن تخم‌مرغ می‌رسیده دیگه نمی‌تونستن گوجه بخرن. واسه همین املت یه غذای اعیونی واسشون حساب می‌شده و غذای معمولشون نیمرو بوده یا نون و خرما. بعد حالا اینا هیچی.
می‌گن که نامه می‌نوشتن واسه مامانشون تو اصفهان و می‌گفتن من خوبم و همه چیز اینجا خوبه و این‌ها. چند بار مامان بزرگم خواستن برن پیششون، بابام هی تو نامه می‌نوشتن که نه الان هوای اینجا براتون مناسب نیست. نه الان زیادی شرجیه! نه الان سرده! نه الان جاده خطرناکه!‌خلاصه به هر بهانه‌ای نمی‌ذاشتن که مامانشون برن و ببینن شرایط زندگی پدرم رو... (مقایسه می‌کنم با خودم که تا تو خوابگاه آب قطع می‌شه، برق می‌ره، خسته می‌شم، درسام سخت می‌شن، یا هر اتفاقی می‌افته زنگ می‌زنم خونه شروع می‌کنم به غر زدن! (البته الان نه! ولی سال اول اینجوری بودم!! ) )
بعد برای مامانشون نامه می‌نوشتن و طرز تهیه‌ی غذاهای ساده رو می‌پرسیدن و مامان‌بزرگم براشون روش پخت غذاها رو می‌نوشتن و پست می‌کردن. بعد حالا شما تصور کنید که ۴۲ سال پیش چقدر طول می‌کشیده نامه از بابلسر برسه به اصفهان و جوابش برگرده...
بعد کلا به نظرم خیلی جذابه که آدم واسه کسانی که نمی‌تونه ببینتشون، نامه بنویسه! خیلی جذاب‌تر از زنگ زدن و skype و این‌هاست...
الان من و هم‌اتاقیم تقریبا همچین تجربه‌ای داریم :)) تابستون‌ها که هرکدوم می‌ریم خونه، هر دو- سه هفته یکبار به هم ایمیل می‌زنیم و تو مایه‌های «ملالی نیست جز دوری شما» برای هم می‌نویسیم :)))) توضیح می‌دیم کجاها رفتیم. چی‌کارها کردیم. حتی چی‌ها خوردیم!!‌(قدر خوردنی رو بچه‌های خوابگاهی بهتر می‌دونن!!! حتی این‌دفعه هم‌اتاقیم برام دستور پخت یه کیک خیلی خوشمزه‌ای رو هم که درست می‌کنن با خواهر دوفلوش واسم فرستاده (:* به مه‌زاد) )و بعد منتظر می‌مونیم تا چند روز بعد نفر مقابل به ایمیلمون جواب بده. بعد واسه اینکه به زبون خارجی‌ها(!)، بیشتر make sense بکنه، جواب دادن ایمیل رو سه چهار روز طول می‌دیم تا طرف فکر کنه الان نامه رو کبوتر قاصد از راه‌های پرپیچ و خم و طولانی اصفهان تبریز به دست طرف رسونده :))
ولی خداییش خیلی حال می‌ده!‌ امتحان کنین شما هم از این ایمیل‌نگاری‌ها رو :دی :))
(مامانم و دخترعموشون هم که با هم فقط ۱۶ روز فاصله‌ی سنی دارند و در دوران کودکی تا جوانی هم‌بازی و همدم هم بودند و الان سی ساله هم رو ندیدن چون اوشون سوئدن و مامان من ایران هم همچین دنیایی دارن!! مامانم می‌آن دیکته می‌کنن نامه در حد همون ملالی نیست و این‌ها بنویسم برای دخترعموشون...دو سه هفته بعد هم جواب اوشون رو برای مامانم می‌خونم و بالعکس  :دی )

۰۲
تیر

«این یک پست درد دل است. و احتمالا سرشار از غر!»

