خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

پیوندها

حال همه‌ی ما خوب است، اما تو باور مکن...

جمعه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۵۶ ب.ظ
اگر بخواهم بنویسم از این روزهای گذشته‌ی ۹۵، خودم هم در بهت و حیرت فرو می‌روم. چطور توانست اینقدر سخت و بد شروع شود و اینقدر سخت و بد ادامه پیدا کند؟ روزهای عیدم که نفهمیدم چطور گذشت... یک نفر انگار همه‌ی شادی‌ها و دل‌خوشی‌هایم را ریخته بود توی کیسه و گذاشته بود دم در! عید تمام شد و بعد شروع شد پشت سر هم شنیدن خبرهای فوت...یکجوری که سوم یکی می‌شد تدفین دیگری و ... . آمدم با مرگ آدم‌های سن و سال‌دار فامیل و دور و اطراف کنار بیایم، یک عالمه خبر فوت جوان ریخت روی سرم. ۳تاش همین دیروز! اصلا خبر نداشتیم ازدواج کرده، حالا می‌شنوم همسرش که دختری۱۹ ساله بوده فوت کرده. آن یکی پسر هم سن من بود. با هم کنکور دادیم. امروز مراسم هفتمش است...آن دیگری...
در این میان خبر فوت دو نفر از اساتید دانشگاه هم عجیب غمگینمان کرد. یکی پدر یکی از بچه‌های ۸۸یمان بود. دیگری هم که نیاز به توضیح ندارد...استاد دانشکده‌ی مکانیک. یاد آن روزی که با محبوبه و شبنم و فاطمه و عاطفه رفتیم دیدنش قلبم را فشرده می‌کند.
چهاردهمین خبر فوت را که شنیدم حس کردم دیگرکشش ندارم کشش این همه خبرهای مرگ را. بهار امسال من بدجوری عطر و بوی مرگ گرفته...
همه‌ی این‌ها به یک طرف، اتفاق تلخی که در دانشکده‌ی روانشناسی برایم افتاد و پیگیری‌های بعدیش هم طرف دیگر...
و می‌دانی؟ در شرایطی که اتفاقی برای خودت نیفتاده، خیلی راحت است بیانیه صادر کردن و گفتن از بدی‌های سکوت و اشتباه بودن سکوت و اینکه باید حرف زد و فریاد زد و ... . اما وقتی پای خودت گیر باشد، وقتی خودت  شب‌ها کابوس ببینی، وقتی خودت زندگیت آشفته شده باشد، آن وقت است که سخت می‌شود بیانیه صادر کردن...
درهرحال...من از پا نمی‌نشینم و هم‌چنان پیگیری می‌کنم. تا برسم به جایی که بتوانم شکایت کنم...
وسط همه‌ی این اتفاقات و روزهای تلخ، امتحانات میان‌ترم آمدند و گذشتند. موضوع پیشنهادی تزم را دوست ندارم ولی الان برایم کم‌اهمیت‌ترین موضوع است اینقدر که تلخم و غمگین و خسته... اینقدر این مدت اتفاقات و مسائل دانشگاه برایم در حاشیه قرار گرفته و اینقدر به زور می‌روم دانشگاه و می‌آیم که احساس می‌کنم هزار سال پیر شدم. البته که امیدوارم به روزهای پیش رو. البته که دارم تلاش می‌کنم بلند شوم بایستم سر پایم و زندگی را ادامه دهم، اما فعلا اوضاع خوب نیست.
حال همه‌ی ما خوب است، اما تو باور مکن...

  • مهسا -

نظرات  (۵)

:( :|
پاسخ:
اوضاع بهتره...:)
والا منطق‌اش رو نمی‌دونم. ولی گاهی احساس می‌کنم این تفاوت وقتی اینقدر زیاده آدم رو اذیت می‌کنه. شاید با کمی بروز دادن حال آدم بهتر بشه. نمی‌دونم.
پاسخ:
شاید. خودمم نمی‌دونم الهه. فقط دارم سعی می‌کنم از سر بگذرونم این روزهارو...در برهه‌ی سختی هستم...
می‌دونی چیزی که برام جالبه اینه که اینجا میام و هی می‌خونم از اینکه میگی حالت خوب نیست و اتفاق‌های ناگوار و ...
ولی وقتی می‌بینمت در واقعیت همیشه با یک قیافه‌ی خندان مواجه می‌شم. واقعا نمی‌دونم کدومش رو باور کنم! آدمی که غصه‌هاش پشت خنده‌هاش پنهون شدن یا خنده‌هاش پشت غصه‌هاش؟!
پاسخ:
جواب سوالت: «شادی مومن در چهره‌اش است و غمش در دلش»
وبلاگ یا توییتر یا ... جاییه که آدم بایدراحت باشه. همونی باشه که واقعا هست. حرف دلشو بزنه. حال واقعیشو بگه. ولی چه دلیلی داره در برخورد با آدما هم ناراحتیشو بروز بده؟ بقیه چه گناهی کردن که حال من بده یا زندگی سخت شده؟ نباید انرژی منفی بدم به همه که... وبلاگم و توییترم چیزیه که درونمه. اون چه که می‌بینی در برخوردهام بیرونمه.

ای جان...
سال ۹۵ من هم خوب شروع نشد...
یک نفر آمد همه چی را بهم زد و رفت...
بعضی وقتا بعضی آدما رو هیچ وقت بخاطر بدیهاشون فراموش نمیکنم....
وای مهسا من خیلی متاسفم از تلخی این روزهایت.... خدا همه رفتگان را رحمت کند. مراقب تزت باش، بعدا پشیمونی به بار نیاد...
پاسخ:
متشکرم...
خیلی دارم تلاش می‌کنم که روی تزم تمرکز کنم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">