خوابگاه‌نوشته‌ها

خوابگاه‌نوشته‌ها

تا ۷ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها
۱۶
بهمن

دیدارهای بین گذر دو متروی دروازه‌دولت به سمت تجریش، شده برای من تنها دلخوشی روزهای تنهاییم... دیدن یک چهره‌ی آشنا، شنیدن یک صدای آشنا، چند دقیقه. یک...دو...ماکزیمم ۵ دقیقه!  و بعد متروی بعد آمده و باز برادرم سوار بر آن مرا تنها می‌گذارد با کلی حرف‌های مانده در دلم... 


پ.ن:‌برف زیبا با تمام زیباییش مرا حبس کرد در این کنج اتاق... قرار بود بروم خانه...


۱۰
بهمن

هوم...۱۰ سال پیش بود! آره دقیقا ۱۰ سال پیش! شب ثبت‌نام دانشگاه برادرم بود. ۸ صبح بود ثبت‌نامش اونم دانشگاه صنعتی اصفهان که بسی دور بود از شهرک ما...
شبکه ۴، "ذهن زیبا" رو قرار بود نشون بده. برادرم خیلی دوست داشت ببینه! ولی باید می‌خوابید که صبح بتونه زود راه بیفته برای ثبت‌نام... منم که اون‌موقع ۱۰ سالم بود، مثل الان های برادر کوچکم نبودم که!!‌ساعت ۱۰:۳۰ که می‌شد باید خواب می‌بودم!! خلاصه که منم دلم می خواست داستان زندگی یه ریاضیدان رو ببینم. ولی خب نشد! یه صحنه‌ش بود که مامانم تعریف کرده بود اونم این بود که دانشمنده دچار توهم که بوده بچه‌شو گذاشته بوده تو وان حمام داشته خفه می شده...
و در تمام این سالها تنها تصویر من از فیلم یک ذهن زیبا در همین صحنه حمام،‌ گریه بچه و ریاضیدانی که داره بچه‌شو به کشتن می‌ده خلاصه شده بود!
بعد از اون هم چند بار دیگه اون فیلم رو تلویزیون نشون داد ولی خب...هربار یه چیزی می‌شد که من نتونم ببینمش!
تا امروز!
این ترم درس نظریه بازی‌ها دارم تو دانشکده اقتصاد...تدریس نظریه بازی‌ها رو همیشه از "تعادل نش" شروع می‌کنند. این ترم حس کردم قبل از گذروندن این درس باید اول با زندگی "جان نش" آشنا بشم... اینه که دانلودش کردم(اون هم نه اصلش رو!‌بلکه دوبله شده‌ش رو! یعنی همون که تو تلویزیون پخش شده رو!)، روی تختم نشستم و پاهامو دراز کردم چای داغ رو کنار دستم گذاشتم با یه دنات از اونا که تو مترو می‌فروشن‌:)) و فیلم بسیار زیبای یک ذهن زیبا رو دیدم... و وقتی که به صحنه حمام کردن بچه رسید، احساس کردم نفسم بند اومده... ولی به اون وحشتناکی که تو ذهنم ساخته بودم نبود... 
فیلم خیلی قشنگ بود و واسه من چند تا جنبه‌ی مختلف داشت!
یکی اینکه خب از دیدن زندگی یک دانشمند لذت بردم!‌و اینکه چقدر همسر مهربان و وفاداری داشت...
یکی دیگه اینکه،‌ یادم اومد وقتی مدرسه بودم،‌ احتمالا همون زمان ۱۱ سالگی که اتفاقا تازه تو آزمون استعدادهای درخشان قبول شده بودم، اگر این فیلم رو می‌دیدم،‌ مثل خیلی از فیلمهای دیگه، به شدت تحت تاثیر قرارم می‌داد و فکر می‌کردم که وای خدا!‌ یه روزی من هم تو دانشگاه پرینستون استاد می‌شم و تمام تخته‌سیاه‌ها رو پر از حل معادلات ریاضی می‌کنم و یه روزی هم حتما نوبل می‌گیرم!
این چیزهایی که الان واسم خنده‌داره، یه زمانی رویاهای من بود که اگر کسی بهش شک می‌کرد، برام مثل این بود که کفر گفته باشه...
خب! الآن من اینجام! دارم تو یه دانشگاه معمولی یه رشته‌ی معمولی می‌خونم!‌ ولی هنوز هم گاهی برمی‌گردم به همون رویاهای بچگیم و فکر می‌کنم مثلا مارک زوکربرگم و یا دارم تو دانشگاه MIT درس می‌خونم...یا فکر می‌کنم یه روزی استیو جابز خواهم شد یا... ولی خب... خیلی کمتر از قبل‌ها این اتفاقات پیش می‌آد... در واقع اغلب اوقات من یه آدم سردرگمم که به شدت اعتماد به نفسم رو از دست دادم و دیگه فکر نمی‌کنم حتی بتونم تو همین دانشگاه‌های خیلی معمولی خودمون به جایی برسم... یه وقتهایی می‌ترسم از اینکه دیگه حتی رویا هم نمی‌بینم...دیگه حتی تو رویاهام هم نوبل نمی‌گیرم... راستش من که می‌خواستم یه روزی تو دانشگاه پرینستون وایسم و یه مشت تخته‌سیاه رو پر کنم از فرمول‌های ریاضی، ریاضی ۱ دانشگاهم رو شدم ۱۴.۵ و وقتی یه معادله بزرگ می‌بینم می‌رم سوال بعد و عمیقا از دیدن انتگرال‌های ریاضی مهندسی دچار نفس تنگی می‌شدم...
خب! نمی‌خوام بگم این رو ولی مرگ رویاهای من من رو افسرده‌تر از قبل کرده... انگار دارم کم‌کم می‌پذیرم که من یه آدم خیلی معمولیم که قراره یه روزی تو  آشپزخونه یه خونه‌ای وایسم و از صبح تا شب غذا بپزم و ...
می‌دونم الان در یه مرحله‌ای قرار دارم که قطعا تموم می‌شه و می‌گذره... می‌دونم که حالم بهتر از این خواهد شد و می‌دونم که چیزها به این بدی هم که الان من می‌بینم نیستن... ولی خب... اینو می‌دونم که دیگه هیچ‌وقت رویاهای زمان مدرسه‌م برنخواهند گشت...