یک کوه فامیل داریم که منتظرن من کنکور قبول نشم و سرکوفت‌هاشون رو روانه‌م کنن. ولی اصلا برام مهم نیست. از این مقایسه‌های احمقانه‌شون خسته شدم. من رو با یه دختر دیگه تو فامیل مقایسه می‌کنن که یک سال از من بزرگتر بود و هم‌مدرسه‌ایم بود و ما خیلی با هم دوست بودیم و هستیم. رتبه‌ی کنکور کارشناسی من از دوبرابر اون هم بدتر شد. ولی از بد حادثه هم‌رشته‌ای شدیم. اون نرم‌افزار شریف و من نرم‌افزار تهران. من فکر کردم مقایسه‌ها تموم شده. تا اینکه مادربزرگ همین دختر زنگ زده خونه‌مون و به مامانم گفته که نوه‌ش بدون کنکور پذیرفته شده برای ارشد به خاطر معدلش. به من که گفتند کلی ذوق کردم بعد تازه فهمیدم قصدشون چی بوده... چند ماه بعد هم از صد طریق به گوشمون رسوندن که از دانشگاه تورنتو بورس کامل گرفته و برای ارشد می‌ره. و این بار چشم عمه‌هام به من دوخته شد که یعنی خب! حالا وقتشه خودت رو نشون بدی! ببینیم از کجا می‌تونی بورس بگیری! و کل عید داشتند مخ من رو می‌زدند برای رفتن! و من در خفا تصمیم گرفتم کنکور بدم و به مادرم گفتم که من آمادگی روحی رفتن از ایران رو ندارم و حالا من اینجام. و کافیه رتبه‌ی کنکورم هم خوب نشه که سرکوفت‌ها از همه طرف حواله‌ی من بشه... حالم به هم‌ می‌خوره از این همه چشم و هم چشمی! مثلا الان کلی فکر می‌کنن فامیلای ما که باشخصیتن از این لحاظ که سر مال و منال با هم چشم و هم چشمی ندارن و سر «علم» دارن!!! و بخوره تو سرمون این «علم» که ملاکش رتبه‌ی کنکور و تعداد صفرهای رقم فاند گرفته شده و ... هست! و بخوره تو سرمون این که تحصیل رو تا این اندازه خز و بی‌معنی کردیم.
لیسانس می‌گیریم بدون یک لحظه فکر می‌ریم سراغ ارشد و باز هم بدون فکر می‌ریم Phd می‌گیریم و باور کنید اگر تو ایران مقاطع تحصیلی بالاتر هم جاافتاده بود می‌رفتیم و اون‌ها رو هم می‌خوندیم و یک لحظه فکر نمی‌کردیم که چرا؟! که دنبال چی‌ایم؟!‌
استاد IEمون می‌گفت وقتی وارد ارشد شده ۲تا تجریه‌ی وحشتناک ورشکست شدن داشته. دوبار شرکت راه انداختند بعد از لیسانس و هردوبار شکست خوردند. دادگاه رفتند. جریمه پرداختند. ولی تجربه اندوختند. گفت وقتی وارد ارشد شدم یه سری بچه‌ی تازه از لیسانس دراومده کنارم بودند که Nerd بودند کاملا. و هیجی نمی‌فهمیدند جز نمره و ... . گفت وقتی وارد دوره‌ی phd شده، تجربه‌ی راه‌انداختن ۲تا startup رو داشته و تجربه‌ی مدیریت یک شرکت تقریبا بزرگ رو. و باز هم وقتی وارد دوره‌ی phd شده یه سری بچه‌ی خیلی کوچکتر از خودش که تازه مقاطع لیسانس و ارشد رو بدون وقفه گذرونده بودند نشستند. الان هنوز دوره‌ی تحصیلیش تموم نشده و سال آخر Phd هست و همکلاس‌هاییش که چندین سال پیش به صورت مستقیم مقاطع تحصیلی رو خوندند و دکتراشون رو هم گرفتند، تو یکی از startup هایی که راه‌انداخته دارند زیردستش کار می‌کنند...

ما چی اما؟ لیسانس گرفتیم. حتی هنوز نگرفتیم! فکر کنکور ارشدیم. ارشد نگرفته فکر اپلای و مدرک Phd. کی قراره کار کنیم و تجربه‌ی واقعی کار کردن رو تجربه کنیم؟!‌ خدا می‌دونه! عادت کردیم بریم دنبال کار بگردیم. تو یک شرکت استخدام بشیم و زیر دست یه سری آدم کار کنیم. و هرگز به ذهنمون نرسیده که این ریسک رو بپذیریم که برای خودمون کار کنیم. رئیس خودمون باشیم. مرئوس خودمون باشیم. startup خودمون رو راه بندازیم!

یک داستان تمثیلی هست که چند وقت پیش شنیدم و یادم نیست کی و کجا اما به نظرم بیانگر خیلی چیزهاست...
طرف کنکور می‌ده و رشته‌ی «اژدهاکشی» قبول می‌شه. لیسانس می‌گیره. بعد ارشد می‌گیره وبعد هم با مدرک دکترای «اژدهاکشی» از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شه. خب حالا چی‌کار می‌کنه؟! بله...درست فهمیدید... می‌ره و به عنوان عضو هیئت علمی شروع به تدریس رشته‌ی «اژدهاکشی» می‌کنه! :)
اژدهاکسی دیگه ته تمثیله برای رشته ی به‌دردنخور و بی‌کاربرد...
دانشگاه‌های ما هی توی خودشون تکرار می‌شن. طرف وارد می‌شه مدرک می‌گیره. بدون اینکه ذره‌ای از بازار کار بدونه می‌شه استاد یه سری بچه ی دیگه که اومدن که همون مسیر رو طی کنند.

