خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

پیوندها

قضاوت

چهارشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۰۸ ب.ظ

۱.

خسته و کوفته از دانشگاه برمی‌گردم. مسیر در پشتی تا گیشا همیشه خسته‌ام می‌کند. بی‌تاب از گرما سوار بی‌آرتی‌ می‌شوم. دارم کیفم را می‌گذارم روی سکوی آخر بی‌آرتی که خانم مسنی هلم می‌دهد و وسایل خودش را می‌گذارد (جا به اندازه‌ی وسایل ۵- نفر دیگر هم هست). برمی‌گردم نگاهش می‌کنم. می‌گوید: شما داهاتیا اومدین تهران رو به گند کشیدین. هرجام برین نشون میدین داهاتی‌این. نمی‌تونین پنهانش کنین.

شوکه می‌شوم. در واقع در یک لحظه به طور کامل هنگ می‌کنم. نه تا به حال چنین رفتاری دیده‌ام و نه هیچ ایده‌ای دارم که منشا این حرف‌ها چیست!؟ خشم عجیبی می‌نشیند روی دلم و تمام وجودم را پر می‌کند. ولی سعی می‌کنم کظم غیظ کنم. تا خود پل مدیریت یک لبخند گنده تحویلش می‌دهم. کفرش که درمی‌آید، باز رو می‌کند به دختر دیگری و می‌گوید: این داهاتیا اومدن تهرانو شلوغ کردن. خب برین بشینین شهر خودتون! دانشگاه رفتنتون چیه! برین شهر خودتون دانشگاه! فکر کردن تهران حلوا قسم می‌کنن مثلا...شهر شلوغ شده. هواش بد شده و ... . دختر برمی‌گردد و محجوبانه و شرمیگنانه لبخندی تحویلم می‌دهد. موقع پیاده شدن می‌خواهم برگردم بگویم: عوضش «داهات» ما هواش خیلی خوبه. تشریف بیارین. خوشحال می‌شیم. ما «داهاتیا» مهمون‌نوازیم.

ولی جلوی خوٕم را می‌گیرم و پیاده می‌شوم.


۲.

خودم را می‌رسانم به ایستگاه پل مدیریت و در آخرین لحظه سوار بی‌آرتی شلوغ درحال حرکت می‌شوم. خانم مسن زیبایی که مشخص است موقع جوانی چقدر زیباتر هم بوده، دارد با یک عده دختر صحبت می‌کند. شوهرش رهایش کرده ورفته دنبال دختر جوانی... دارد می‌گوید که از دختر جوان که خودش را پرت کرده وسط زندگیش شکایتی ندارد چون تقصیرها گردن او نیست. به مملکت و آخوندها و سپاه و هرکسی که باعث شده قفل و بست خانواده‌ها سست شود. بلند بلند نفرین می‌کند و فحش می‌دهد. بعد برمی‌گردد می‌گوید: لعنت به این آخوندا و اونایی که پشت سرشون نماز می‌خونن و اینارو مرجع تقلیدشون قرار میدن.

این‌ها را می‌گوید و ساکت می‌شود. موقعی که می‌خواهم پیاده شوم، خانم کناریش به من اشاره می‌کند و می‌گوید: این از همون‌‌ها بود ها. خانم اولی سر تکان می‌دهد و می‌گوید آره. این از همونا بود که نفرینش کردم. با این «حجاب»ش. جمله‌ی آخر را با ادا و تمسخر خاصی ادا می‌کند.

قلبم تیر می‌کشد و اشک می‌دود تو چشم‌هام. از این همه قضاوت‌های نابه‌جا. اولین بار نیست که به خاطر حجابم مورد قضاوت قرار می‌گیرم. یا بهم اهانت می‌شود. حتی توی دانشگاه...بارها و بارها این حرف‌ها را شنیده‌ام. اما اینقدر روشن و علنی، آن هم این‌قدر بی هیچ شناختی و توی بی‌آرتی(!) برایم خیلی سنگین تمام می‌شود.