جنبه دیگه‌ی فیلم واسم این درس بزرگ بود که "مرحله اول درمان مشکل و بیماری، پذیرش اون مشکل یا بیماری هست". خب... من یه مشکل بزرگ دارم. مشکل ارتباطی و افسردگی‌های دوره‌ای ... هر چند ماه یک‌بار یهو سر‌می‌رسن این افسردگی‌ها و من رو گوشه‌گیر می‌کنن. فکر می‌کنم باید این مشکل رو بپذیرم و سعی کنم باهاش بجنگم... چه جوری؟ نمی‌دونم...

۱۰
بهمن

من درحال گذروندن یه course آنلاین microeconomics، خوندن اسلایدهای درس مبانی علم اقتصاد که در دانشگاه شریف برای بچه‌های کارشناسی ارائه می‌شه به عنوان درس اختیاری، و در حال گذروندن درس نظریه بازی‌ها در دانشکده اقتصاد که پیشنیازش اقتصاد خرد هست:

چرا در کنار اون همه درس مزخرف عمومی که نه به درد دنیامون می‌خورن نه آخرت و فقط باید پاس بشن، یه درس ۲واحدی اقتصاد برامون اجباری نمی‌ذارن که تو درس مهندسی اینترنت وقتی استاد داره از توجیه اقتصادی طرحهامون حرف می‌زنه و اینکه باید حتما یه ایده اقتصادی پشت هر پروژه ‌مون باشه، عین... استاد رو نگاه نکنیم؟!‌:|

اقتصاد واقعا هیجان‌انگیزه! وقتی آدم کم‌کم می‌تونه توجیه کنه همه پدیده‌های دور و برش رو...


بعدانوشت:‌یکی از تنها دل‌خوشی‌های من در این ترم با درسهای دوست نداشتنیش از بین رفت... coursera دانشجویان ایرانی رو تحریم کرد و من دیگه نمی‌تونم به گذروندن course های آنلاینم ادامه بدم... :-<