استاد IEمون می‌گفت اگر الان دانشگاه‌ها رو از نظام آموزش کشور حذف کنیم، هیچ اتفاق بدی تو کشور نمی‌افته. همه‌چیز به همون منوال که الان داره پیش می‌ره، اون‌موقع هم پیش می‌ره. تنها تاثیری که می‌گذاره اینه که یه سری آدم زودتر وارد بازار کار می‌شن...همین!
و این یعنی فاجعه! اینکه دانشگاه‌های ما الان هیچ فایده و تاثیری برای چرخ‌های اقتصاد و تولید مملکت ندارند یعنی فاجعه!!
چند وقت پیش یه هفته همایش «فنعت» یا «فنی و صنعت» داشتیم برای ارتباط با صنعت. صاحبان شرکت‌ها و مشاغل برای جذب نیرو می‌آمدن. برای تشویق بچه‌ها به پذیرفتن ریس کو خارج شدن از دانشگاه و رفتن به بازار کار. یه نشریه‌ای هم بچه‌ها چاپ کرده بودند و توش یه چیز جالب نوشته بودند. اینکه تو آمریکا وقتی تابستون می‌شه کارخونه‌ها و شرکت‌های بزگر نیازهاشون رو می‌آن و به دانشجوهای دانشگاه‌های معتبر عرضه می‌کنند تا دانشجوها تو تابستون روی نیاز شرکت‌ها کار کنند و اون‌ها رو برآورده کنند. یا اینکه شرکت‌ها و کارخانه‌ها مشکلات و نیازهاشون رو به دانشگاه‌ها ابلاغ می‌کنند و این‌ها می‌شن موضوع پروژه‌ها و پایان‌نامه‌های دانشگاهی و نهایتا تمام پروژه‌ها و پایان‌نامه‌ها در جهت رفع یک نیاز واقعی هستند توی چرخ صنعت کشور خودشون.
بعد تو ایران همه‌چیز تقلیدیه. درنتیجه اون چیزی که تو دانشگاه‌ مثلا MIT شروع می‌کنند به چندین سال کار کردن روش به این خاطر که نیاز روز کارخونه‌هاشون هست می‌شه موضوع پایان‌نامه‌های پانشگاه‌های برتر ایران. بی‌آنکه کوچکترین نیازی از چرخ صنعت خودمون رو رفع بکنه!
البته اون نوشته مثال‌های خیلی خوبی هم داشت که من متاسفانه الان یادم نیست.
واقعا باید تاسف خورد...
به حال من و امثال من که ذره‌ای ریسک‌پذیری نداریم. می‌خوایم مقاطع تحصیلی رو یکی پس از دیگری طی کنیم و به قول بچه مدرسه‌ای‌ها تو دفتر خاطراتشون پله‌های ترقی رو یکی یکی طی کنیم و قطار خوبختیمون روی ریل زندگی به حرکت دربیاد!!!
ریسک‌ناپذیری تا اونجا که وقتی با هزار کشمکش و دعوا استاد iIEمون مجبورمون کرد که پروژه‌هامون هرکدوم آغاز یک startup باشند و ما یک ترم براش زحمت کشیدیم و بعد جشنواره برگزار شد از پروژه‌هامون و از شرکت‌ها بزرگ اومدند و پروژه‌هامون رو دیدند، تحسین کردند، ایمیلمون رو برای استخدام گرفتند و بعضی از پروژه‌ها که قابل خرید بود رو با پیشنهادهای خارق‌العاده روبه‌رو کردند، پروژه‌ی آماده‌مون رو انداختیم اون‌ور، و به جیغ‌های استادمون اهمیت ندادیم که می‌گفت پروژه‌هاتون رو لانچ کنید...به ثمر برسونید. می گید ازش استقبال نمی‌شه؟! می‌گید شکست می‌خوره؟! من می‌گم بذارید اول شکست بخوره بعد این رو بگید. من می‌گم بیاید برای کی بار در عمرتون هم که شده شبیه اون شخصیته تو گالیور نباشید که همه‌ش می‌گفت: «من می‌دونستم...»
یک بار هم که شده ریسک کنید و باور کنید تا شکست نخورید به هیچ‌جا نمی‌رسید و چه بهتر که اولین شکستتون رو در سن ۲-۲۱ سالگی تجربه کنید.
و ما باز هم خمیازه کشیدیم از حرف‌های استاد، پامون رو روی پامون انداختیم و به تمرین‌های به‌دردنخوری فکر کردیم که نصف نمره‌ی یک درسمون رو داشت و ما منتظر بودیم که حرف استاد تموم بشه و بریم تمرین‌هامون رو بنویسیم و نمره‌هامون رو بگیریم...
و استاد که وقتی بی‌اعتنایی ما رو دید، گفت که برای برگزاری اون همایش از پروژه‌هامون انواع تهمت‌ها و تهدیدها رو تحمل کرده به این خاطرکه اساتید عزیز برقی با سابقه‌های Nساله که از بد حادثه دانشکده شون با ما یکیه و حتی بعضا اساتید قدیمی کامپیوتر، مخالف ارتباط دانشگاه با صنعتند و معتقدند دانشگاه جای علمه نه کار. و ما که می‌ریم که شبیه استادهای احمقِ در پنجاه سال پیش مونده‌مون بشیم.
متاسفم. برای خودم. برای خودم که ۵ ماه برای اون پروژه زحمت کشیدم و الان جرئت لانچ کردنش رو ندارم. چون وقت می‌گیره .چون من وقتم رو برای درس خوندن برای کنکور ارشد لازم دارم. چون از شکست می‌ترسم. چون فکر می‌کنم کار کردن برای بعد از ۳۰ سالگی و بعد از تموم کردن تحصیلات دانشگاهیه. چون...
و این من که می‌گم یه نمونه‌ست...یه نمونه از ۹۹ درصد همکلاسیام...هم‌دانشگاهیام...هم‌وطنام...

دیروز بابام داشتند برگه‌های امتحانشون رو تصحیح می‌کردند و نظرسنجی‌های ته برگه رو برامون می‌خوندند. یکی بعد از کلی درددل، تهش نوشته بود: «در یک جمله‌ی بچه‌گانه تمام حرف‌هام را خلاصه می‌کنم:» و بعد با خط بچه‌گانه‌ای نوشته بود: « دانشگاه خر است!!!»

و این جمله‌ی صادقانه‌ی این دانشجوی پدرم، همه‌ی حرفی بود که من می‌خواستم بزنم.

۳۱
خرداد

ر وصف توانایی‌ها(دیوونگی‌ها)ی من همین بس که قادرم در کمتر از یک ثانیه از یه حالت شاد سرخوش به حالت بغض و گریه برسم.
منتهی تو خوابگاه کسی براش مهم نیست وقتی این گذر حالت عجیب رو طی می‌کنم...یعنی کلا حالاتم برای کسی مهم نیست! ولی تو خونه... هی مامانم می‌گن باید بگی چی شده! بابام داد می‌زنن می‌گن باید بگی چی شده. داداشم هم مبهوت مارو نگاه می‌کنه!
هوم!
اون استقلال و حق تنهایی خوابگاهم رو نیاز دارم من...
خوابگاه منو خودخواه کرده...به کسی حق نمی‌دم نگرانم بشه. به کسی حق نمی‌دم مزاحم تنهاییم بشه. خودخواه شدم...از مامانم باید معذرت بخوام...از مامانم که با بغض پاشدن رفتن تو اتاق...