به روی خودم نمی‌آورم. اشک‌هام پشت شیشه های سیاه عینک آفتابی گم می‌شوند و لبخند از روی لبم محو نمی‌شود. آخ نمی‌گویم و سرافراشته راه می‌روم. کیست اما که بداند توی دلم از آن وقت چه می‌‌گذرد؟

  • مهسا -

نظرات  (۱۰)

وای...هرموقع سوار اتوبوس می شم تمام تنم می لرزه نکنه از این حرفا بشنوم!امروز داشتم با خودم فکرمی کردم ممکن است روزی برسد که دست از سر همدیگر برداریم؟!دست از سر لباس های بد هم برداریم،از شهرستانی بودن برداریم،از شلوار پارچه ای با کتانی برداریم و حداقل اختیار پوشش هرکس را دست خودش بدهیم.ولی فکر نکنم چنین روزی برسد.

پاسخ:
منم فکر نکنم :(

جای تاسف داره واقن... بخصوص تو مورد دوم من واقن نفهمیدم ربط خیانت شوهره به حجاب بعضی خانومای دیگه چیه... واقن ملت از یه چیز دیگه دلشون پره به یه چیز دیگه ربطش میدن...

منم شهرستانیم و تهران دانشجوعم.. وقتی تهران میومدم دید منفی ی نسبت به این قضیه داشتم که ممکنه تهرانیا برخورد بدی بام داشته باشن بخاطر شهرستانی بودنم ولی من تجربم خوب بود ... بااین حال حرفات  ولی منو پرت کرد به چندین سال پیش که یه نوجوون بودم وکاملا باحجاب. اونقدر رفتارای بد و زننده توی خیابون و مدرسه و حتی فامیل میدیدم و حس میکردم که بعد چندین سال تحمل  قید حجاب کامل رو زدم و خیلی ساده و معمولی شدم بلکه شاید کمتر مسخره بشم و آرامشم حفظ شه ... تا بتونم معمولی زندگی کنم..

خیلی بده که گاهی بعضی آدما سعی مینکنن ناراحتیاشونو با لیبل زدن به بقیه از کم کنن.. میدونی شاید حتی خودمون هم این کارو انجام داده باشیم ولی وقتی در مقامی قرار میگیریم که خودمون مورد لیبلیم آزاردهنده میشه و تازه میفهمیم که چه حسی بعدش داره..

+باعث افتخاره که خودتو تونستی خوب کنترل کنی.کار سختیه..

پاسخ:
من ۵ساله که تهران دانشجوئم ولی اولین باری که چنین رفتاری می‌دیدم و امیدوارم که آخرین بار هم باشه.

دقیقا...تو جواب کامنتای دیگه گفتم که درسی که این اتفاق واسم داشت این بود که حواسم جمع‌تر بشه به قضاوت‌های نابه‌جایی که خودم ممکنه درمورد دیگران بکنم و لبیل‌های نادرستی که ممکنه بهشون بزنم... :(