۰۹
بهمن

دلم تنگه. شب که می‌شه، ساعت که از ۱۰ می‌گذره، از بیرون اتاق سروصداها شروع می‌شه. من فقط صداها رو می‌شنوم. نمی‌دونم هرصدا به کی تعلق داره. اصلا بچه‌های طبقه‌مون رو نمی‌شناسم. یه صداهایی هستند که هرشب موقع حرف زدن با تلفن، صدای فحشهای ناجورشون و داد و بیداد کردنهاشون می‌آد. اوایل فکر می‌کردم وقتی کار به فحش دادن می‌رسه، یعنی دیگه رابطه تموم می‌شه. ولی خب هرشب همین داستان تکرار می‌شه. یه صداهای دیگه‌م هستند که همیشه موقع صحبت با تلفن، همراه می‌شن با اشک و آه...همیشه یه نفر دلتنگه... این صداهای گریه پشت تلفن، معمول‌ترین صدای بعد از ۱۰ شب خوابگاهن. من فقط می‌شنوم صداهارو. ولی هیچ‌وقت از اتاق بیرون نمی‌رم که ببینم این صدا به کی تعلق داره؟ در واقع اهمیتی هم نداره. چه فرق می‌کنه؟
منم هرشب دلتنگ می‌شم. ساعت که از ۹ می‌گذره، چشمم به تلفن خشک می‌شه...هندزفری نمی‌ذارم تو گوشم که مبادا صدای زنگ زدن گوشی رو نشنوم. حواسم به کاری که می‌کنم نیست...همه‌ش زیرچشمی گوشیمو می‌پام! ساعت که از ۹ می‌گذره، من حس می‌کنم باید مامان زنگ بزنه. یا بابا. ولی خب اونها لزما این فکر رو نمی‌کنن. گاهی پیش خودشون می‌گن دیشب باهاش حرف زدیم دیگه! باشه واسه یه روز دیگه که بهش زنگ بزنیم دوباره!‌ وقتی دلم خیلی تنگ می‌شه و حالم خیلی بد می‌شه، خودم زنگ می‌زنم. دلم می‌خواد یه عالمه حرف بزنم. ولی مامان اغلب حوصله زیاد حرف زدن‌های من رو نداره. مامان قبلاها خیلی بیشتر حوصله من رو داشت. می‌دونم من اندازه آن شرلی حرف می‌زنم...ولی خب مامان قبلاها حوصله داشت. اگرچه بابا نداشت و گاهی واقعا خسته می‌شد از دستم. ولی خب حتی حالام بابا وقتی می‌رم خونه میشینه روبه‌روم و می‌گه هی حرف بزن. حتی اگر کم حرف بزنم، شاکی می‌شه.
ولی مامان حوصله‌ش کم شده. نمی‌دونم چه ربطی داره ولی از وقتی عروس و داماد‌دار شده، کم‌حوصله شده.  دوست داره زنگ بزنم و ۲دقیقه فقط بگم که حالم خوبه و تمام. ولی من وقتی ۳هفته‌ست تنهام تو خوابگاه، وقتی در طول روز کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم یا معاشرت کنم، خب وقتی زنگ می‌زنم به این راحتی‌هام حاضر نیستم تمومش کنم. وقتی طولانی می‌شه، مامان به طور مستقیم یا غیرمستقیم می‌خواد که تمومش کنه. یادمه وقتی داداشم هم سربازی بود و زنگ می‌زد و حرفهاش زیاد می‌شد، مامان خسته می‌شد و پشت تلفن یه جور که ما می‌دیدیم و داداشم متوجه نمی‌شد، خستگیشو ابراز می‌کرد. یه بار خواهرم به مامانم اعتراض کرد و گفت بچه تنهاست چرا نمی‌ذارین حرف بزنه؟‌:(‌مامانم خسته می‌شه...قدیم‌ترها اینجوری نبود. فکر نمی‌کنم خودم هم مامان باحوصله‌تری بشم.
نمی‌دونم چرا گاهی حس می‌کنم بزرگ شدن من رو مامان و بابام بیشتر از خودم باور کردن. مادرم مشکلاتم رو برای خودم می‌ذاره که خودم حلشون کنم. ولی خودم فکر نمی‌کنم اونقدر بزرگ شده باشم که تنهایی از پسشون بربیام. هرچند آخرش فقط خودمم و خودم... ولی... دخترم دیگه...مگه می‌شه آدم، دختر باشه و غر نزنه؟ دخترها اغلب به کسی وابسته می‌شن که غرهاشونو بشنوه و هیچ‌وقت موقع شنیدن غرهاشون،‌خمیازه نکشه!!
چرا این‌ها رو اینجا می‌گم؟!‌خودم هم نمی‌دونم. شاید چون خیلی احساس تنهایی می‌کنم. الآن و دلم گرفته. از ساعت ۹ چشمم به گوشیم بوده. هنوز اتفاقی نیفتاده! ته دلم هم مطمئنم که اتفاقی هم نخواهد افتاد! امشب کسی زنگ نمی‌زنه. هرچند که دیشب بهشون گفتم که از تنهایی تو خوابگاه دارم خفه می‌شم. ولی کسی زنگ نخواهد زد. این رو مطمئنم. 
وقتی دارم با مامان حرف می‌زنم و می‌بینم که اصلا به حرفهام گوش نمی‌ده، می‌فهمم که باید قطع کنم. همیشه اینجوری نیست ها... بعضی وقتهام خیلی حوصله داره... ولی... دیشب اما هی حرف زدم!‌و اصلا اهمیتی ندادم به مامانم که داره مستقیم و غیرمستقیم می‌گه که بسه!!‌نمی‌تونستم جلوی خود مرو بگیرم و نیاز داشتم که حرف بزنم! بعد که حرفهام تموم شد، یه سکوتی بینمون حکمفرما شد. بعد مامان از این سکوت استفاده کرد برای خداحافظی! ولی ندونست که من دنبال بهانه بودم برای بیشتر شنیدن صداش و دیرتر برگشتنم به تنهایی خودم. 
صبح‌هارو به زور به شب می‌رسونم که بشه وقت خواب. بعد می‌خوابم و صبح دلیلی برای بیدار شدن ندارم. حتی همشهری داستانم تقریبا خونده نشده روی میزتحریرم افتاده...حوصله هیچ‌کاری رو ندارم. فردا کلاس آلمانی دارم و از ساعت ۴ قرار بوده برم آلمانی تمرین کنم ولی هنوز حتی دست هم به کتاب نزدم!

۰۸
بهمن
۰۸
بهمن
جدید...در مورد ترمهای ما که نه شروعشان معنی دارد و نه پایانشان، جدید هم معنا ندارد!‌ نمی‌فهمیم چیزی عوض شده! حتی بعضی از استادها هم همان‌اند! درسهام که همه شبیه هم و دنباله‌ی هم!
ترم جدید برایم معنا ندارد وقتی کل تعطیلات بین دو ترمم کمتر از ۲۴ ساعتی بود که بعد از تحویل پروژه ساعت ۱ ظهر جمعه رفتیم قم عروسی دوستمان و شنبه ساعت ۱۲ ظهر دانشگاه بودیم!
به هرحال درسهای تخصصی جدیدم از این قرار اند: مهندسی اینترنت- مهندسی نرم افزار۱- شبکه- نظریه بازی‌ها

۲۹
دی

عید باشه، تعطیلات بین دو ترم باشه ، خوابگاه سوت و کور باشه و توش پرنده پر نزنه، و تو رو تختت نشسته باشی و به پروژه هایی که تا آخر هفته باید بدی فکر کنی و به هیجان انتخاب واحدت که 3 ساعت دیگه شروع میشه! عید...تنهایی... انتخاب واحد...یه خوابگاه خالی! 