۳۰
خرداد


ای کسانی که تو شهر خودتون دانشگاه می‌رید، همانا شما دچار خسران عظیم هستید!! شما چه می‌دونید چه لذتی در «بعد از ۹ ماه خوابگاه بودن برگشتنِ خونه» هست؟! اصلا خیلــــــــــــی خوبه!

۲۲
خرداد


هوم.
پوستر سومین یا چهارمین همایش «How to Apply?» انجمن acm دانشکده رو لایک می‌کنم. بعد هم shareش می کنم. به همه هم شرکت توش رو توصیه می‌کنم.تو چند تا گروپ هم که توشون عضو هستم پستش می‌کنم. همه هم هی ازم اطلاعات می‌گیرن درمورد کسانی که قرار هست صحبت کنند که همه از سال‌بالایی‌هامون هستند.
همه‌ی این کارها رو خیلی اتوماتیک‌وار انجام می‌دم و بعد تکیه می‌دم به دیوار کنار تختم و یه نفس عمیق می‌کشم. و پیش خودم فکر می‌کنم: «آیا ایران تنها کشوریه تو دنیا که تو دانشگاه‌های برترش همایش می‌ذارن برای «چگونه از این مملکت فرار کنیم؟!» یا نه؟»
و خب این فرار رو همینجوری نمی‌گم. از همایش پارسال می‌گم. از همایش پارسال که بچه‌ها می‌گفتن شده برین یه دانشگاه رنک داغون تو یه کشور درجه‌ی چندم، برید! چون مهم اینه که از ایران برید و وقتی از ایران برید دروازه‌های همه‌ی دنیا به روتون بازه...
آه می‌کشم. آه.
«کاش وطن جایی برای ماندن بود.»

۱۹
خرداد


اطلاعیه‌ی خوابگاه تابستون رو زدن توی سایت کوی خوابگاه‌ها. در انتهای اطلاعیه اومده:


در انتها اداره کل خوابگاههای دانشگاه تهران توجه دانشجویان محترم را به نکات ذیل جلب می‌نماید:

با توجه به کاهش نزولات آسمانی و کمبود آب ، احتمال قطعی آب و در پی آن خاموشی کولرها را به دنبال خواهیم داشت ، امکان ارائه غذا در ایام تابستان وجود ندارد و همچنین به جهت راه اندازی عملیات کنترل و ارتقاء شبکه امکان اختلال شبکه اینترنتی دور از انتظار نخواهد بود.

با آرزوی توفیق

امور دانشجویی اداره کل خوابگاهها
:)))))
یعنی ها!!!! کم مونده بنویسه به صورت تضمین شده زلزله و آتش‌سوزی هم خواهیم داشت!!!
 ;;);;)


پ.ن:‌روز جوان هم مبارک :)
۱۷
خرداد


خدا کند همیشه حال دلمان خوب باشد... :)

۰۸
خرداد


یه friend آمریکایی دارم من توی فیسبوک. یه بار بهم گفت در مورد ایران واسم بگو. تحریم رو نمی‌دونست یعنی چی. فیلتر رو باور نمی‌کرد. شرایطی که براش توضیح می‌دادم رو نمی‌تونست بپذیره! دائم می‌گفت: خدای من! این که عدالت نیست!

دیروز دیدم یه عکسی رو لایک کرده تو یه پیجی: I support Israel.
بهش یه پیغام دادم گفتم واقعا حمایت می‌کنی از اسرائیل؟!‌آخه چرا؟!‌پس فلسطینی‌ها چی؟!
جواب داده:
I am not against with any country

I like support for Israel, i like support for Palestinians, I like support for Iran, and for all the countries

I don't like the war

I like peace

Ok My friend :)

بهش گفتم صلح؟!‌کدوم صلح؟!‌ تو چی از جنگ می‌دونی؟!‌چی از صبح می‌دونی؟!‌ انگار دنیا کلا تو خوشیه و مردم خوشی می‌زنه زیر دلشون که می‌جنگن.

بعد رفتم تو همون پیجه و کامنتهاشو خوندم. همه چنان قربون صدقه‌ی اسرائیل رفته بودند که من باورم نمی‌شد!! کامنتها از ایرانی‌ها هم بود تازه!
چندتاشو داشته باشین:

- The ONLY democracy in the ENTIRE Middle East.

- I'm a Christian, Israels is Gods people, Their God is my God, Therefore Israels People is my people and I will always and forever support them, until God himself comes and tells me other wise. Shalom Israel much love and respect.

-And G-d said to Moses, "Jerusalem, the land of the Jews!" Such dynamically innovative, technologically advanced, medical geniuses, humanitarian people-(did u know that the Palestinians refuse medical care to their own people and leave them to die and Israel's hospitals are filled with these people to help cure and bring them back to health). Let's put things in perspective, a tiny piece of land in comparison to the majority of other countries....and all through history all we have ever wanted is to live in peace! G-d bless Eretz YIsrael and Klal YIsrael! Amen, Amen, Amen! B"H kg

 


همه‌شون به اتفاق تو کامنتهاشون اشاره کرده بودن که:
Jewish people are God's chosen!
 یهودی‌ها برگزیده‌های خدا هستند...
 
یا یکی نوشته بود که اون سرزمین مال خداست و خدا خودش اونجا رو از فلسطینی‌ها پس گرفت!!!

من یه کامنت گذاشتم که: But what about Palestinians?!

یکی بهم جواب داده:

Its the Jewish people that are G-ds chosen not the Palestinians

من دیگه صبحتی ندارم :) فکر می‌کردم فقط ایرانی‌ها فکر می‌کنن که در آسمون باز شده و اینا افتادند پایین!!! نگو همه‌جای دنیا همینه! نژاد برتر؟! برگزیده‌های خدا؟!!‌ Dear God!!!!