+ :)
ای کاش این همه خودخواه نبودیم
این همه خود بین!
اون وقت هردوی این ها همراه با سطحی نگری دردناکی در عمق وجود!
آخرش هم با این همه نقص های ندانسته نه تنها که قضاوت می کنیم! که دیگران را هم به داشتن چنین دیدگاهی می شورانیم...
من هم بارها مورد این جور قضاوتها قرار گرفته ام. متاسفانه محیط دانشگاه از این قضاوتها مبری نیست. حتی یادم است که سال اول دانشگاه هم رشته ای هایم حاضر نشدند با من هم اتاقی شوند، یا حتی دوست شوند، چون از شهر ... آمده بودم.
پاسخ:
هععععععععععععععععی
  • نشسته خنده
  • ولشون کن بابا 
    اگه به این چیزا اهمیت بدی 
    هم خودت اذیت میشی هم اینکه فایده ای نداره 
    ^_^
    پاسخ:
    اهمیت که نمیدم صرفا بیان حس و حال در لحظه بود :)‌ فکر نکنم کسی بتونه ادعا کنه که در لحظه از این رفتارها شوکه نمیشه:)
    اون تیکه‌ی آخرش که گفتی توی دانشگاه هم با چنین برخوردهایی مواجه شدی. برام عجیبه که من تا حالا با چنین برخوردهایی مواجه نشدم. یعنی خیلی عجیب بود برام خوندن این پست. اینطوری بودم که مگه داریم چنین آدم‌هایی!
    پاسخ:
    خیلی کم...خیلی کم! ولی به هرحال بوده. از طرف ۲-۳ نفر از دوستام که البته بعد از چند سال دوستی ازم عذرخواهی کردن به خاطر قضاوت‌ نابه‌جاشون. هرچند که به هیچوجه اینقدر واضح تو روی خودم حرف نمی‌زدن. ولی یک دفعه وسط یه بحث بی‌ربط یه چیزی از دهنشون می‌پرید. منم اهمیتی نمی‌دادم و نمی‌دم.
    ولی متاسفم الهه...داریم چنین آدم‌هایی. هرچند که دلیلی نداره تجربه‌های آدما مثل هم باشه.
    و البته این برخورد تو بی‌آرتی برام کاملا جدید و تعجب‌برانگیز و شوکه‌کننده بود.
    خب هنوز به اون مرحله از نظر فرهنگی نرسیدیم که یک مورد رو به همه چیز تعمیم ندیم 
    اما فک می کنم جای تاسف داره زمانی این نوع پوشش اعتماد ایجاد می کرد حداقل از این نظر که حرمت خانوده رو حفظ می کنه چرا نظرها در موردش تا این حد زننده شده
    پاسخ:
    خدا لعنت کنه اونایی رو که اینجور بی‌اعتبار کردن دین خدا رو...
    عزیزم حجاب فاطمی داری و حضرت فاطمه الزهراء (س) پشت و پناهته....
    همه لیاقت درک عظمت حجاب رو ندارن...
    پاسخ:
    حالا البته من زیاد اعتقادات این مدلی ندارم.  ولی ممنون.
    همیشه بودند و هستند کسانی که به به واسطه‌ی مکان زندگیشون خودشون رو برتر می‌دونند حالا تهرانی‌ها بقیه رو پایین‌تر از خودشون می‌دونند ، اونایی که شهر بزرگ مثل مشهد ، اصفهان یا شیراز هستند بقیه شهرها رو پایین‌تر از خودشون می‌دونند ، مرکز استان‌ها هم شهرهای کوچیک استانشون رو پایین‌تر و ...
    طرز تفکّر این افراد به طور ثابت وجود داره چرا خودمون رو ناراحت تفکّرهای بیهوده کنیم؟
    بخش دوم رو که خوندم احساس کردم که اسلام دستور به خیانت اون مرد داده :))
    همین که تو هر دو مورد خویشتن‌داری کردید جای تبریک داره واقعاً :)
    پاسخ:
    اگر می‌خواستم خودمو ناراحت کنم که لبخند نمی‌زدم بهش:))
    خودمم خیلی خوشحالم :)) چون آدمی هستم که در برابر خشم کنترل ندارم زیاد. اینکه این دو بار تونستم خودمو کنترل کنم برای خودم خیلی خوشحال‌کننده بود :)

    چه دردناک
    به عنوان کسی که حداقل ظاهرش به تو شباهت داره (حجاب و اینا) این پستت احساساتمو برانگیخت واقعا و نمی‌دونم اگه خودم توی موقعیت تو بودم، چه‌قدر توان فکر کردن به جنبه‌های دیگه‌ی داستان رو داشتم. الان ولی دارم فکر می‌کنم این داستان یاد آدم می‌اندازه که قضاوت نامنصفانه چه‌قدر می‌تونه دردناک باشه و باس حواسش جمع باشه...

    خود من این چند وقته درگیر حسم نسبت به سرایدار مرد جوان مجرد افغان ساختمونمونم. آیا چه‌قدر حس اعتماد نسبت بهش داشته باشم؟ و آیا اصلا خود این فکرها، ناشی از یه قضاوت برچسبی نامنصفانه نیست یا چی؟

    بعله...

    پاسخ:
    واااقعا خیلی دردناکه و من فکر می‌کنم هرکدوممون احتمالا بارها در جایگاه اون قضاوت‌کننده‌هه بودیم. ولی این به زبون آوردنه خیلی بده. قضاوت می‌کنی تو دلت بکن :|
    قطعا ناشی از قضاوت برچسبی غیرمنصفانه‌ست. چون داری به ملیتش فکر می‌کنی.
    می‌دونی چی نگرانم می‌کنه؟ اینکه وقتی خانومه داشت این حرفارو می‌زد من داشتم به یه دختر چادری‌ای که تو اون فضا خیلی معذب شده بود نگاه می‌کردم و شاید تو دلم قضاوتش می‌کردم. وقتی نوبت رسید به قضاوت شدن خودم فهمیدم آخ آخ...کجا وایسادم من؟
    بعله...اینجوریاست نازنین...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">