خوابگاه نوشته ها

خوابگاه نوشته ها

تا ۴ سال قبل برای من فقط یک "هم" معنی داشت و آن هم هم‌وطن بود! می‌فهمیدم که در غربت چقدر وطن می‌تواند بشود نقطه‌ی مشترک و پیدا کردن یک هم‌وطن چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد! از وقتی خوابگاهی شدم، "هم"های جدیدی برایم معنا پیدا کرد!شاید برای کسی که زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده باشد، "هم اتاقی" هیچ مفهومی نداشته باشد!می خواهم اینجا خاطرات "هم اتاقی" بودنم را بنویسم...

پیوندها

این روزها که می‌گذرد...

شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۲:۵۷ ب.ظ


روزهای عجیبیست. حس می‌کنم یکباره به اندازه‌‌ی چندین سال بزرگ شده‌ام. جنس دغدغه‌هام، دلتنگی‌هام، ناراحتی‌ها و خوشحالی‌هام به اندازه‌‌ی زمین تا آسمان تغییر کرده‌اند. حس می‌کنم خنده‌هام واقعی‌تر شده‌اند. انگار قدر روزهای زندگیم را بیش‌تر می‌دانم. حس می‌کنم یاد گرفته‌ام خیلی بیش‌تر از قبل از خوشی‌های کوچک زندگی‌ام، بهانه‌ی خوشبختی بسازم. وقتی کنار خانواده هستم، خیلی آرام‌ترم از قبل. حس می‌کنم زندگی بهم یاد داده که خوشبختی را در موفقیت‌های بزرگ بیرونی جست‌وجو نکنم. بهم یاد داده که خوشبختی و آرامش درونیست. این‌ها را زندگی به من یاد داده بی‌آن‌که خودم متوجه باشم. انگار که تدریجی. انگار که یواشکی و نرم‌نرمک افکار تازه خزیده باشند داخل مغزم و تمام وجودم را پر کرده باشند. دیروز نشسته بودم توی مهمانی کوچک خانوادگی و اصلا حس نمی‌کردم دارد وقتم تلف می‌شود. اصلا حس نمی‌کردم در جایی هستم که آدم‌هایش قدیمی‌اند. که آدم‌هایش از حرفه‌ی من سر در نمی‌آورند. اصلا حس نمی‌کردم که مهمانی چیز بیخود و بی‌معنی‌ایست. داشتم با تمام وجود لذت می‌بردم و دلم می‌خواست ریه‌هام را پر کنم از عطر حضور دوست‌داشتنی‌هام و صدای خنده‌‌هایشان را در گوشم ضبط کنم برای روز مبادا که هچ موسیقی برایم خوش‌تر از این صداهای خنده‌ی آشنا نیست...

دیروز یک باره به خودم آمدم و دیدم انگار بی‌آن که بفهمم، به اندازه‌ چندین سال(به سان تابع ضربه) بزرگ شده‌ام. در یک لحظه. و همان لحظه بود که دیگر خودم را بچه ندانستم و فهمیدم که بر خلاف تصورم، من دیگر آن دختر همیشه شاکی و ناراضی ۱۸ ساله نیستم.

:)

پ.ن: به اندازه‌‌ی چند پست طولانی حرف دارم برای نوشتن اما کلمات را پیدا نمی‌کنم برای توصیف حرف‌هام...

  • مهسا -

نظرات  (۶)

:]

من کامنت قبلی م رو تصحیح میکنم. 50صفحه ست. یعنی 100 صفحه ست که نصفش عربی یافارسی و من فارسیش رو میخونم.


راجع به نهج البلاغه :-"

من یه تشکر بهت بدهکارم، چون این حرکت تو در خوندن نهج البلاغه انگیزه‌ای برام شد، من ترجیح میدادم که مثلا هر روز یه خطبه یا یک نامه بخونم، راستش اینطوری آدم تنبلی میکنه و الان سه سال گذشته ولی من نتونستم به این برنامه برسم!! :دی

طی یه حرکتی این اواخر(هفته‌ی اخیر!) بعد مطالعه‌ی دو تا کتاب ( :دی )  نامه‌های نهج البلاغه رو خوندم و تموم شد (حدود79 نامه داشت) و شماره‌ی نامه‌هایی که میتونم خیلی استفاده کنم رو یادداشت کردم برای مرورم ( :)) ) و تصمیم دارم فردا یا پسفردا هم حکمتها رو بخونم (حدودا 20 صفحه ست تو نهج البلاغه خونه ما!! :دی) و شماره‌ی حکمتهای خوبشو یادداشت کنم (البته حکمتها واقعا همشون شیرینن، نمیدونم چقدر خوندیشون، نامه ها هم چون شیرین بودند من از نامه ها شروع کردم، قبلا از خطبه ها خونده بودم، ولی چون طولانی و زیادن تنبلی‌ کردم و از اول شروع نکردم! :دی)

و اینکه، راستش فکر میکردم خوندن نهج البلاغه رو تموم کردی!! :دی :دی

بعد نهج البلاغه نوبت نهج الفصاحه یا غررالحکم و درر الکلم!! :دی :دی :دی
پاسخ:
چقدر عالی :)
نه تموم نکردم چون ترجیحم بر خوندن تدریجی هست.دارم حکمت‌ها رو می‌خونم خودم.
و اینکه خدا اون یه نفری رو خیر بده که من رو به فکر خوندن نهج‌البلاغه خوند. اگرچه که دوستیم با اون یه نفر با یه دعوای خیلی ناجور به پایان رسید...

  • سعیده زارع
  • خب مهسا مثکه دیگه وقتشه :))))))))))))))))))
    پاسخ:
    سعیده =)))))))
    یعنی قبلا حس می کردی تو مهمونی وقتت تلف میشه؟  D :D:
    پاسخ:
    آآآآآآآآآره :))
    یاد اون صحبتتون افتادم که گفتین تفاوتی که بین یه آدم 21 ساله و 18 ساله هست اصلاً مثل تفاوت یه 18 ساله با 15 ساله نیست و اون 21 ساله خیلی پخته‌تره
    :)
    (الان نشینی سنت رو حساب کنی‌ها شما همون 16 ساله‌ی خودمون باقی خواهی ماند :) )

    خیلی دوست دارم مثل شما اینجور لذّت بردن‌ها رو تجربه کنم امّا متاسفانه نه درس به اندازه‌ی کافی می‌خونم نه تفریح‌های از پیش تعیین شده و درست حسابی دارم فقط وقت تلف می‌کنم (بی‌برنامه‌ام :( )
    راستی نهج البلاغه هنوز ادامه داره؟
    پاسخ:
    آخ آخ...آره واقعا همینجوریه..
    تو ذهن خودم ول ی۱۸ سالمه هنوز...

    منم همینجوری بودم پارسال...امسال نمی‌دونم چرا همه چی خیلی  بهتره...

    بله بله...تنبلی می‌کنم در پست گذاشتن نهج‌البلاغه‌ها. ول خودم می‌خونم. باید دوباره بنویسم. نوشتن باعث می‌شه تو ذهنم تثبیت بشن...
    امیدوارم به زودی به تک تک آرزوهای دلتون برسید.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">