 

بعدانوشت:

ممنونم از این همه آزادی بیان :)
یه کامنت گذاشته بودم با این مضمون که یهودی‌ها نژاد برتر نیستند و برگزیدگان خدا نیستند همونطور که پیروان هیچ دین و مسلک دیگری برگزیده خدا نیستند. ما همه بنده‌ی خداییم و خواهر و برادریم. چه مسیحی باشیم و چه یهودی و چه مسلمان و چه حتی بی‌خدا.
کامنتم رو پاک کردند و بلاکم کردند :)

۰۳
خرداد


قبل‌تر گفته بودم که هم‌اتاقی دارم که این ترم خوابگاه را تمدید نکرده و نه تنها خودش هست بلکه خواهرش را هم مهمان می‌کند!!‌بعد من امروز کارتم را جا گذاشته بودم، خیلی شیک راهم نمی‌دادند:|

امروز اتاق عاطفه بودم که فاطمه زنگ زد و گفت برایش یک جفت دم‌پایی ببرم دم در!!!!! من هم از همه‌جا بی‌خبر برایش از عاطفه دم‌پایی گرفتم و بردم!

بعد دیدم که فاطمه وسایل و چادرش را به چند نفر دخترهای دم در سپرد تا برایش بیاورند تو. جورابهایش را درآورد و دم‌پایی پوشید. روسریش را شل کرد. کیسه‌ی خرید‌هایش را دستش گرفت. کفش‌هایش را از لای نرده‌ها انداخت توی چمن‌های داخل خوابگاه. بعد هم خیلی شیک آمد تو!!! (یعنی وانمود کرد که از خوابگاه برای خرید رفته بیرون. در این مواقع هم که دیگر نیازی به کارت نشان دادن نیست...چه کسی به دختری که با دم‌پایی رنگی از راه می‌رسد شک می‌کند؟!‌) ن در طول این عملیات فقط دهانم بازمانده بود!!! بعد فاطمه از من تشکر کرد و گفت که وسایلش را امروز جاگذاشته بوده و این شده که مجبور شده به من زنگ بزند. پرسیدم وسایلت چیه؟! گفت یک جفت دم‌پایی :||||||| تازه فهمیدم که هرروز به همین شگرد وارد خوابگاه می‌شود.

۰۲
خرداد

اول.

امروز خیلی یهویی داشتم به اول راهنمایی فکر می‌کردم و اولین برخوردم با کامپیوتر سر کلاس کامپیوتر مدرسه. و خنده‌م گرفت از اینکه اون روز هرگز فکر نمی‌کردم که یه روزی با عشق و علاقه بشم دانشجوی مهندسی کامپیوتر :)) و اما اولین برخورد من با کامپیوتر: (تو خونه‌مون کامپیوتر داشتیم ولی یه شیء مقدس حساب می‌شد اون‌موقع! فقط واسه کارهای پایان‌نامه‌ی بابا خریداری شده بود و به هیچ‌عنوان من حق نزدیک شدن بهش رو نداشتم)
معلم کامپیوتر مارو برد توی اتاق کامپیوتر و بهمون یه سری برگه‌ی دستورکار داد در حد ایجاد فولدر و کپی و پیست و rename و اینا... و ازمون خواست انجامشون بدیم. توی برگه‌ی دستورکار نوشته بود : «پوشه‌های موجود روی «میزکاری» کامپیوتر را drag and drop کنید.»
بچه‌ها همه خیلی تند و سریع شروع کردن به انجام کارهای توی دستورالعمل. به جز من. من زل زده بودم به دستورکار و نمی‌فهمیدم جابه‌جا کردن پوشه‌های روی میز کامپیوتر روبه‌روم چه ارتباطی با کامپیوتر داره... حدود یک ربع باخودم کلنجار رفتم تا اینکه عاقبت از معلممون پرسیدم که چطور باید پوشه‌های روی میزم رو جابه‌جا کنم که به کامپیوتر ارتباط پیدا کنه!!! معلممون همینطور خیره فقط نگاهم می‌کرد! بعد برگشت گفت میزکار یعنی Desktop! و رفت.
خب اون گفت Desktop منظورش بوده از میزکار و فکر کرد مشکل من حل شده! درحالی‌که مشکل من دوچندان شد! Desktop دیگه چیه! بالای میز؟! روی میز؟!
خدای من! اون روز بدترین روز بود!!! من هیچی از کامپیوتر نمی‌دونستم!! به هر حال، اون موقع سال ۸۳ بود. الان ۹۳. ۱۰ سال گذشته. الان خیلی جدی صدام می‌کنن:‌«خانوم مهندس!!» و من بعضی وقتها با یادآوری اون اولین جلسه‌ی کامپیوتر اول راهنمایی تو مدرسه‌ی فرزانگان خنده‌م می‌گیره :)

 

دوم.

خیلی خز نشده اینکه هی می‌گن «وای چه لذتی داره پیچیدن باد در موهام» و «وای که چه حق بزرگی از ما گرفته شده. باد نمی‌تونه بپیچه تو موهامون» ؟!

دفاع نمی‌کنم ها از اجبار و این صحبت‌ها. ولی خب این قضیه باد پیچیدن هم دیگه به نظرم خیلی خز شده! همه‌ی حرفها و نوشته‌ها درموردش صحبت می‌کنن. امروز رفتم تو محوطه‌ی خوابگاه موهام رو باز کردم و با موهای باز تاب‌بازی کردم. موهای بلند فرفری اونم! بعد هی باد می‌پیچید لای موهام (!) و پخش می‌شد تو صورتم. کیف داد ولی خب همین بسه. یعنی واقعا به نظرم همین که گاهی این لذت رو بتونم تجربه کنم کافیه! خوشحالم که این چیزها واسم عقده نیست! اینم شد عقده آخه؟!‌

 

سوم.