عیدتون مبارک  :)
تو خوابگاه روزهای عید انگار گرد مرگ می پاشن به در و دیوار بس که سوت و کوره...چه برسه که تعطیلات بین دو ترم هم باشه و فقط کامپیوتریها مونده باشن تو خوابگاه و یه عده که باید کارهای فارغ التحصیلیشون رو بکنن و یه عده دیگه که خونه هاشون بیشتر از 48 ساعت دوره از تهران...

۲۶
دی

خب ;;)

امتحانام تموم شد! بگذریم که چطور بود :-"

حالا پروژه ها شروع شد!

اینم مهم نیست :دی 

مهم اینه که واسه اولی نبار ت وزندگیم چیزی به جز نیمرو و سوسیس سرخ کرده درست کردم :)) 

ساعت 6 مامانم زنگ زده بود وسط حرفهام ازش طرز پختن استنبولی رو پرسیدم ;;) ساعت 7:30 زنگ زده میگه خوشمزه شد؟ :)) میگم چی؟! میگه استنبولی دیگه :)) بعد دیدم مامانم خیلی منتظره رفتم پختم :)) 1.5 طول کشید:-"

این برنجه اولش خوب بودا :-" منتها من هی توش آب ریختم :)) اینه که دونه هاش یه مقداری به هم چسبیدن! :دی 

ولی خوشمزه ست :-" :-" 

مهم اینه که شروع خوبیه :دی

۲۱
دی

پرونده دروس عمومی(گروه معارف+ادبیات+زبان)من بسته شد...

2تا 20 از متون و اخلاق- 2تا 19 از اندیشه1 و انقلاب- 2تا 17 از تاریخ و اندیشه2...

من فقط یه سوال واسم هست و اونم اینکه 5شنبه امتحان تاریخ دادیم چطور نمره شو الان داده؟! 

بی نهایت هم خوشحالم...برای همیشه خداحافظ ای درسهای مزخرف! :|

۱۹
دی

روزهای خیلی خیلی سخت امتحان و گذروندن نیم ساعت بعدشون روی این تابها...آدم چشماشو می بنده و به هیچی فکر نمی کنه و میذاره که باد بپیچه زیر شالش و هی فکر کنه به اینکه این روزهای سخت می گذرن...

مرسی از مسئولای خوابگاه! :)


۰۹
دی
نظر به اینکه من خیلی اراده قوی دارم(!!) ، در حالی که تا زمان t می گفتم من نمی رم تو فرجه ها خونه چون خونه درسن می خونم، در زمان t+1 که واحدش در اردر میلی ثانیه بود، گفتم می رم خونه!!!!!
حالا اومدم درس بخونم، زد و سرماخوردم! :| یعنی با تشکر از بدن من که نمی فهمه الان من باید درس بخونم! حالم جدا بده :|
۲۹
آذر
تا قبل از امروز که دم غروب برسم اصفهان، داشتم دم غروبهای اصفهان را از یاد می بردم. این تصویر گرم از دم غروب و مردم اکثرا عبوس و خسته ولی بامعرفت اصفهان در ذهنم آرام آرام کم رنگ شده بود. دو سال و نیم از اصفهان فقط بعد از نیمه شبش را دیده بودم. بعد از نیمه شبهای آرام و مرموزش را که به خاکستر زیر آتش می ماند...
دم غروبهای اصفهان شبیه تهران نیست. شبیه هیچ کجای دیگر نیست. شبهای تهران ترسناکند. شلوغی دم غروبهای مترو  و مردمی که همیشه در حال دویدن اند و هرگز لحظه ای آرام نمی گیرند، نماد انسان معاصریست که دارد در هیاهوی زندگی شهری مدفون می شود. آدمی که گاهی حس می کنم مقصدش را نمی داند، و بی هدف می دود دنبال چیزی که "هیچ" است.
تهران برای من خلاصه می شود در چند قاب تصویر(فریم) به شدت سیاه. اینکه از کی و از کجا تصویر تهران برایم این همه ترسناک و سیاه شد، اصلا به یادم نمی آید.
اصفهان ولی یک زمانی برایم پر بود از حس های خوب. فریمهای به شدت روشن و گرم و زنده. که حالا کم کم دارد بی روح و بی رنگ می شود. زنده رود که مرد، من هم آرام آرام آغاز به مردن کردم. 
شبهای خوابگاه که با خودم تنها می شوم، با یک حس عمیقا نامطلوب و نامطبوع درگیر می شوم. احساس می کنم اصفهان دارد در من می میرد. همچنان که زنده رود در من مرد.  تهران برف می بارد. مامان می گوید اصفهان خشک خشک است. خشکی اصفهان یادم نمی آید. به ذهنم فشار می آورم. تصویر اصفهان در ذهنم دارد کم کم محو می شود. محو و کم رنگ و بی روح... 
واقعیتی که هست این است که من دارم با اصفهان غریبه می شوم. بی آنکه با تهران انس گرفته باشم. من دارم "بیوتن" می شوم.  وقتی اصفهانم، همه چیز انگار مصنوعیست. حتی خنده هام. حتی خوشحالیم. وقتی تهرانم، تهران را نمی فهمم. ناامنی شبهاش را نمی فهمم. بی قراری روزهاش برایم بی معناست. من با تهران غریبه ام. با اصفهان دارم غریبه می شوم. دارم "بی مکان" می شوم. 
وقتی خانه ام، حرفهای اعضای خانواده را با هم نمی فهمم. درمورد مسائلی حرف می زنند که در غیاب من اتفاق افتاده و من ازشان بی خبرم. حتی گاهی سر شام، احساس می کنم حرفی برای گفتن ندارم. آنها با هم حرف میزنند. از ته دل می خندند. و خیلی از من خوشبخت ترند. ولی من حرف مشترکی پیدا نمی کنم که سرصحبت را باز کنم. چیزهایی که برای من جذابند، برای آنها خسته کننده و بی روح است. آدمهایی که دنیای مرا می سازند برای آنها غریبه اند.حتی مکانها و خیابانهایی که ازشان حرف می زنم برای آنها بی شکل اند و خلاصه می شوند در یک اسم که از من شنیده اند. حرفهام برایشان مثل یک کتاب بدون عکس می ماند!
اصفهان دارد در من می میرد. هنوز اما آرامش و حس امنیتی که در مطلقِ بودنم در اصفهان تجربه اش می کنم، پابرجاست. تنها چیزی که مرا هنوز و تا همیشه به اصفهان پیوند می دهد، این احساس آرامش ناشی از بودن خانواده ام است.بی هیچ حرفی. یک تصویر صامت که در آن، "آنها" هستند. فقط هستند! حتی اگر هیچ کلمه مشترکی بینمان نباشد! 
و حتی اگر آنها هم از این شهر بروند باز هم هنوز یک چیز هست که اصفهان را با تمام غریبگی اش، برایم از تمام شهرهای دنیا متمایز می کند...و آن آرامگاه مادربزرگم است که روزی همه زندگیم بود و سایه نبودنش را تا سالها روی سرم احساس می کردم. آرامگاه مادربزرگم تا ابد در این شهر خواهد ماند... و حس عجیبیست که پیوند من با زادگاهم، با بخشی از وجودم که هی آرام آرام کم رنگتر می شود، بوی مرگ می دهد...
این یک اصل در زندگی من است. چیزهای آشنا همینطور آرام آرام بی آنکه بفهمم غریبه می شوند. آدم ها، مکان ها، علاقه ها،... . 
وقتی آدم ها در زندگیم زیاد بهم نزدیک می شوند، از یک جایی به بعد شروع می کنند به غریبه شدن... بعد یک روز نگاه می کنم و می بینم آنقدر دورند که انگار هیچ وقت نزدیک نبوده اند! 
من از این غریبه شدنهای تدریجی می ترسم... ترسم از این است که روزی با خودم هم غریبه شوم. خودِ بی مکانِ بی زمانم...
۲۸
آذر

