خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

مشهد

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۳۹ ب.ظ

۱.

برای اولین بار اسمم تو یه قرعه‌کشی دراومد! :)) نه نه!دومین بار! اون بار یه مسابقه‌ای بودش تو یکی از کنگره‌‌های قرآنی که رفته بودیم. سر نماز یه سوالی پرسیده بودن و گفته بودن جواباتونو بنویسین. بچه‌ها به اسم منم نوشته بودن جواب و اسم من دراومد:))))) جایزه‌ش هم یه دفتر پاپکو بود با ۲ تا ماژیک(یه هایلایتر و یه ماژیک سی‌دی). اولین دفتر کلاسوری من بودش و خیلی دوستش داشتم :ایکس

این بار اما قضیه اردوی مشهد خوابگاه بود که از بین هشتصد تا دختر که ثبت‌نام کرده بودن قرار بود اسم سیصد نفر اعلام بشه... و در کمال تعجب و خوشحالی اسمم جزءشون بود. اسم مه‌زاد هم بود :ذووووووووق

اسم چند تا از بچه‌های خوابگاه که باهاشون دوست‌تر هستم هم دراومده و خیلی خوشحالم که قراره با هم بریم... دوستی‌های جدید شکل می‌گیره تو سفر...آدم‌های بسیار متفاوتی که تا قبل از این حتی فکر نمی‌کردم که یه روز ممکنه باهاشون دوست بشم...حالا قراره باهاشون برم سفر...اونم چه سفری...مشهد...خیلیییییییییییییی ذوق دارم :)


۲.

این ترم با انگیزه‌ی خیلی بیشتری می‌رم دانشگاه...درسامو دوست دارم...کلاسامو دوست دارم...استادامو دوست دارم...چیزهای جدید هیجان‌انگیز یاد می‌گیرم. دیگه حس نارضایتی و پشیمونی ندارم و خودم رو سرزنش نمی‌کنم. خوشحالم و راضی... کاش این حس رضایت ادامه‌دار باشه... ضمن اینکه دیگه رفته رفته دوست‌های جدید هم پیدا کردم و خودم هم یاد گرفتم که مدلم رو عوض کنم از حالت دوست بیسد به خود بیسد :دی


۳.

این ترم Chief TA درس نظریه زبان‌ها شدم. بچه‌هایی که این ترم درس رودارن ۹۳یا هستن. یعنی همون‌هایی که ترم اول سوپروایزر مبانیشون بودم و پدرمو درآوردن:)) حالا دیدن اسم‌هاشون تو لیست درس و یادآوری آزار و اذیت‌هاشون و فکر اینکه الان چقدر قطعا عوض شدن و بزرگ شدن واسم یه حس عجیبی داره...


۴.

دیروز رفتیم نشستیم تو دفتر انجمن اسلامی برای جلسه‌ی زنده کردن درنگ! درنگ نشریه‌ی صنفی بود که بسیار دوستش داشتم و باهاش زندگی کردم تو مدت کوتاهی که توش فعالیت داشتم. می‌خواست گریه‌م بگیره از یادآوری اینکه یک زمانی با چه کسانی می‌نشستیم تو این دفتر انجمن و درمورد چه مسائل عمیقی حرف می‌زدیم...همه‌ی خاطره‌های خوب جلسه‌ها اومده بود تو ذهنم و برام سخت بود حرف زدن با این بچه‌های ۹۱-۹۲ی...نمی‌دونم از آخرین جلسه‌مون تو دفتر انجمن چقدر می‌گذره...


  • مهسا -

نظرات  (۴)

اییییییول!!!!
درنگ رو زنده نگهش دارییییید!
پاسخ:
این بچه‌ها خیلی انگیزه دارن :) ایشالا زنده می‌شه...
سلام :)
خیلی خوشحال شدم
خوشا به سعادتتون :)
التماس دعا.
پاسخ:
سلام.
خیلی ممنونم:)
حتما حتما به یادتون هستم.
؛)
  • سعیده زارع
  • منم میخوام :((((((
    پاسخ:
    فکر کن...مثلا پارسال بود..۴تاییمون با هم می‌رفتیم...فکر کن...
  • عکس خنده دار
  • سلام. واقعا سر خوبی خواهد بوووود . سلام برسونید ب آقا
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">