#یه روزیم می‌رسه که بالاخره ما یاد بگیریم از معمولی بودن خودمون لذت ببریم. یاد بگیریم برای لذت بردن از زندگی لازم نیست خفن‌ترین آدم دنیا باشیم. به امید اون روزم من هنوز...

#کنکور خوندن رو از خوندن زبان شروع کردم فعلا...زبان خوندن رو دوست دارم...دلم برای کنکور تنگ شده...برای سرشار شدن از این حس که به کل ریاضیات و شیمی و فیزیک دبیرستان احاطه‌ی کامل دارم...خوشحالم که قراره کنکور بدم. خوشحالم که باید کل درس‌های کارشناسی رو بخونم و فول بشم و بهشون مسلط بشم. خوشحالم که درسهایی که فقط پاسشون کردم رو مجبورم که یاد بگیرم...خوشحالم. به آینده هم امیدوارم ضمنا :)

#یه وقتایی یه اتفاقایی برای آدم می‌افته تو زندگی که آدم فکر می‌کنه خیلی بد بوده اون اتفاق. ولی یه روزی، یه زمانی، دیر یا زود احتمالا خدا رو به خاطر تمام اون اتفاقات شکر می‌کنه. کنکور منم همین بود. اینکه رتبه‌م ۵برابر تمام تخمین‌ها شد هم همین بود. اینکه من ۴۵ دقیقه سر کنکور قفل کردم هم همین بود. اینکه تستای هندسه رو حل کردم ولی جرئت نکردم وارد پاسخنامه کنم هم همین بود. اینکه تستای شیمی که بلد بودم رو ول کنم و فقط زل بزنم ۴۵ دقیقه‌ی تمام به پاسخنامه‌م هم همین بود. ۴۵ دقیقه! شما نمی‌دونین ۴۵ دقیقه سر کنکور یعنی چی... . اینکه من کنکورم رو گند زدم با تمام گریه‌های بعدش و افسردگی‌ها و بدحالی‌ها و خراب شدن وضع معده و ریزش مو و هزار کوفت و زهرمار دیگه، یکی از بزرگترین خیرهای زندگیم بود. دنیام عوض شد. دنیام قشنگ شد. خودم موندم. خود خودم... هی احساس خوشبختی کردم. هی چیزهای قشنگ دیدم تو این سه سال. بعضی از آدم‌هایی که تو این دانشکده باهاشون آشنا شدم خودشون به تنهایی ارزش این رو داشتن که رتبه‌ی کنکور من اون افتضاح روی کارنامه بشه. تازه راستش رو بخواین اون روزها من به رتبه‌م می‌گفتم افتضاح. امروز اون رتبه برام خیلی خوبه :) دید آدم به زندگی عوض می‌شه...خیلی...کاش می‌شد یه بار دیگه اون ۱۸ سالگی رو که از دست دادم، «زندگی» کنم...
من اینجا چیزهایی رو به دست آوردم که تا یک عمر قدرشون رو می‌دونم و چیزهایی رو از دست ندادم که اگر از دست داده بودم تمام زندگیم رو باخته بودم.
من دعا نکردم خدا بهترین خیر رو بهم بده. من دعا کردم خدا اونی که می‌خوام رو بهم بده! ولی مامان و بابام دعا کردن که هرچی خیره برام پیش بیاد. اومد. سه سال پیش ندیدمش. سه سال پیش فقط با خدا دعوا کردم. با مامان و بابا دعوا کردم. با خودم قهر کردم. خودم رو زندانی کردم تو اتاق. خودم رو داغون کردم. امروز به فاصله ی سه سال دارم اون خیرها رو با چشمم می‌بینم. ممنونم خدا. ممنونم.
سه سال پیش فکر می‌کردم کارشناسیم که تموم شه قطعا ایران نخواهم بود. از ایران خسته بودم. دلم گرفته بود. امروز، دارم به کنکور فکر می‌کنم. می‌خوام کنکور بدم و می‌خوام دانشگاهی که هستم قبول بشم دوباره. می‌خوام همینجا بمونم. همینجایی که ۳سال پیش واسم خیلی جایگاه بدی حساب می‌شد.امروز می‌خوام کنکور بدم. چون یه چیزهای دیگه‌ای واسم ارزش پیدا کردن .چیزهایی که ۳سال پیش نمی‌دیدمشون.
دارم کم‌کم یاد می‌گیرم که فرصت زندگی خیلی کوتاهه...دار میا دمی‌گیرم که از لحظه‌لحظه‌هام لذت ببرم، با تمام معمولی بودنم :)

۳۱
ارديبهشت

دیروز روز خیلی خیلی خوبی بود. روزی که نتیجه‌ی زحمات این ترممون رو دیدیم. ممنونم از دانشکده و استاد خوب آی‌ایمون به‌خاطر ابن کار.

قضیه اینه که این ترم اومدن و برای درس مهندسی اینترنت (IE) دستمون رو باز گذاشتند تا با خلاقیت خودمون پروژه تعریف کنیم و بتونیم از پروژه‌مون به لحاظ توجیه اقتصادی دفاع کنیم. نهایتا هم دیروز جشنواره‌ای از پروژه‌هامون در دانشکده برگزار شد و استادها و همه‌ی بچه‌های دانشکده و بعضا بچه‌های دانشگاه‌های دیگه برای بازدید ازش اومدن. تازه بخشی از نمره‌مون هم بر اساس رای حاضرین تعیین می‌شه که اونش خیلی خنده‌داره :)) مثلا بچه‌ها دوستای دبیرستانشون رو بسیج کرده بودن که بیان و بهشون رای بدن :))

خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت :) و تجربه‌ی بی‌نظیری بود. وقتی استادها می‌آمدن و بهمون خسته‌نباشید می‌گفتن خیلی حس خوبی بود :)

هنوز نتیجه‌ی شمارش آرا رو ندادن :دی


بعدانوشت:

نتایج رو دادن! :)‌ ده نفر داور داشتیم از بین اساتید و روسای شرکت‌های کامپیوتری و این‌ها. از نظر داوران پروژه‌مون دوم شده و جزء ۴پروژه‌ی برتر شده با نمره‌ی عالی :) خیلی خیلی خوشحال شدم! چون نظر اساتید مهم بود واسمون اصلا :)‌مثلا نظر رامتین! اومده می‌گه این که هیچی، پروژه‌ی شما که خیلی کارش می‌گیره! برین تو کار زدن app موبایل واسش!!!! اصلا کف کردیم واقعا!