فارغ از تمام درسها و همورکها و پروژه ها و کوئیزهای دنیا، یه روز صبح از خواب پاشی، کوله پشتیتو بندازی پشتت و راه بیفتی سمت انقلاب. بعد بری بگردی یه دکه روزنامه فروشی پیدا کنی. یه نفس عمیق بکشی و همشهری داستان یلدا رو بخری. بعد همچین تنگ در آغوشش بکشی انگار که میخوان از چنگت درش بیارن! بعد هم راه بیفتی طرف ترمینال و بعد راه دوست داشتنی اصفهان...

بعد هم تمام راه صدای سیاوش باشه تو گوشت و هی داستان ببلعی و ببلعی و تو ذهنت کلی رویا و خیال ببافی...

این یه لذت واقعیه...واقعی واقعی!

بعد یهو ببینی ماشین داره یه تکونهای وحشتناکی می خوره و داره می زنه تو خاکی و وسط جاده داره لنبر می خوره و ببینی دهن آدمای اطرافت بازه و احتمالا دارن جیغ می کشن ولی جای صدای جیغشون صدای سیاوش رو بشنوی که میگه: "واسه زنجیر پیوستگی قانونه...". بعد فشار کمربند ایمنی رو روی عضلات شکمت حس کنی که به زور میخوان تو رو به صندلی بچسبونن تا پرت نشی رو صندلی مقابل... 

بعد یهو ببینی یه مشت خاک دور و برته و اتوبوس پیروزمندانه وایساده تو خاکی و یه تیکه آهن پاره اونور روی هم تل انبار شده که ظاهرا قبلا ها پراید بوده. بعد آروم هندزفری رو از گوشت دربیاری و کم کم بفهمی چی شده! بفهمی تایر اتوبوس ترکیده.بفهمی آتیش نگرفتن اون یکی ماشینه از معجزه بوده.بفهمی چپ نشدن اتوبوس از مهارت راننده بوده و از شانس و رحمت خدا و ...

بعد ببینی که وایسادی وسط جاده با یه ساک کوچیک دستت! و باورت نشه که این تویی که تو این موقعیت قرار گرفتی... همیشه فکر می کردم این چیزها قرار نیست واسه من پیش بیاد. و خب اگر بچه ترم اولی بودم واقعا همونجا وایمیسادم و گریه می کردم! ولی خودمو جمع و جور کردم...باید محکم می بودم. حتی تو اون حالت بهت و شوک. یه مینی بوس اومد سوارش شدیم! جاده تهران اصفهان رو آدم با مینی بودس میاد آخه؟! خطرناکتر از مینی بوس فقط موتور سیکلته!

بقیه راه رو یادم نیست...صد بار سوار ماشین شدم و پیاده شدم تا رسیدم خونه...رسیدم خونه و درو باز کردم و بابا و مامانم بهت زده فقط نگاهم کردن. باورشون نمی شد من خونه م! مامانم گفت همین الان الان بابات گفت دلم واسه مهسا تنگ شده کاش اینجا بود... بعد همون لحظه تو درو باز کردی... اصلا شوکه بودن...بابام اونقدر تنگ منو در آغوش گرفت که ... و مامان...

