خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

بایگانی
پیوندها

بیماری

چهارشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۳۳ ب.ظ

بدجوری سرما خوردم. گلوم می‌سوزه و آبریزش بینی امانم رو بریده...با همین حال نزار، پا شدم سوپ درست کنم. دیدم رب ندارم لباس پوشیدم برم رب بخرم که مامان تو تلگرام بهم پیغام دادن.

-حالت چطوره؟ بهتر شدی؟

گفتم: نه زیاد...رب ندارم واسه سوپ درست کردن... دارم می‌رم رب بخرم. 

مامان گفتن: دیشب سوپ درست کرده بودم که مرتضی از کلاس حسابان می‌رسه، بخوره... وقتی با تو حرف زدم صداتو شنیدم که چقدر گرفته و چقدر مریضی، دلم خیلی سوخت که نیستی که سوپ بهت بدم و باید خودت با اون حالت درست کنی...

زدم زیر گریه. دروغ چرا؟ دلم خیلی گرفته بود از دیروز. خیلی تنهام. خیلی زیاد. درسته به روی خودم نمیارم. درسته سر خودمو حسابی شلوغ کردم و خودمو غرق کارهام کردم. درسته خوشحالم و آرومم و همه کارهام رو برنامه پیش می‌ره، اما تنهایی رو که نمی‌شه ندیده گرفت. دیروز صبح تو آزمایشگاه که بودم، داشتم فکر می‌کردم کاش یه دوست صمیمی نزدیک واسم مونده بود. ذهنم به هرکی می‌رسید الان کلی ازم دور بود. مریلند، تورنتو، اصفهان. خوابگاه چمران! بهشتی! نزدیک‌ترینشون(شبنم) شریف بود! تازه به حجم تنهایی خودم پی برده بودم. پا شدم تنهایی رفتم ناهار. وقتی برگشتم آزمایشگاه، بچه‌ها گفتن شبنم اومده بوده دنبالم، نبودم رفته :( خیلی دلم سوخت... خیلی زیاد...

تنهایی رو نمی‌شه انکار کرد. فقط باید باهاش کنار اومد به نظرم...منم کنار اومدم کاملا ولی خب یه موقع‌هایی آدم حواسش نیست و یهو می‌بینه داره به تنهاییش فکر می‌کنه...

با مامان حرف زدم. تازه از دانشگاه برگشته بودن... دلم خواست الان پیششون بودم...

آآخر حرفامون این استیکرو برام فرستادن:


چی بگم من آخه؟! یه لحظه مریضیم رو هم کلا از یاد بردم!


پ.ن: چند روزه می‌خوام بنویسم از روز تاسوعا که رفته بودیم خمینی‌شهر و هنوز فرصت نکردم...

  • مهسا -

نظرات  (۱۰)

شما اهل کجایین؟
پاسخ:
اصفهان

سلام مهسا جان. امیدوارم تا الان خوب شده باشی. کاش میدونستم و برات سوپ میفرستادم... میدونم که تو خوابگاه موقع بیماری چقدر سخت میگذره و آدم احساس تنهایی میکنه

چه استیکریییییی آدم شارژ میشههههه :)

 

پاسخ:
سلاااااااااام :)
خوبم خوبم :)
مرسیییییییییییییی از محبتتون :)
واقعا سخته :)) قشنگ آدم حس بی‌کس و کار بودن بهش دست می‌ده :))
ما ۳تا خیابون بالاتر از میدان کاج هستیم. نزدیکیم به محل کار شما؟
  • ام اسی خوشبخت
  • سلام
    با ورود به وبلاگتون یاد روزهای خوب خوابگاه افتادم و هم خوابگاهی هایی که رفیق گرمابه و گلستان شدند :)
    مریض شدن تو خوابگاه بسیار سخته، براتون آرزوی سلامتی دارم
    پاسخ:
    سلام.
    آخ آخ...عجب روزهای خوبین روزهای خوابگاه...
    خیلی ممنونم :) خیلی بهترم :)
  • زهرا نادری
  • ای جان :) استیکرو!
    پاسخ:
    می‌بینیش توروخدا؟:)) با احساسات آدم بازی می‌کنن :))
    صبحتون بخیر :)
    منتظر چی هستین؟ یه زنگ بزنید واسه آخر هفته هماهنگ کنید که پیش هم باشید روحیتو عوض شده
    انصافا از وقتی گفتم نوشته هاتون خیلی خوبه رمزیش کردینااااا :))) 
    پاسخ:
    ای وای نه اتفاقیه! :دی
    بله باهاش باید کنار اومد...
    من خودم تو دانشگاه که هستم ، از دور بچّه‌ها رو که می‎بینم فکر می‎کنم دوستام هستند واسه فارغ التحصیلی برگشتن بعدش که نزدیک می‌شم می‌بینم خیالی بیش نبوده ، یاد و خاطره دوستان هی تکرار می‎شه که فلان جا باهاشون بودیم و ...
    پاسخ:
    :(
    آره بعد از این که این نظر رو گذاشتم رفتم یه نگا به بقیه مطالبتون انداختم...:)
    اصلا حواسم نبود به بایگانی وبلاگتون نگا کنم...^_^
    پاسخ:
    :)
    هعی...من خوابگاهی نیستم وقتی میرم پیش بچه ها خوابگاه ...اصلا یه جوری میشم!من واقعا طاقت ندارم...ان شاءالله بادوستتون برید بیرون حال و هواتون عوض شه!
    موفق باشید
    پاسخ:
    مرسی:)
    من دیگه از مراحل سختی خوابگاه و اینا گذشتم ها! سال ۵میه که خوابگاهم. ولی خب واسه مامانم مثل اینکه فرقی نکرده! :دی
  • سعیده زارع
  • :(
    فک کنم باید دور هم جمع بشیم دیگه ... :)
    پاسخ:
    آآآآآآآآآاره جمع شیم!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">