این از ۳نمره‌مون که کامل گرفتیم!

۲نمره هم قرار بود از رای بچه‌ها تعیین بشه که ۳۰ تا رای آوردیم که به اندازه‌ی کافی بود یعنی ۲نمره‌ رو هم گرفتیم :)‌ خلاصه که ۵نمره‌ی پروژه که بستگی به جشنواره داشت رو گرفتیم :) ۵نمره‌ی پروژه هم دست استاده که فکر می‌کنم می‌ده.  :)‌

خوشحال و راضی اصلا :)


۲۱
ارديبهشت


این چند روز حالم زیاد خوب نبود. یک‌جورهایی یکنواختی فشار درسها خسته‌ام کرده بود. برای همین دیروز برای اولین بار تصمیم گرفتم در جشنهای خوابگاه شرکت کنم.

ساعت ۸:۳۰ جشن افتتاحیه‌ی هفته‌ی خوابگاه‌ها بود. با مه‌زاد رفتیم! توی زمین چمن سن درست کرده بودن و صندلی چیده بودند. اول تئاتر بود که خیلی بد بود! به طور مستقیم شعار می‌داد! درمورد مواد مخدر و اینها بود! رشته‌ی نقش اول هم مثلا کامپیوتر بود :| 

پذیرایی هم بد نبود :دی شیرینی و آب‌میوه دادند.

و اما می‌رسیم به قسمت‌های خوب جشن!

قسمت موسیقی عااااااااااااااالی بود! در جایی که بچه‌ها از همه‌جای ایران هستند، خواندن ترانه‌های محلی شهرهای مختلف واقعا پرشور و زیباست. بهترین بخش مربوط به کردها بود! که دسته‌جمعی کردی رقصیدند...

بعد از این قسمت که خیلی خیلی خوب بود و به همه خوش گذشت و حسابی انرژیمان تخلیه شد، رفتیم سراغ قسمت نورافشانی! تا حال از نزدیک ندیده بودم! خیلیییییییییییییییییییییییی خوب بود! واقعا دمشان گرم!

حسابی مایه گذاشته بودند و حسابی هم به ما خوش گذشت.

:)


پ.ن: خوشحال از رتبه‌های خوب دوستان در کنکور کارشناسی ارشد...

۲۰
ارديبهشت


عنوان به‌قدر کافی گویا هست ;;)

خسته و کلافه از گرما رسیدم خوابگاه دیدم کولر رو راه انداختن! تخت من هم روبه روی دریچه‌ی کولر است...

:احساس خوشبختی

۱۹
ارديبهشت


موقع برگشتن از دانشگاه، خسته و بی‌حوصله توی سرویس خوابگاه، گوشیم را می‌گیرم دستم و بی‌هدف به آرشیو عکس‌هام نگاه می‌کنم. می‌رسم به یک عکس خیلی خیلی خیلی دوست‌داشتنی.

من در حالی‌که مادرم را در آغوش گرفته‌ام. روی تختم. توی خوابگاه. یک قاب تصویر مستطیل شکل تخت طبقه‌ی پایین را خوابگاه نشان می‌دهد که من و مادرم روی آن نشسته‌ایم و من مادرم را تنگ در آغوش گرفته‌ام. چون روز قبل پیشم نبوده. و می‌دانم که هیچ یک از روزهای بعد هم نخواهد بود.

این عکس را دوست دارم. یک روزی در آینده حتما این عکس را نشان دخترم خواهم داد و برایش از این روزهای سخت و‌ بی‌قرار دوری از مادر خواهم گفت.


۱۹
ارديبهشت


من باز هم با اینکه یه عالمه کار دارم برای انجام دادن حوصله‌ی انجام هیچ کاری رو ندارم!! حتی حوصله‌ی داستان خوندن هم ندارم!!

فقط دلم می‌خواد زودی دوشنبه بشه برم خونه :)

۱۹
ارديبهشت


امسال سال سومی بود که رفتم نمایشگاه کتاب. یعنی درست از وقتی دانشجو شدم. نمایشگاه کتاب را دوست دارم. این شلوغ بودنش را هم دوست دارم. آدم در جایی میان کتاب‌ها نفس می‌کشد و دلش باز می‌شود. من عاشق کتابم. همیشه هم کادوهای تولدم کتاب بوده و هستند. خودم هم بلد نیستم چیزی به‌جز کتاب هدیه دهم. برای من نمایشگاه کتاب خیلی خیلی دوست‌داشتنیست. حتی اگر درک نکنم که با این جمعیت نمایشگاه چرا سرانه‌ی مطالعه‌ی کشور آن‌همه پایین است؟!

تنها مشکل من با نمایشگاه، ماه برگزاریش است. من با گرما به طرز وحشتناکی مشکل دارم. و اردیبهشت تهران هم هوا دیگر بهاری نیست. تابستان تابستان است! آن همه دم ظهر... مشکل دیگر هم متروست! مترویی که هربار در این مسیر سوارش می‌شوم دیدن دوباره‌ی روی زمین می‌شود آرزویم!