اینجا خونه ست...

به قول ناصرعبداللهی "هیچ جای دنیا واسمون مثل خونه صمیمی نیست...یا هیچ کسی مثل خونه دوستیهامون قدیمی نیست..."

۱۶
آذر

-
"ترم زندگیتون بی مشروطی دغدغه پیشرفتتون همیشه پاس حذف موفقیت ازتون دور و معدل کامیابیتون بیست باد"! "روز دانشجو مبارک!"
خود smsه اصلا مهم نیست! مهم اینه که در ادامه ش نوشته بود:"معاون دانشجویی دانشگاه تهران"!!!
یک چنین معاونت دانشجویی مثلا دوستانه و صمیمی داریم ما!!!

-
قدیمترها روز دانشجو رو ملت دانشجو غنیمت می شمردن واسه نشون دادن اعتراضشون به همه چیز و کلی شلوغ بازی راه می نداختن و اینا...بعد حالا ما فقط نشستیم که تبریک بگن بهمون! ته تهش هم به اون شیرینی که تو سلف داده شد قانعیم! بعد از تموم شدن کلاسهامونم عین بچه خوب سرمونو انداختیم پایین و رفتیم کتابخونه. انگار نه انگار که امروز...
احتمالا پردیس مرکزی شلوغ پلوغ باشه البته. ولی دانشکده فنی بالاُ‌اگه دنیا رو هم آب ببره توش کسی سرشو از رو کتاب یا لپ تاپ نمیاره بالا که ببینه چی شده!
دانشجو هم دانشجوهای قدیم :(

۱۳
آذر
من  روزهای کشدار و تبدار تهران را با دلخوشی همین دیدارهای کوتاه دو-سه ساعته با "مادر" و ناهار خوردنهایی که می شوند بهترین نهارهای دنیا (یقینا شیرین تر از عاشقانه ترین ناهارها) سر می‌کنم...
وقتی دیدار کوتاه است و فرصت اندک، حتی مغازه گردیهای هرباره‌ی هفت تیر هم می شوند بهترین سرگرمی دنیا برای منی که از مغازه و خرید و ... متنفرم!

غمگین ترین لحظه های من، لحظه خداحافظی و جدایی اند...همه این لحظه های لعنتی که همیشه در هفت تیر به وقوع می پیوندند و من چقدر از این هفت تیر متنفرم که مادرم را هربار از من می گیرد! هفت تیری که کودکی های مامان در کوچه پس کوچه هایش می دوند و پشت در خانه قدیمی که حالا شده یک ساختمان چند طبقه، متوقف می شوند...

پ.ن: خاطره می شوند این روزها...مگر نه؟
پ.ن2: یک لحظه لبخند مامان را با تمام زرق وبرق دنیا عوض نمی کنم... اصلا مرا چه به اپلای؟!
پ.ن3: نشسته بودم روبه روی مامان و زل زده بودم به روی ماهش...به تمام چینهای صورتش...یکی از خوشبختیهای من این است که کپی مادرم هستم...بدون چینهای صورتش...آن قدر که گاهی که دلم بدجور بهانه اش را میگیرد توی آینه زل می زنم به خودم و سعی میکنم مامان را ببینم...
پ.ن4: مامان آمد دانشگاه...ولی نرفت دانشکده حقوق...من هروقت می خواهم جوانیهای مامان را تصور کنم، می روم حقوق! و زل می زنم به آن سقفهای بلندش... ولی مامان نرفت حقوق! گفت نه...گفت نمی خواهم همه چیز برایم تکرار شود... مامان از جوانیهاش فرار می کند... از روزهای پرتب و تاب قبل انقلاب و همه دوستانیش که دیگر بین ما نیستند... و سالهاست که نیستند... 
پ.ن5: من بابا را می خواهم...
۳۰
آبان

همه چیز از آن روزی شروع شد که وقتی صدای اذان را شنیدیم، هندزفریهامان را محکم تر فشار دادیم داخل گوشهامان و صدای آهنگ را بلندتر کردیم مبادا صدای اذان مزاحممان شود...

از همان روز بود که نشنیدیم حی علی الصلوه را ...

۲۲
آبان

همه چیز از تشکیل نشدن کلاس میکروی ما شروع شد! رفتیم سر کلاس مدیریت آی تی ها که خیلی ازش تعریف می‌کردند!

استاد محترم آمد و بی‌مقدمه شروع کرد به صحبت کردن درباره لزوم رشوه  دادن و گرفتن در نظام فاسد بوروکراسی ایران و اینکه اگر بخواهیم در این مملکت فاسد، اخلاقی زندگی کنیم، بی معنیست و اینکه اگر بخواهیم غیر از این باشیم جایی در نظام کاری نداریم و همان بهتر که برویم بنشینیم در خانه و کار نکنیم!!  و در برابر اعتراضات ما هم می‌گفت: شما تشریف ببرید بنشینید داخل خانه! چون با آرمان‌ها نمی‌شود زندگی کرد. باید با واقعیت‌ها زندگی کرد اما شما بی‌نهایت آرمان‌گرایید...