امسال هم به لطف سفارش‌های خیلی زیاد دیگران کل وقتم به رفتن از این غرفه به غرفه‌ی دیگر و خرید کتاب‌های بقیه گذشت و عملا خودم استفاده‌ی خاصی از نمایشگاه نکردم.

با این وجود بودن با ۳تا دوست عزیزم در نمایشگاه برایم خیلی لذت‌بخش و ارزشمند بود. و خرید کتاب‌های کنکوری و ایستادن دم غرفه‌ی پارسه و مدرسان شریف این واقعیت را محکم زد توی سرم که دوباره کنکوری شدم!

مدرسان شریف خیلی خیلی بد بود. با رفتارهای بسیار بد آدم‌هایش. اول می‌رفتی یک جا بدون اینکه خود کتاب را ببینی فقط اسم کتاب را می‌گفتی و برایت روی یک برگه علامت می‌زدند. بعد باید می‌رفتی در صف طولانی صندوق می‌ایستادی و پول کتابی را که ندیده بودی می‌پرداختی! قیمت‌ها هم که همه بالا...خب تا این مرحله همه‌چیز قابل تحمل بود. ولی در اینجا راهنماییت می‌کردند به طرف انبار کتاب تا کتابت را تحویل بگیری. اینجا بود که خون آدم به جوش می‌آمد. یک صف چند ستونه زیر آفتاب ساعت ۲ بعدازظهر، دم انبار کتاب! و روبه‌رو شدن با اخلاق خیلی زشت آدم‌های مسئول! جوری که به شعورت برمی‌خورد! و چون پولش را پرداخته بودی هیچ راه برگشتی هم نداشتی! بعد از این صف بی‌دلیل کلی هم عکس و فیلم می‌گرفتند بابت تبلیغات!!

در آخر هم به نامحترمانه‌ترین شکل ممکن کتاب را بهت تحویل می‌دادند! تقریبا به این شکل که پرتش می‌کردند جلویت و می‌گفتند:‌برو!!

به قول نفیسه کم مانده بود کتاب را بزنند توی سر آدم!!

بعد رفتم به سمت غرفه‌های ناشران آموزشی که برای پسرخاله‌ی دوستم کتاب کنکوری بخرم. آن‌جا را خیلی دوست داشتم. چون مرا به یاد چند سال پیشم می‌انداخت. آن‌جا همه بچه بودند و خیلی بودن بینشان بهم چسبید!

ولی خب گرما و وزن زیاد کتاب‌ها به شدت امانم را بریده بود. طوری که دیشب مجبور به خوردن قرص مسکن شدم. اگرنه محال بود بتوانم بخوابم.

نمایشگاه کتاب را دوست دارم. 


پ.ن: دیروز خواهر دوقلوی مه‌زاد هم از تبریز با دانشگاه آمده بود نمایشگاه. کل روز را با هم بودند و شب که آمده بود خوابگاه خیلی خیلی خیلی افسرده بود. چون دوباره خواهرش رفته بود :(‌

۱۴
ارديبهشت


سوم راهنمایی بودم. ۱۴ اردیبهشت. زیباکنار.رشت.

مرحله‌ی کشوری کنگره‌ی قرآنی سمپاد. یکی از بهترین تجربه‌ها. یکی از بهترین اردوهای دانش‌آموزی.

برای اولین‌بار بودن در یک جمع بزرگ از تمام ایران که وجه مشترک همه سمپادی بودن بود و البته مذهبی بودن...

آقای اژه‌ای را برای اولین بار از نزدیم دیدن خیلی هیجان‌انگیز بود...

یادش به‌خیر...

مراسم اختتامیه همراه شد با جشن تولد بیست‌سالگی سمپاد عزیز...یک جشن تولد خیلی خیلی به‌یاد ماندنی...

سمپاد برای من پر است از حس خوب...از تجربه‌های خوب...

هنوز هم بعد از گذشت ۳ سال از ورودم به دانشگاه، حسی که نسبت به ۱۴ اردیبهشت دارم، یک ده‌هزارمش را هم نسبت به ۱۶ آذر ندارم.

روز سمپاد به یاد تمام خاطرات خوبش گرامی باد...


۱۳
ارديبهشت


دیروز وسط پروژه زدن بودم تو سایت دانشکده. یهو یادم اومد که روز معلمه! باید به مامان وبابا و خواهر و برادرو  زن داداشم تبریک می‌گفتم!!‌ تازه سالگرد ازدواج برادرم هم بود! به معلم‌های عزیز دبیرستان هم که باید sms تبریک می‌زدم! اومدم sms بزنم گوشیم خاموش شد!! راه افتادم دور سایت دنبال شارژر! از یه آدم غریبه که تا حالا حتی یه بار هم بهش سلام نکرده بودم شارژر گرفتم و گوشیم رو زدم به شارژ و موفق شدم sms بزنم...
به معلم‌هام(شامل معلم شیمی پیش و معلم گسسته و دو تا مربی پرورشی و معاون آموزشی): "بهترین تبریک روز معلم تقدیم به بهترین معلم دنیا. :) "
آخ که چقدر بهم چسبید sms معاون آموزشیمون که چقدر دوستش داشتیم و بعد از ما بازنشسته شد...
"باتشکر و سپاس از تو دانش‌آموز باوفا"
:)
همیشه به من می‌گفت باوفا...
دلم برای همه‌ی معلم‌هام تنگ شده... کاش می‌شد به آقای اعلمی هم تبریک بگم. ولی ندارم شماره‌شونو. سال به سال تو مراسم محرم شهید‌ اژه‌ای می‌بینمشون فقط...