کاری به حرفهای استاد ندارم. اصلا هم نمی‌گویم در آرمانشهر یا همان مدینه فاضله زندگی می‌کنیم. به هیچ وجه هم ادعا نمی‌کنم نظام فاسد و بیمار اداری و اقتصادی ایران حتی ذره‌ای بهتر از چیزیست که استاد از آن می‌گفت.

اما برای منی که به واسطه خانواده‌ام، به شدت دغدغه اخلاق و زندگی اخلاقی را دارم،واقعا این حرفها ناراحت کننده و به فکر فروبرنده بود... 

پدرم که یکی از تنها آدمهای دنیاست که قبولش دارم، می‌گوید مشکل از اینجاست که آنها درمورد پیشرفت در کار حرف می‌زنند و ما درباره "رشد". رشد در برابر غی. "قد تبین الرشد من الغی"...

اینکه بهای اخلاق مدارانه زندگی کردن خیلی سنگین است، دلیل خویی نیست برای آنکه استاد بگوید: "در یک جامعه بیمار و فاسد، اخلاقی زندگی کردن بی معناست.".

ادعا نمی‌کنم می‌توانم این بها را به راحتی بپردازم. ولی حداقلش این است که نسخه کلی نمی‌پیچم برای دیگران و فاتحه اخلاق را به کلی نمی‌خوانم...

و اینکه به واسطه نوع زندگی خانواده‌ام، تعالیم مادر و پدرم و خیلی چیزهای دیگر، برایم یک جورهایی غیراخلاقی زندگی کردن ناممکن است!

هنوز هم این دغدغه از بعد از آن کلاس دست از سرم برنداشته!

یکی به من بگوید که می‌شود، می‌شود اخلاقی زندگی کرد! مگرنه؟! یکی به من بگوید...


پ.ن: مسئله اصلا به طور خاص رشوه نیست. مسئله کل اخلاقیات است.

۲۰
آبان

چی بهتر از اینکه راحله یه ایمیل بزنه و توصیه کنه خوندن "حسین، وارث آدم"ِ دکتر شریعتی رو؟! و چی بهتر از اینکه بری ایبوکشو دانلود کنی، فایل سخنرانی خود دکتر شریعتی رو پیدا کنی و با صدای گیرا و نافذ خودِ دکتر بشنوی این سخنرانی زیبا رو؟! 

این فایلش: http://bayanbox.ir/id/2045935331987976835?info

 به شدت هم توصیه‌ش میکنم:) 

محرم باید آگاهی به همراه داشته باشه...یادم نره اینو :)

۱۸
آبان

شب امتحان هوش و درحالی که کلی از مباحث را نخوانده بودم، رفتیم به دیدن تعزیه در زمین چمن خوابگاه که بچه‌های هنرهای زیبا اجرایش می‌کردند! باشد که کمی حس کنم محرّم آمده...

۱۶
آبان

دلم به طرز وحشتناکی گرفته. از اون شبهای تبدار خوابگاهه امشب برام که آدم دلش تنگ میشه، گریه‌ش میاد ولی هیچ دلیل خاصی نداره و احساس تنهایی خفه‌ش میکنه!

3شنبه...کی میاد وقت خونه رفتن؟! 

۱۶
آبان
هوم!
خوشبختی میتونه با طعم کوکو سیب زمینی مه‌زاد به آدم لبخند بزنه! یا میتونه با طعم آب‌نبات چوبی های شیری باشه به یاد بچگیهام و خونه مامان بزرگ و مغازه آقای عطایی و اون آب‌نبات چوبیهای شیری کاکائویی خوشمزه‌ش که هرموفع میرفتیم اونجا مامان واسم یکی می‌خرید...
۱۰
آبان

این نوشته رو یکی از دوستان داده تا من اینجا بذارم :)


لطفا یا نخونید، یا کامل بخونید :)
---


داشتم حساب کتاب ماهانمو میکردم. توی ماه مهر بعضی مخارجم اینا بود:
12 هزارتومن خرج بستنی
23 هزار تومن نوشابه، دلستر و آبمیوه
9 هزارتومن چیپس
7 هزارتومن ساقه طلایی
7 تومن آدامس
54 تومن شارژ
20 تومن ترافیک
...


یادم افتاد به یه چیزی:
"خانواده ای5 نفره یعنی مادر، پدر، 2برادر و1خواهرساکن در روستای کوچنان، از توابع استان قزوین می باشند. پدر چوپان بودند ولی ماه رمضان به رحمت خدا می روند. 2پسراین خانواده هردو سلامت بودند اما هر کدام پس از 2 اتفاق، متاسفانه قطع نخاع می شن ودر حال حاضر هردو دربستر بیماری به سر می برن. تمام زحمات نگهداری بر دوش مادر خواهر که مشغول تحصیل هستند، افتاده. هزینه های نگهداری این عزیزان به غیر از دارو و مخارج روزمره، ماهی300 هزارتومان می شه که حقیقتا تامین این مقدار براشون سخته چون پدر خانواده فوت کردند ومادر نیز بایداز این عزیزان مراقبت کنند"

اره. من حدود 130 تومن پولمو ریختم پای چیزایی که هیچ ارزشی ندارن، اما یه مادر واسه 300 تومن داروی بچش به هرکی میرسه رو میندازه...

نمیدونم 
نمیدونم چجوری میتونم فردای قیامت جلوی خدا وایسم و بگم خدایا پولایی که دادی رو رفتم باهاش چیپس و پفک خریدم، اما ندادمش به یکی که نیاز داشت. ندادم تا باهاش دارو بخرن. تا باهاش جهیزیه یه دختر دم بخت رو بخرن...

بچه ها، این فایلو ببینید.نمیدونم باورتون میشه یا نه، اما متوسط مبلغی که دانشجوها و دانش آموزا برای این طرح دادن و این کارای توی فایل باهاش انجام شده، حدود 5500 تومن بوده!
میدونی این ینی چی؟
ینی اگه ماهی فقط 5 تا دونه چیتوز موتوری کمتر بخوری
اگه ماهی دوتا بسته آدامس ریلکس کمتر بخری
اگه پول 4-5 تا کرانچی رو در ماه بزاری کنار
اگه فقط دو روز نوشابه نخوری با غذات
اگه ماهی یه دونه فیلم کمتر دانلود کنی

اونوقت میتونی کمک کنی یه بیمار ام اس داروشو بخره. یا یه دختر دم بخت جهیزیه مختصرشو بخره و باهاش زندگیشو شروع کنه. یا یه پدر واسه خرج تحصیل بچش شرمنده نشه.

بچه ها واقعا ارزششو نداره؟
توی 30 روز، هر روز فقط 200 تا تک تومنی بزاری کنار. 500 تومنش کارمزد انتقال و 5500 تومنشم برسه دست اون پدری که شرمنده ی بچشه
ارزششو نداره؟؟؟

اگه خواستین، یه ایمیل به ادرس زیر بدید تا اطلاعات گروه براتون ارسال شه. یا اینکه به خودم ایمیل بدید تا بگم چجوری میتونید مشارکت داشته باشید :)

kind.students@gmail.com

ایمیل خودم:hespride@gmail.com

۱۰
آبان

+ گاهی فکر می‌کنم چقدر آدم باید خوشبخت باشد که با مه‌زاد هم اتاقی باشد. که با مه‌زاد زندگی کند. که همچین دوستی داشته باشد.

در تمام این مدت و زیر پوست تمام غم‌ها و غصه‌ها و سختی‌هایش، شاید تنها اتفاق قابل اعتنا، مستحکم‌تر شدن این دوستی بود... دوستی من و مه‌زاد که اندازه خواهرم دوستش دارم... :)


+ می‌خواهم یک اعتراف صادقانه بکنم! از وقتی یه یاد دارم، داشتم از آشپزی بدی می‌گفته‌ام! اینکه وقت تلف کردن است و کار مزخرفیست و من از آن متنفرم! شاید ریشه‌ی این نفرت و تمام این حرفها برمی‌گردد به دوران نوجوانی یکدندگی‌های عجیبش و فمینیست شدن یکباره من و ... برمی‌گردد به اینکه برای من آشپزی شده بود نمود به اسارت کشیده شدن...

حالا اما که چند ماهی از پایان بیست سالگی‌ام می‌‌گذرد، دیگر نه از آشپزی بدم می‌آید و نه به نظرم وقت تلف کردن است. گاهی حتی عجیب دلم می‌خواهد که یک سری مواد اولیه را بردارم و بروم در آشپزخانه مشغول آشپزی شوم و تمام حرص و جوش‌ها و اعصاب خردی‌هام را یکباره فراموش کنم... ولی آنقدر همیشه گفته‌ام بدم می‌آید که حالا هم انگار دیگر راه برگشتی ندارم...انگار محکومم به اینکه بدم بیاید! انگار اینکه بروم و شروع کنم به یاد گرفتن وغذا پختن برایم افت دارد، که از حرفم کوتاه آمده‌ام، که...

اعتراف سختی بود ولی حالا یک سال است که دلم عجیب می‌خواهد که آشپزی را یاد بگیرم، خیاطی را حتی!!!  یاد مادر فاطمه به‌خیر!! چقدر سعی کردند به طور منطقی اشتباه بودن تئوری‌های ذهنیم را بهم ثابت کنند و من چقدر همیشه یک‌دنده بوده‌ام!! 


۰۸
آبان

خب!داریم چهارمین اتاق رسمی و سومین اتاق عملیمون رو تجربه می کنیم! یعنی تا حالا 4بار به ما کلید اتاق داد هشده ولی تو 3تا از اتاق ها وسایلمون رو بردیم! و این ان‌شاءالله آخرین بار باشه...

هم اتاقیهای قبلیمون (419 ساختمان 71) فوق العاده بچه های خوب و ماهی بودن. رشته شون هم زمین شناسی بود. هاجر و فاطمه و فرشته :) حالا هم همسایه مونن همونها.

الان اتاق 421 هستیم. من و مهزاد و فاطمه که خیلی بزرگتر از ماست و رشته ش الهیاته.

به هرحال این از وضعیت جدید ما... ان‌شاءالله که عدو سبب خیر شده باشه...:)

حالا دیگه برم سراغ درسهای نخونده و میان ترمهایِ در پیش...

۰۲
آبان

کاش من یه ساعت برنارد داشتم...کاش می‌شد تمام این لحظه ها رو نگه داشت....کاش می شد جلوش گذشتن این لحظه های خوب رو گرفت...

لحظه لحظه هایی که کنار هم پروژه انجام میدیم، کنار هم فکر می کنیم...

امروز بهترین کار گروهی بود که از اول دانشگاه تا الان انجام داده بودم...

روز عید، خوشی و خنده و لذت  از فکر کردن :)

حیف...کاش می شد تموم نشن این لحظه ها...